بوف ‫کور صادق هدايت

24 03 2009

‫بوف ‫کور
صادق هدايت
دلبستگي بسيار من به نويسنده ي بزرگ: صادق هدايت
مرا بر آن داشت آه متن آامل شاهكار او: بوف آور
را براي دسترسي آسان همه ي ايرانيان گرامي تايپ آنم.
اين اثر پس از سال 1357 با جعل و تحريف و آاستي هايي وارد بازار آتاب شد و بدبختانه
چند دهه ميگذرد آه متن آامل اين اثر ارزشمند در ايران به طبع نرسيده است! من سايتهاي
بسياري را به دنبال متن آامل بوف آور جستجو آردم اما نيافتم! چنين آه پيداست: اين
نخستين بار است آه متن آامل و اصلي بوف آور در اينترنت جاي ميگيرد. اميدوارم روزي
برسد آه همه ي ايرانيان اين شاهكار ادبي را خوانده و پي به ارزش سرشارش برده باشند.
پس از خواندن اين متن ، يادي هم از ابرمرد بكنيد آه همه ي زندگي اش را با عشق به
هدايت بسر برده و هر آلمه از بوف آور را با تمام وجودش احساس آرده و آن را زيسته
است.
١
در زندگي زخمهايي هست آه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد.
اين دردها را نمي شود به آسي اظهار آرد ، چون عموماً عادت دارند آه اين دردهاي
باورنكردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر آسي بگويد يا
بنويسد ، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي ميكنند آنرا با لبخند شكاك و
تمسخرآميز تلقي بكنند زيرا بشر هنوز چاره و دوايي برايش پيدا نكرده و تنها داروي آن
فراموشي به توسط شراب و خواب مصنوعي بوسيله ي افيون و مواد مخدره است ولي
افسوس آه تأثير اينگونه داروها موقت است و بجاي تسكين پس از مدتي بر شدت درد مي
افزايد.
آيا روزي به اسرار اين اتفاقات ماوراء طبيعي ، اين انعكاس سايه ي روح آه در حالت اغماء
و برزخ بين خواب و بيداري جلوه ميكند ، آسي پي خواهد برد؟
من فقط به شرح يكي از اين پيش آمدها مي پردازم آه براي خودم اتفاق افتاده و به قدري مرا
تكان داده آه هرگز فراموش نخواهم آرد و نشان شوم آن تا زنده ام ، از روز ازل تا ابد تا
آنجا آه خارج از فهم و ادراك بشر است ، زندگي مرا زهرآلود خواهد آرد زهرآلود نوشتم
، ولي ميخواستم بگويم داغ آن را هميشه با خودم داشته و خواهم داشت.
من سعي خواهم آرد آنچه را آه يادم هست ، آنچه را آه از ارتباط وقايع در نظرم مانده
بنويسم ، شايد بتوانم راجع به آن يك قضاوت آلي بكنم ؛ نه ، فقط اطمينان حاصل بكنم و يا
اصلاً خودم بتوانم باور بكنم چون براي من هيچ اهميتي ندارد آه ديگران باور بكنند يا نكنند
فقط ميترسم آه فردا بميرم و هنوز خودم را نشناخته باشم زيرا در طي تجربيات زندگي
به اين مطلب برخوردم آه چه ورطه ي هولناآي ميان من و ديگران وجود دارد و فهميدم آه
تا ممكن است بايد خاموش شد ، تا ممكن است بايد افكار خودم را براي خودم نگه دارم و اگر
حالا تصميم گرفتم آه بنويسم ، فقط براي اينست آه خودم را به سايه ام معرفي بكنم سايه
اي آه روي ديوار خميده و مثل اين است آه هر چه مينويسم با اشتهاي هر چه تمامتر مي
بلعد براي اوست آه ميخواهم آزمايشي بكنم: ببينم شايد بتوانيم يكديگر را بهتر بشناسيم.
چون از زماني آه همه ي روابط خودم را با ديگران بريده ام ، ميخواهم خودم را بهتر
بشناسم.
افكار پوچ! باشد ، ولي از هر حقيقتي بيشتر مرا شكنجه ميكند آيا اين مردمي آه شبيه من
هستند ، آه ظاهراً احتياجات و هوا و هوس مرا دارند ، براي گول زدن من نيستند؟ آيا يك
مشت سايه نيستند آه فقط براي مسخره آردن و گول زدن من بوجود آمده اند؟ آيا آنچه آه
حس ميكنم ، مي بينم و ميسنجم سرتاسر موهوم نيست آه با حقيقت خيلي فرق دارد؟
من فقط براي سايه ي خودم مي نويسم آه جلو چراغ به ديوار افتاده است ، بايد خودم را بهش
معرفي بكنم.
.
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
٢
در اين دنياي پست پر از فقر و مسكنت ، براي نخستين بار گمان آردم آه در زندگي من يك
شعاع آفتاب درخشيد اما افسوس ، اين شعاع آفتاب نبود ، بلكه فقط يك پرتو گذرنده ، يك
ستاره ي پرنده بود آه به صورت يك زن يا فرشته به من تجلي آرد و در روشنايي آن يك
لحظه ، فقط يك ثانيه همه ي بدبختيهاي زندگي خودم را ديدم و به عظمت و شكوه آن پي بردم
و بعد اين پرتو در گرداب تاريكي آه بايد ناپديد بشود ، دوباره ناپديد شد نه ، نتوانستم اين
پرتو گذرنده را براي خودم نگه دارم.
سه ماه نه ، دو ماه و چهار روز بود آه پي او را گم آره بودم ، ولي يادگار چشمهاي
جادويي يا شراره ي آشنده ي چشمهايش در زندگي من هميشه ماند چطور ميتوانم او را
فراموش بكنم آه آنقدر وابسته به زندگي من است؟
نه ، اسم او را هرگز نخواهم برد ، چون ديگر او با آن اندام اثيري ، باريك و مه آلود ، با آن
دو چشم درشت متعجب و درخشان آه پشت آن زندگي من آهسته و دردناك ميسوخت و
ميگداخت ، او ديگر متعلق به اين دنياي پست درنده نيست نه ، اسم او را نبايد آلوده به
چيزهاي زميني بكنم.
بعد از او من ديگر خودم را از جرگه ي آدمها ، از جرگه ي احمق ها و خوشبخت ها به آلي
بيرون آشيدم و براي فراموشي به شراب و ترياك پناه بردم زندگي من تمام روز ميان چهار
ديوار اطاقم ميگذشت و ميگذرد سرتاسر زندگيم ميان چهار ديوار گذشته است.
تمام روز مشغوليات من نقاشي روي جلد قلمدان بود همه ي وقتم وقف نقاشي روي جلد
قلمدان و استعمال مشروب و ترياك ميشد و شغل مضحك نقاشي روي قلمدان اختيار آرده
بودم براي اينكه خودم را گيج بكنم ، براي اينكه وقت را بكشم.
از حسن اتفاق ، خانه ام بيرون شهر ، در يك محل ساآت و آرام دور از آشوب و جنجال
زندگي مردم واقع شده اطراف آن آاملاً مجزا و دورش خرابه است. فقط از آن طرف خندق
خانه هاي گلي توسري خورده پيدا است و شهر شروع ميشود. نميدانم اين خانه را آدام
مجنون يا آج سليقه در عهد دقيانوس ساخته ، چشمم را آه مي بندم نه فقط همه ي سوراخ
سنبه هايش پيش چشمم مجسم ميشود ، بلكه فشار آنها را روي دوش خودم حس ميكنم. خانه
اي آه فقط روي قلمدانهاي قديم ممكن است نقاشي آرده باشند.
بايد همه ي اينها را بنويسم تا ببينم آه به خودم مشتبه نشده باشد ، بايد همه ي اينها را به سايه
ي خودم آه روي ديوار افتاده است توضيح بدهم آري ، پيشتر برايم فقط يك دلخوشي يا
دلخوشكنك مانده بود. ميان چهار ديوار اطاقم روي قلمدان نقاشي ميكردم و با اين سرگرمي
مضحك وقت را ميگذرانيدم ، اما بعد از آنكه آن دو چشم را ديدم ، بعد از آنكه او را ديدم ،
اصلاً معني ، مفهوم و ارزش هر جنبش و حرآتي از نظرم افتاد ولي چيزي آه غريب ،
چيزي آه باورنكردني است ، نميدانم چرا موضوع مجلس همه ي نقاشيهاي من از ابتدا يك
جور و يك شكل بوده است. هميشه يك درخت سرو ميكشيدم آه زيرش پيرمردي قوز آرده
شبيه جوآيان هندوستان عبا به خودش پيچيده ، چنباتمه نشسته و دور سرش شالمه بسته بود و
انگشت سبابه ي دست چپش را به حالت تعجب به لبش گذاشته بود روبروي او دختري با
لباس سياه بلند خم شده به او گل نيلوفر تعارف ميكرد چون ميان آنها يك جوي آب فاصله
داشت آيا اين مجلس را من سابقاً ديده بوده ام ، يا در خواب به من الهام شده بود؟ نميدانم ،
فقط ميدانم آه هر چه نقاشي ميكردم همه اش همين مجلس و همين موضوع بود ، دستم بدون
اراده اين تصوير را ميكشيد و غريبتر آنكه براي اين نقش مشتري پيدا ميشد و حتي به توسط
عمويم از اين جلد قلمدانها به هندوستان ميفرستادم آه ميفروخت و پولش را برايم ميفرستاد.
.
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
٣
اين مجلس در عين حال به نظرم دور و نزديك مي آمد ، درست يادم نيست حالا قضيه اي
بخاطرم آمد گفتم: بايد يادبودهاي خودم را بنويسم ، ولي اين پيش آمد خيلي بعد اتفاق افتاد و
ربطي به موضوع ندارد و در اثر همين اتفاق از نقاشي به آلي دست آشيدم دو ماه پيش ،
نه ، دو ماه و چهار روز ميگذرد. سيزده ي نوروز بود. همه ي مردم بيرون شهر هجوم
آورده بودند من پنجره ي اطاقم را بسته بودم ، براي اينكه سر فارغ نقاشي بكنم ، نزديك
غروب گرم نقاشي بودم يكمرتبه در باز شد و عمويم وارد شد يعني خودش گفت آه عموي
من است ، من هرگز او را نديده بودم ، چون از ابتداي جواني به مسافرت دور دستي رفته
بود. گويا ناخداي آشتي بود ، تصور آردم شايد آار تجارتي با من دارد ، چون شنيده بودم آه
تجارت هم ميكند به هر حال عمويم پيرمردي بود قوز آرده آه شالمه ي هندي دور سرش
بسته بود ، عباي زرد پاره اي روي دوشش بود و سر و رويش را با شال گردن پيچيده بود ،
يخه اش باز و سينه ي پشم آلودش ديده ميشد. ريش آوسه اش را آه از زير شال گردن بيرون
آمده بود ، ميشد دانه دانه شمرد ، پلكهاي ناسور سرخ و لب شكري داشت يك شباهت دور و
مضحك با من داشت ، مثل اينكه عكس من روي آينه ي دق افتاده باشد من هميشه شكل پدرم
را پيش خودم همين جور تصور ميكردم ، به محض ورود رفت آنار اطاق چنباتمه زد من
به فكرم رسيد آه براي پذيرايي او چيزي تهيه بكنم ، چراغ را روشن آردم ، رفتم در پستوي
تاريك اطاقم ، هر گوشه را وارسي ميكردم تا شايد بتوانم چيزي باب دندان او پيدا آنم ، اگر
چه ميدانستم آه در خانه چيزي به هم نميرسد ، چون نه ترياك برايم مانده بود و نه مشروب
ناگهان نگاهم به بالاي رف افتاد گويا به من الهام شد ، ديدم يك بغلي شراب آهنه آه به من
ارث رسيده بود گويا به مناسبت تولد من اين شراب را انداخته بودند بالاي رف بود ،
هيچوقت من به اين صرافت نيفتاده بودم ، اصلاً به آلي يادم رفته بود آه چنين چيزي در خانه
هست. براي اينكه دستم به رف برسد ، چهارپايه اي را آه آنجا بود زير پايم گذاشتم ولي
همين آه آمدم بغلي را بردارم ناگهان از سوراخ هواخور رف چشمم به بيرون افتاد ديدم در
صحراي پشت اطاقم پيرمردي قوز آرده ، زير درخت سروي نشسته بود و يك دختر جوان ،
نه يك فرشته ي آسماني جلو او ايستاده ، خم شده بود و با دست راست گل نيلوفر آبودي به
او تعارف ميكرد ، در حالي آه پيرمرد ، ناخن انگشت سبابه ي دست چپش راميجويد.
.
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
۴
دختر درست در مقابل من واقع شده بود ، ولي به نظرم مي آمد آه هيچ متوجه اطراف خودش
نميشد. نگاه ميكرد ، بي آنكه نگاه آرده باشد ، لبخند مدهوشانه و بي اراده اي آنار لبش خشك
شده بود ، مثل اينكه به فكر شخص غايبي بوده باشد از آنجا بود آه چشمهاي مهيب
افسونگر ، چشمهايي آه مثل اين بود آه به انسان سرزنش تلخي ميزند ، چشمهاي مضطرب ،
متعجب ، تهديدآننده و وعده دهنده ي او را ديدم و پرتو زندگي من روي اين گويهاي براق پر
معني ممزوج و در ته آن جذب شد اين آينه ي جذاب ، همه ي هستي مرا تا آنجايي آه فكر
بشر عاجز است به خودش آشيد چشمهاي مورب ترآمني آه يك فروغ ماوراء طبيعي و
مست آننده داشت ، در عين حال ميترسانيد و جذب ميكرد ، مثل اينكه با چشمهايش مناظر
ترسناك و ماوراء طبيعي ديده بود آه هر آسي نميتوانست ببيند ، گونه هاي برجسته ، پيشاني
بلند ، ابروهاي باريك به هم پيوسته ، لبهاي گوشتالوي نيمه باز ، لبهايي آه مثل اين بود تازه
از يك بوسه ي گرم طولاني جدا شده ولي هنوز سير نشده بود. موهاي ژوليده ي سياه و
نامرتب دور صورت مهتابي او را گرفته بود و يك رشته از آن روي شقيقه اش چسبيده بود
لطافت اعضا و بي اعتنايي اثيري حرآاتش از سستي و موقتي بودن او حكايت ميكرد ، فقط
يك دختر رقاص بتكده ي هند ممكن بود حرآات موزون او را داشته باشد.
حالت افسرده و شادي غم انگيزش ، همه ي اينها نشان مي داد آه او مانند مردمان معمولي
نيست ، اصلاً خوشگلي او معمولي نبود ، او مثل يك منظره ي روياي افيوني به من جلوه آرد
… او همان حرارت عشقي مهر گياه را در من توليد آرد. اندام نازك و آشيده با خط متناسبي
آه از شانه ، بازو ، پستانها ، سينه ، آپل و ساق پاهايش پايين ميرفت مثل اين بود آه تن او
را از آغوش جفتش بيرون آشيده باشند مثل ماده ي مهر گياه بود آه از بغل جفتش جدا
آرده باشند.
لباس سياه چين خورده اي پوشيده بود آه قالب و چسب تنش بود ، وقتي آه من نگاه آردم
گويا ميخواست از روي جويي آه بين او و پيرمرد فاصله داشت ، بپرد ولي نتوانست ، آن
وقت پيرمرد زد زير خنده ، خنده ي خشك و زننده اي بود آه مو را به تن آدم راست ميكرد ،
يك خنده ي سخت دورگه و مسخره آميز آرد بي آنكه صورتش تغييري بكند ، مثل انعكاس
خنده اي بود آه از ميان تهي بيرون آمده باشد.
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
۵
من در حالي آه بغلي شراب دستم بود ، هراسان از روي چهارپايه پايين جستم نمي دانم
چرا ميلرزيدم يك نوع لرزه پر از وحشت و آيف بود ، مثل اينكه از خواب گوارا و
ترسناآي پريده باشم بغلي شراب را زمين گذاشتم و سرم را ميان دو دستم گرفتم چند
دقيقه ، چند ساعت طول آشيد؟ نميدانم همين آه به خودم آمدم بغلي شراب را برداشتم ،
وارد اطاق شدم ، ديدم عمويم رفته و لاي در اطاق را مثل دهن مرده باز گذاشته بود اما
زنگ خنده ي خشك پيرمرد هنوز توي گوشم صدا ميكرد.
هوا تاريك مي شد ، چراغ دود مي زد ، ولي لرزه ي مكيف و ترسناآي آه خودم حس آرده
بودم هنوز اثرش باقي بود زندگي من از اين لحظه تغيير آرد به يك نگاه آافي بود ،
براي اينكه آن فرشته ي آسماني ، آن دختر اثيري تا آنجايي آه فهم بشر عاجز از ادراك آن
است ، تأثير خودش را در من گذارد.
در اين وقت از خود بي خود شده بودم ؛ مثل اينكه من اسم او را قبلاً ميدانسته ام. شراره ي
چشمهايش ، رنگش ، بويش ، حرآاتش همه به نظر من آشنا مي آمد ، مثل اينكه روان من در
زندگي پيشين در عالم مثال با روان او همجوار بوده ، از يك اصل و يك ماده بوده و بايستي
آه به هم ملحق شده باشيم. مي بايستي در اين زندگي ، نزديك او بوده باشم. هرگز نميخواستم
او را لمس بكنم ، فقط اشعه ي نامرئي آه از تن ما خارج و به هم آميخته ميشد ، آافي بود.
اين پيش آمد وحشت انگيز آه به اولين نگاه به نظر من آشنا آمد ، آيا هميشه دو نفر عاشق
همين احساس را نميكنند آه سابقاً يكديگر را ديده بودند ، آه رابطه ي مرموزي ميان آنها
وجود داشته است؟ در اين دنياي پست يا عشق او را ميخواستم و يا عشق هيچكس را آيا
ممكن بود آس ديگري در من تأثير بكند؟ ولي خنده ي خشك و زننده ي پيرمرد اين خنده ي
مشئوم رابطه ي ميان ما را از هم پاره آرد.
تمام شب را به اين فكر بودم ، چندين بار خواستم بروم از روزنه ي ديوار نگاه بكنم ولي از
صداي خنده ي پيرمرد ميترسيدم ، روز بعد را به همين فكر بودم. آيا ميتوانستم از ديدارش به
آلي چشم بپوشم؟ فرداي آن روز بالاخره با هزار ترس و لرز تصميم گرفتم آه بغلي شراب
را دوباره سر جايش بگذارم ولي همين آه پرده ي جلو پستو را پس زدم و نگاه آردم ديوار
سياه تاريك ، مانند همان تاريكي آه سرتاسر زندگي مرا فرا گرفته ، جلو من بود اصلاً هيچ
منفذ و روزنه اي به خارج ديده نميشد روزنه ي چهارگوشه ي ديوار به آلي مسدود و از
جنس آن شده بود ، مثل اينكه از ابتدا وجود نداشته است چهارپايه را پيش آشيدم ولي هر
چه ديوانه وار روي بدنه ي ديوار مشت ميزدم و گوش ميدادم يا جلوي چراغ نگاه ميكردم ،
آمترين نشانه اي از روزنه ي ديوار ديده نميشد و به ديوار آلفت و قطور ، ضربه هاي من
آارگر نبود يكپارچه سرب شده بود.
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
۶
آيا ميتوانستم به آلي صرف نظر بكنم؟ اما دست خودم نبود ، از اين به بعد مانند روحي آه در
شكنجه باشد ، هر چه انتظار آشيدم هر چه آشيك آشيدم ، هر چه جستجو آردم ، فايده اي
نداشت تمام اطراف خانه مان را زير پا آردم ، نه يك روز ، نه دو روز ، بلكه دو ماه و
چهار روز مانند اشخاص خوني آه به محل جنايت خودشان برميگردند ، هر روز طرف
غروب مثل مرغ سرآنده دور خانه مان ميگشتم ، بطوري آه همه ي سنگها و همه ي
ريگهاي اطراف آن را ميشناختم. اما هيچ اثري از درخت سرو ، از جوي آب و از آساني آه
آنجا ديده بودم ، پيدا نكردم آنقدر شبها جلو مهتاب زانو به زمين زدم ، از درختها ، از
سنگها ، از ماه آه شايد او به ماه نگاه آرده باشد ، استغاثه و تضرع آرده ام و همه ي
موجودات را به آمك طلبيده ام ولي آمترين اثري از او نديدم اصلاً فهميدم آه همه ي اين
آارها بيهوده است ، زيرا او نميتوانست با چيزهاي اين دنيا رابطه و وابستگي داشته باشد
مثلاً آبي آه او گيسوانش را با آن شستشو ميداده بايستي از يك چشمه ي منحصر به فرد
ناشناس و يا غار سحرآميزي بوده باشد. لباس او از تار و پود پشم و پنبه ي معمولي نبوده و
دستهاي مادي ، دستهاي آدمي آن را ندوخته بود او يك وجود برگزيده بود فهميدم آه آن
گلهاي نيلوفر گل معمولي نبوده ، مطمئن شدم اگر آب معمولي به رويش ميزد ، صورتش مي
پلاسيد و اگر با انگشتان بلند و ظريفش گل نيلوفر معمولي را مي چيد ، انگشتش مثل ورق
گل پژمرده ميشد.
همه ي اينها را فهميدم ، اين دختر ، نه ، اين فرشته ، براي من سرچشمه ي تعجب و الهام
ناگفتني بود. وجودش لطيف و دست نزدني بود. او بود آه حس پرستش را در من توليد آرد.
من مطمئنم آه نگاه يك نفر بيگانه ، يك نفر آدم معمولي او را آنفت و پژمرده ميكرد.
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
٧
از وقتي آه او را گم آردم ، از زماني آه يك ديوار سنگين ، يك سد نمناك بدون روزنه به
سنگيني سرب ، جلو من و او آشيده شد ، حس آردم آه زندگيم براي هميشه بيهوده و گم شده
است. اگر چه نوازش نگاه و آيف عميقي آه از ديدنش برده بودم ، يكطرفه بود و جوابي
برايم نداشت ؛ زيرا او مرا نديده بود ، ولي من احتياج به اين چشمها داشتم و فقط يك نگاه او
آافي بود آه همه ي مشكلات فلسفي و معماهاي الهي را برايم حل بكند به يك نگاه او ديگر
رمز و اسراري برايم وجود نداشت.
از اين به بعد به مقدار مشروب و ترياك خودم افزودم ، اما افسوس بجاي اينكه اين داروهاي
نااميدي فكر مرا فلج و آرخت بكند ، بجاي اينكه فراموش بكنم ، روز به روز ، ساعت به
ساعت ، دقيقه به دقيقه ، فكر او ، اندام او ، صورت او خيلي سختتر از پيش جلوم مجسم
ميشد.
چگونه ميتوانستم فراموش بكنم؟ چشمهايم آه باز بود و يا روي هم ميگذاشتم در خواب و در
بيداري او جلو من بود. از ميان روزنه ي پستوي اطاقم ، مثل شبي آه فكر و منطق مردم را
فرا گرفته ، از ميان سوراخ چهارگوشه آه به بيرون باز ميشد ، دايم جلو چشمم بود.
آسايش به من حرام شده بود ، چطور ميتوانستم آسايش داشته باشم؟ هر روز تنگ غروب
عادت آرده بودم آه به گردش بروم ، نميدانم چرا ميخواستم و اصرار داشتم آه جوي آب ،
درخت سرو و بته ي گل نيلوفر را پيدا بكنم همان طوري آه به ترياك عادت آرده بودم ،
همان طور به اين گردش عادت داشتم ، مثل اينكه نيرويي مرا به اين آار وادار ميكرد. در
تمام راه همه اش به فكر او بودم ، به ياد اولين ديداري آه از او آرده بودم و ميخواستم محلي
آه روز سيزده بدر او را در آنجا ديده بودم ، پيدا بكنم اگر آنجا را پيدا ميكردم ، اگر
ميتوانستم زير آن درخت سرو بنشينم ، حتماً در زندگي من آرامشي توليد ميشد ولي افسوس
بجز خاشاك و شن داغ و استخوان دنده ي اسب و سگي آه روي خاآروبه ها بو ميكشيد ،
چيز ديگري نبود آيا من حقيقتاً با او ملاقات آرده بودم؟ هرگز ، فقط او را دزدآي و
پنهاني از يك سوراخ ، از يك روزنه ي بدبخت پستوي اطاقم ديدم مثل سگ گرسنه اي آه
روي خاآروبه ها بو ميكشد و جستجو ميكند ، اما همين آه از دور زنبيل مي آورند از ترس
ميرود پنهان ميشود ، بعد بر ميگردد آه تكه هاي لذيذ خودش را در خاآروبه ي تازه جستجو
بكند. من هم همان حال را داشتم ، ولي اين روزنه مسدود شده بود براي من او يك دسته گل
تر و تازه بود آه روي خاآروبه انداخته باشند.
.
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
٨
شب آخري آه مثل هر شب به گردش رفتم ، هوا گرفته و باراني بود و مه غليظي در اطراف
پيچيده بود در هواي باراني آه از زنندگي رنگها و بي حيايي خطوط اشياء ميكاهد ، من يك
نوع آزادي و راحتي حس ميكردم و مثل اين بود آه باران افكار تاريك مرا ميشست در اين
شب آنچه آه نبايد بشود شد من بي اراده پرسه ميزدم ولي در اين ساعتهاي تنهايي ، در اين
دقيقه ها آه درست مدت آن يادم نيست ، خيلي سختتر از هميشه صورت هول و محو او مثل
اينكه از پشت ابر و دود ظاهر شده باشد ، صورت بي حرآت و بي حالتش مثل نقاشيهاي
روي جلد قلمدان ، جلو چشمم مجسم بود.
وقتي آه برگشتم ، گمان ميكنم خيلي از شب گذشته بود و مه انبوهي در هوا متراآم شده بود ،
به طوري آه درست جلو پايم را نميديدم. ولي از روي عادت ، از روي حس مخصوصي آه
در من بيدار شده بود ، جلو در خانه ام آه رسيدم ، ديدم يك هيكل سياهپوش ، هيكل زني
روي سكوي در خانه ام نشسته.
آبريت زدم آه جاي آليد را پيدا آنم ولي نمي دانم چرا بي اراده چشمم به طرف هيكل
سياهپوش متوجه شد و دو چشم مورب ، دو چشم درشت سياه آه ميان صورت مهتابي لاغري
بود ، همان چشمهايي را آه بصورت انسان خيره ميشد بي آنكه نگاه بكند ، شناختم ؛ اگر او
را سابق بر اين نديده بودم ، ميشناختم نه ، گول نخورده بودم. اين هيكل سياهپوش او بود
من مثل وقتي آه آدم خواب مي بيند ، خودش ميداند آه خواب است و ميخواهد بيدار بشود اما
نميتواند ، مات و منگ ايستادم ، سر جاي خودم خشك شدم آبريت تا ته سوخت و انگشتهايم
را سوزانيد ، آن وقت يكمرتبه به خودم آمدم ، آليد را در قفل پيچاندم ، در باز شد ، خودم را
آنار آشيدم او مثل آسي آه راه را بشناسد ، از روي سكو بلند شد ، از دالان تاريك گذشت
، در اطاقم را باز آرد و من هم پشت سر او وارد اطاقم شدم. دستپاچه چراغ را روشن آردم
، ديدم او رفته روي تختخواب من دراز آشيده. صورتش در سايه واقع شده بود. نميدانستم آه
او مرا مي بيند يا نه ، صدايم را ميتوانست بشنود يا نه ، ظاهراً نه حالت ترس داشت و نه
ميل مقاومت. مثل اين بود آه بدون اراده آمده بود.
آيا ناخوش بود ، راهش را گم آرده بود؟ او بدون اراده مانند يك نفر خوابگرد آمده بود در
اين لحظه هيچ موجودي حالاتي را آه طي آردم ، نميتواند تصور بكند يكجور درد گوارا و
ناگفتني حس آردم نه ، گول نخورده بودم. اين همان زن ، همان دختر بود آه بدون تعجب ،
بدون يك آلمه حرف وارد اطاق من شده بود ؛ هميشه پيش خودم تصور ميكردم آه اولين
برخورد ما همين طور خواهد بود.
اين حالت برايم حكم يك خواب ژرف بي پايان را داشت چون بايد به خواب خيلي عميق رفت
تا بشود چنين خوابي را ديد و اين سكوت برايم حكم يك زندگي جاوداني را داشت ، چون در
حالت ازل و ابد نميشود حرف زد.
براي من او در عين حال يك زن بود و يك چيز ماوراء بشري با خودش داشت. صورتش يك
فراموشي گيج آننده ي همه ي صورتهاي آدمهاي ديگر را برايم مي آورد به طوري آه از
تماشاي او لرزه به اندامم افتاد و زانوهايم سست شد در اين لحظه تمام سرگذشت دردناك
زندگي خودم را پشت چشمهاي درشت ، چشمهاي بي اندازه درشت او ديدم ، چشمهاي تر و
براق ، مثل گوي الماس سياهي آه در اشك انداخته باشند در چشمهايش در چشمهاي
سياهش شب ابدي و تاريكي متراآمي را آه جستجو ميكردم ، پيدا آردم و در سياهي مهيب
افسونگر آن غوطه ور شدم ، مثل اين بود آه قوه اي را از درون وجودم بيرون ميكشند ،
زمين زير پايم ميلرزيد و اگر زمين خورده بودم يك آيف ناگفتني آرده بودم.
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
٩
قلبم ايستاد ، جلو نفس خودم را گرفتم ، مي ترسيدم آه نفس بكشم و او مانند ابر يا دود ناپديد
بشود ، سكوت او حكم معجز را داشت ، مثل اين بود آه يك ديوار بلورين ميان ما آشيده
بودند ، از اين دم ، از اين ساعت و يا ابديت خفه ميشدم چشمهاي خسته ي او مثل اينكه يك
چيز غير طبيعي آه همه آس نميتواند ببيند ، مثل اينكه مرگ را ديده باشد ، آهسته به هم رفت
، پلكهاي چشمش بسته شد و من مانند غريقي آه بعد از تقلا و جان آندن روي آب مي آيد ،
از شدن حرارت تب به خودم لرزيدم و با سر آستين ، عرق روي پيشانيم را پاك آردم.
صورت او همان حالت آرام و بي حرآت را داشت ولي مثل اين بود آه تكيده تر و لاغرتر
شده بود. همين طور دراز آشيده بود ناخن انگشت سبابه ي دست چپش را ميجويد رنگ
صورتش مهتابي و از پشت رخت سياه نازآي آه چسب تنش بود ، خط ساق پا ، بازو و دو
طرف سينه و تمام تنش پيدا بود.
براي اينكه او را بهتر ببينم من خم شدم ، چون چشمهايش بسته شده بود. اما هر چه به
صورتش نگاه آردم ، مثل اين بود آه او از من به آلي دور است ناگهان حس آردم آه من
به هيچ وجه از مكنونات قلب او خبر نداشتم و هيچ رابطه اي بين ما وجود ندارد.
خواستم چيزي بگويم ولي ترسيدم گوش او ، گوشهاي حساس او آه بايد به يك موسيقي دور
آسماني و ملايم عادت داشته باشد ، از صداي من متنفر بشود.
به فكرم رسيد آه شايد گرسنه و يا تشنه اش باشد ، رفتم در پستوي اطاقم تا چيزي برايش پيدا
بكنم اگر چه ميدانستم آه هيچ چيز در خانه به هم نميرسد اما مثل اينكه به من الهام شد ،
بالاي رف يك بغلي شراب آهنه آه از پدرم به من ارث رسيده بود داشتم چهارپايه را
گذاشتم بغلي شراب را پايين آوردم پاورچين پاورچين آنار تختخواب رفتم ، ديدم مانند
بچه ي خسته و آوفته اي خوابيده بود. او آاملاً خوابيده بود و مژه هاي بلندش مثل مخمل به
هم رفته بود سر بغلي را باز آردم و يك پياله شراب از لاي دندانهاي آليد شده اش آهسته
در دهن او ريختم.
براي اولين بار در زندگيم احساس آرامش ناگهان توليد شد. چون ديدم اين چشمها بسته شده ،
مثل اينكه سلاتوني آه مرا شكنجه ميكرد و آابوسي آه با چنگال آهنينش درون مرا ميفشرد ،
آمي آرام گرفت. صندلي خودم را آوردم ، آنار تخت گذاشتم و به صورت او خيره شدم چه
صورت بچگانه ، چه حالت غريبي! آيا ممكن بود آه اين زن ، اين دختر ، يا اين فرشته ي
عذاب (چون نميدانستم چه اسمي رويش بگذارم) آيا ممكن بود آه اين زندگي دو گانه را داشته
باشد؟ آنقدر آرام ، آنقدر بي تكلف؟
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
١٠
حالا من ميتوانستم حرارت تنش را حس بكنم و بوي نمناآي آه از گيسوان سنگين سياهش
متصاعد ميشد ، ببويم نميدانم چرا دست لرزان خودم را بلند آردم! چون دستم به اختيار
خودم نبود و روي زلفش آشيدم زلفي آه هميشه روي شقيقه هايش چسبيده بود بعد
انگشتانم را در زلفش فرو بردم موهاي او سرد و نمناك بود سرد ، آاملاً سرد. مثل اينكه
چند روز ميگذشت آه مرده بود من اشتباه نكرده بودم ، او مرده بود. دستم را از توي پيش
سينه ي او برده روي پستان و قلبش گذاشتم آمترين تپشي احساس نميشد ، آينه را آوردم
جلو بيني او گرفتم ، ولي آمترين اثر زندگي در او وجود نداشت.
خواستم با حرارت تن خودم او را گرم بكنم ، حرارت خود را به او بدهم و سردي مرگ را
از او بگيرم شايد به اين وسيله بتوانم روح خودم را در آالبد او بدمم لباسم را آندم ، رفتم
روي تختخواب پهلويش خوابيدم مثل نر و ماده ي مهر گياه به هم چسبيده بوديم ، اصلاً تن
او مثل تن ماده ي مهر گياه بود آه از نر خودش جدا آرده باشند و همان عشق سوزان مهر
گياه را داشت دهنش گس و تلخ مزه ، طعم ته خيار را ميداد تمام تنش مثل تگرگ ، سرد
شده بود. حس ميكردم آه خون در شريانم منجمد ميشد و اين سرما تا ته قلب من نفوذ ميكرد
همه ي آوششهاي من بيهوده بود ، از تخت پايين آمدم ، رختم را پوشيدم. نه ، دروغ نبود ، او
اينجا در اطاق من ، در تختخواب من آمده تنش را به من تسليم آرد. تنش و روحش هر دو را
به من داد!
تا زنده بود ، تا زماني آه چشمهايش از زندگي سرشار بود ، فقط يادگار چشمش مرا شكنجه
ميداد ، ولي حالا بي حس و حرآت ، سرد و با چشمهاي بسته شده آمده خودش را تسليم من
آرد با چشمهاي بسته!
اين همان آسي بود آه تمام زندگي مرا زهر آلود آرده بود و يا اصلاً زندگي من مستعد بود
آه زهر آلود بشود و من بجز زندگي زهر آلود ، زندگي ديگري را نميتوانستم داشته باشم
حالا اينجا در اطاقم تن و سايه اش را به من داد روح شكننده و موقت او آه هيچ رابطه اي
با دنياي زمينيان نداشت ، از ميان لباس سياه چين خورده اش آهسته بيرون آمد ، از ميان
جسمي آه او را شكنجه ميكرد و در دنياي سايه هاي سرگردان رفت ، گويا سايه ي مرا هم با
خودش برد. ولي تنش بي حس و حرآت آنجا افتاده بود عضلات نرم و لمس او ، رگ و پي
و استخوانهايش منتظر پوسيده شدن بودند و خوراك لذيذي براي آرمها و موشهاي زير زمين
تهيه شده بود من در اين اطاق فقير پر از نكبت و مسكنت ، در اطاقي آه مثل گور بود ، در
ميان تاريكي شب جاوداني آه مرا فرا گرفته بود و به بدنه ي ديوارها فرو رفته بود ، بايستي
يك شب بلند تاريك سرد و بي انتها در جوار مرده بسر ببرم با مرده ي او به نظرم آمد آه
تا دنيا دنياست ، تا من بوده ام يك مرده ، يك مرده ي سرد و بي حس و حرآت در اطاق
تاريك با من بوده است.
در اين لحظه افكارم منجمد شده بود ، يك زندگي منحصر به فرد عجيب در من توليد شد.
چون زندگيم مربوط به همه ي هستي هايي ميشد آه دور من بودند ، به همه ي سايه هايي آه
در اطرافم ميلرزيدند و وابستگي عميق و جدايي ناپذير با دنيا و حرآت موجودات و طبيعت
داشتم و به وسيله ي رشته هاي نامرئي جريان اضطرابي بين من و همه ي عناصر طبيعت
برقرار شده بود هيچگونه فكر و خيالي به نظرم غير طبيعي نمي آمد من قادر بودم به
آساني به رموز نقاشيهاي قديمي ، به اسرار آتابهاي مشكل فلسفه ، به حماقت ازلي اشكال و
انواع پي ببرم. زيرا در اين لحظه من در گردش زمين و افلاك ، در نشو و نماي رستنيها و
جنبش جانوران شرآت داشتم ، گذشته و آينده ، دور و نزديك با زندگي احساساتي من شريك
و توأم شده بود.
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
١١
در اين جور مواقع هر آس به يك عادت قوي زندگي خود ، به يك وسواس خود پناهنده
ميشود: عرق خور مي رود مست ميكند ، نويسنده مينويسد ، حجار سنگ تراشي ميكند و هر
آدام دق دل و عقده ي خودشان را به وسيله ي فرار در محرك قوي زندگي خود خالي ميكنند
و در اين مواقع است آه يكنفر هنرمند حقيقي ميتواند از خودش شاهكاري به وجود بياورد
ولي من ، من آه بي ذوق و بيچاره بودم ، يك نقاش روي جلد قلمدان چه ميتوانستم بكنم؟ با
اين تصاوير خشك و براق و بي روح آه همه اش به يك شكل بود چه ميتوانستم بكشم آه
شاهكار بشود؟ اما در تمام هستي خودم ، ذوق سرشار و حرارت مفرطي حس ميكردم ،
يكجور وير و شور مخصوصي بود ، ميخواستم اين چشمهايي آه براي هميشه به هم بسته شده
بود روي آاغذ بكشم و براي خودم نگهدارم. اين حس مرا وادار آرد آه تصميم خودم را
عملي بكنم ، يعني دست خودم نبود. آنهم وقتي آه آدم با يك مرده محبوس است همين فكر ،
شادي مخصوصي در من توليد آرد.
بالاخره چراغ را آه دود مي زد خاموش آردم ، دو شمعدان آوردم و بالاي سر او روشن
آردم جلو نور لرزان شمع حالت صورتش آرامتر شد و در سايه روشن اطاق حالت مرموز
و اثيري به خودش گرفت آاغذ و لوازم آارم را برداشتم آمدم آنار تخت او چون ديگر
اين تخت مال او بود. ميخواستم اين شكلي آه خيلي آهسته و خرده خرده محكوم به تجزيه و
نيستي بود ، اين شكلي آه ظاهراً بي حرآت و به يك حالت بود سر فارغ از رويش بكشم ،
روي آاغذ خطوط اصلي آن را ضبط بكنم همان خطوطي آه از اين صورت در من مؤثر
بود انتخاب بكنم نقاشي هر چند مختصر و ساده باشد ولي بايد تأثير بكند و روحي داشته
باشد ، اما من آه عادت به نقاشي چاپي روي جلد قلمدان آرده بودم ، حالا بايد فكر خودم را
به آار بيندازم و خيال خودم يعني آن موهومي آه از صورت او در من تأثير داشت ، پيش
خودم مجسم بكنم ، يك نگاه به صورت او بيندازم بعد چشمم را ببندم و خط هائيكه از صورت
او انتخاب ميكردم ، روي آاغذ بياورم تا به اين وسيله با فكر خودم شايد ترياآي براي روح
شكنجه شده ام پيدا بكنم بالاخره در زندگي بي حرآت خط ها و اشكال پناه بردم اين
موضوع با شيوه ي نقاشي مرده ي من تناسب مخصوصي داشت نقاشي از روي مرده
اصلاً من نقاش مرده ها بودم. ولي چشمها ، چشمهاي بسته ي او ، آيا لازم داشتم آه دوباره
آنها را ببينم ، آيا به قدر آافي در فكر و مغز من مجسم نبودند؟
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
١٢
نمي دانم تا نزديك صبح چند بار از روي صورت او نقاشي آردم ولي هيچكدام موافق ميلم
نمي شد ، هر چه مي آشيدم پاره ميكردم از اين آار نه خسته ميشدم و نه گذشتن زمان را
حس ميكردم.
تاريك روشن بود ، روشنايي آدري از پشت شيشه هاي پنجره داخل اطاقم شده بود ، من
مشغول تصويري بودم آه به نظرم از همه بهتر شده بود ولي چشمها؟ آن چشمهايي آه به حال
سرزنش بود مثل اينكه گناهان پوزش ناپذيري از من سر زده باشد ، آن چشمها را نميتوانستم
روي آاغذ بياورم يكمرتبه همه ي زندگي و يادبود آن چشمها از خاطرم محو شده بود
آوشش من بيهوده بود ، هر چه به صورت او نگاه ميكردم ، نميتوانستم حالت آن را بخاطر
بياورم ناگهان ديدم در همين وقت گونه هاي او آم آم گل انداخت ، يك رنگ سرخ جگرآي
مثل رنگ گوشت جلو دآان قصابي بود ، جان گرفت و چشمهاي بي اندازه باز و متعجب او
چشمهايي آه همه ي فروغ زندگي در آن جمع شده بود و با روشنايي ناخوشي ميدرخشيد ،
چشمهاي بيمار سرزنش دهنده ي او خيلي آهسته باز و به صورت من نگاه آرد براي اولين
بار بود آه او متوجه من شد ، به من نگاه آرد و دوباره چشمهايش به هم رفت اين پيش آمد
شايد لحظه اي بيش طول نكشيد ولي آافي بود آه من حالت چشمهاي او را بگيرم و روي
آاغذ بياورم با نيش قلم مو اين حالت را آشيدم و اين دفعه ديگر نقاشي را پاره نكردم.
بعد از سر جايم بلند شدم ، آهسته نزديك او رفتم ، به خيالم زنده است ، زنده شده ، عشق من
در آالبد او روح دميده اما از نزديك بوي مرده ، بوي مرده ي تجزيه شده را حس آردم
روي تنش آرمهاي آوچك در هم ميلوليدند و دو مگس زنبور طلايي دور او جلو روشنايي
شمع پرواز ميكردند او آاملاً مرده بود ولي چرا ، چطور چشمهايش باز شد؟ نميدانم. آيا در
حالت رويا ديده بودم ، آيا حقيقت داشت؟!
نمي خواهم آسي اين پرسش را از من بكند ، ولي اصل آار صورت او نه ، چشمهايش بود
و حالا اين چشمها را داشتم ، روح چشمهايش را روي آاغذ داشتم و ديگر تنش به درد من
نميخورد ، اين تني آه محكوم به نيستي و طعمه ي آرمها و موشهاي زير زمين بود! حالا از
اين به بعد او در اختيار من بود ، نه من دست نشانده ي او. هر دقيقه آه مايل بودم ،
ميتوانستم چشمهايش را ببينم نقاشي را با احتياط هر چه تمامتر بردم در قوطي حلبي خودم
آه جاي دخلم بود گذاشتم و در پستوي اطاقم پنهان آردم.
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
١٣
شب پاورچين پاورچين مي رفت. گويا به اندازه ي آافي خستگي در آرده بود ، صداهاي دور
دست خفيف به گوش ميرسيد ، شايد يك مرغ يا پرنده ي رهگذري خواب مي ديد ، شايد گياه
ها مي روئيدند در اين وقت ستاره هاي رنگ پريده پشت توده هاي ابر ناپديد ميشدند. روي
صورتم نفس ملايم صبح را حس آردم و در همين وقت بانگ خروس از دور بلند شد.
آيا با مرده چه ميتوانستم بكنم؟ با مرده اي آه تنش شروع به تجزيه شدن آرده بود! اول به
خيالم رسيد او را در اطاق خودم چال بكنم ، بعد فكر آردم او را ببرم بيرون و در چاهي
بيندازم ، در چاهي آه دور آن گلهاي نيلوفر آبود روئيده باشد اما همه ي اين آارها براي
اينكه آسي نبيند چقدر فكر ، چقدر زحمت و تردستي لازم داشت! بعلاوه نميخواستم آه نگاه
بيگانه به او بيفتد ، همه ي اين آارها را مي بايست به تنهايي و به دست خودم انجام بدهم من
به درك ، اصلاً زندگي من بعد از او چه فايده اي داشت؟ اما او ، هرگز ، هرگز ،
هيچكس از مردمان معمولي ، هيچكس بغير از من نمي بايستي آه چشمش به مرده ي او بيفتد
او آمده بود در اطاق من ، جسم سرد و سايه اش را تسليم من آرده بود براي اينكه آس
ديگري او را نبيند براي اينكه به نگاه بيگانه آلوده نشود بالاخره فكري به نظرم رسيد: اگر
تن او را تكه تكه ميكردم و در چمدان ، همان چمدان آهنه ي خودم ميگذاشتم و با خودم مي
بردم بيرون ، دور ، خيلي دور از چشم مردم و آن را چال ميكردم.
اين دفعه ديگر ترديد نكردم ، آارد دسته استخواني آه در پستوي اطاقم داشتم ، آوردم و خيلي
با دقت اول لباس سياه نازآي آه مثل تار عنكبوت او را در ميان خودش محبوس آرده بود
تنها چيزي آه بدنش را پوشانده بود پاره آردم مثل اين بود آه او قد آشيده بود چون بلندتر
از معمول به نظرم جلوه آرد ، بعد سرش را جدا آردم چكه هاي خون لخته شده ي سرد از
گلويش بيرون آمد ، بعد دستها و پاهايش را بريدم و همه ي تن او را با اعضايش مرتب در
چمدان جا دادم و لباسش ، همان لباس سياه را رويش آشيدم در چمدان را قفل آردم و
آليدش را در جيبم گذاشتم همين آه فارغ شدم ، نفس راحتي آشيدم. چمدان را برداشتم ،
وزن آردم: سنگين بود ، هيچ وقت آنقدر احساس خستگي در من پيدا نشده بود نه ، هرگز
نميتوانستم چمدان را به تنهايي با خودم ببرم.
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
١۴
هوا دوباره ابر و باران خفيفي شروع شده بود. از اطاقم بيرون رفتم تا شايد آسي را پيدا بكنم
آه چمدان را همراه من بياورد در آن حوالي دياري ديده نميشد ، آمي دورتر درست دقت
آردم ، از پشت هواي مه آلود پيرمردي را ديدم آه قوز آرده و زير يك درخت سرو نشسته
بود. صورتش را آه با شال گردن پهني پيچيده بود ، ديده نميشد آهسته نزديك او رفتم.
هنوز چيزي نگفته بودم ، پيرمرد خنده ي دورگه ي خشك و زننده اي آرد بطوري آه موهاي
تنم راست شد و گفت:
اگه حمال مي خواستي من خودم حاضرم هان يه آالسگه ي نعش آش هم دارم من »
هر روز مرده ها رو مي برم شاعبدالعظيم خاك ميسپرم ها ، من تابوت هم ميسازم ، به اندازه
« … ! ي هر آسي تابوت دارم بطوريكه مو نميزنه ، من خودم حاضرم ، همين الآن
قهقه خنديد بطوري آه شانه هايش ميلرزيد. من با دست اشاره به سمت خانه ام آردم ولي او
فرصت حرف زدن به من نداد و گفت:
« . لازم نيس ، من خونه ي تو رو بلدم ، همين الآن هان »
از سرجايش بلند شد ، من به طرف خانه ام برگشتم ، رفتم در اطاقم و چمدان مرده را به
زحمت تا دم در آوردم. ديدم يك آالسگه ي نعش آش آهنه و اسقاط دم در است آه به آن دو
اسب سياه لاغر مثل تشريح بسته شده بود پيرمرد قوز آرده آن بالا روي نشيمن نشسته بود
و يك شلاق بلند در دست داشت ، ولي اصلاً برنگشت به طرف من نگاه بكند من چمدان را
به زحمت در درون آالسگه گذاشتم آه ميانش جاي مخصوصي براي تابوت بود. خودم هم
رفتم بالا ميان جاي تابوت دراز آشيدم و سرم را روي لبه ي آن گذاشتم تا بتوانم اطراف را
ببينم بعد چمدان را روي سينه ام لغزانيدم و با دو دستم محكم نگه داشتم.
شلاق در هوا صدا آرد ، اسبها نفس زنان به راه افتادند ، از بيني آنها بخار نفسشان مثل لوله
ي دود در هواي باراني ديده ميشد و خيزهاي بلند و ملايم بر ميداشتند دستهاي لاغر آنها
مثل دزدي آه طبق قانون انگشتهايش را بريده و در روغن داغ آرده فرو آرده باشند ، آهسته
، بلند و بيصدا روي زمين گذاشته ميشد صداي زنگوله هاي گردن آنها در هواي مرطوب
به آهنگ مخصوصي مترنم بود يك نوع راحتي بي دليل و ناگفتني سرتاپاي مرا گرفته بود ،
بطوري آه از حرآت آالسگه ي نعش آش آب توي دلم تكان نميخورد فقط سنگيني چمدان
را روي قفسه سينه ام حس ميكردم مرده او ، نعش او ، مثل اين بود آه هميشه اين وزن
روي سينه ي مرا فشار ميداده. مه غليظ اطراف جاده را گرفته بود. آالسگه با سرعت و
راحتي مخصوصي از آوه و دشت و رودخانه ميگذشت ، اطراف من يك چشم انداز جديد و
بي مانندي پيدا بود آه نه در خواب و نه در بيداري ديده بودم: آوههاي بريده بريده ،
درختهاي عجيب و غريب توسري خورده ، نفرين زده از دو جانب جاده پيدا آه از لابلاي آن
خانه هاي خاآستري رنگ به اشكال سه گوشه ، مكعب و منشور با پنجره هاي آوتاه و تاريك
بدون شيشه ديده ميشد اين پنجره ها به چشمهاي گيج آسي آه تب هذياني داشته باشد ، شبيه
بود. نميدانم ديوارها با خودشان چه داشتند آه سرما و برودت را تا قلب انسان انتقال ميدادند.
مثل اين بود آه هرگز يك موجود زنده نميتوانست در اين خانه ها مسكن داشته باشد ، شايد
براي سايه ي موجودات اثيري اين خانه ها درست شده بود.
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
١۵
گويا آالسگه چي مرا از جاده ي مخصوصي و يا از بيراهه مي برد ؛ بعضي جاها فقط تنه
هاي بريده و درختهاي آج و آوله دور جاده را گرفته بودند و پشت آنها خانه هاي پست و بلند
، به شكلهاي هندسي ، مخروطي ، مخروط ناقص با پنجره هاي باريك و آج ديده ميشد آه
گلهاي نيلوفر آبود از لاي آنها در آمده بود و از در و ديوار بالا ميرفت. اين منظره يكمرتبه
پشت مه غليظ ناپديد شد ابرهاي سنگين باردار ، قله ي آوهها را در ميان گرفته ، ميفشردند
و نم نم باران مانند گرد و غبار ويلان و بي تكليف در هوا پراآنده شده بود بعد از آنكه
مدتها رفتيم ، نزديك يك آوه بلند بي آب و علف ، آالسگه ي نعش آش نگه داشت ؛ من
چمدان را از روي سينه ام لغزانيدم و بلند شدم.
پشت آوه يك محوطه ي خلوت ، آرام و باصفا بود ، يك جايي آه هرگز نديده بودم و
نميشناختم ولي به نظرم آشنا آمد مثل اينكه خارج از تصور من نبود روي زمين از بته هاي
نيلوفر آبود بي بو پوشيده شده بود ، به نظر مي آمد آه تاآنون آسي پايش را در اين محل
نگذاشته بود من چمدان را روي زمين گذاشتم ، پيرمرد آالسگه چي رويش را برگردانيد و
گفت:
اينجا نزديك شاعبدالعظيمه ، جايي بهتر از اين برات پيدا نميشه ، پرنده پر نميزنه هان! …
من دست آردم جيبم آرايه ي آالسگه چي را بپردازم ، دو قران و يك عباسي بيشتر توي
جيبم نبود. آالسگه چي خنده ي خشك زننده اي آرد و گفت:
قابلي نداره ، بعد ميگيرم. خونت رو بلدم ، ديگه با من آاري نداشتين هان؟ همين قد »
بدون آه در قبرآني من بي سررشته نيستم هان؟ خجالت نداره بريم همينجا نزديك رودخونه
« . آنار درخت سرو يه گودال به اندازه ي چمدون برات ميكنم و ميروم
پيرمرد با چالاآي مخصوص آه من نميتوانستم تصورش را بكنم از نشيمن خود پايين جست.
من چمدان را برداشتم و دو نفري رفتيم آنار تنه ي درختي آه پهلوي رودخانه ي خشكي بود
، او گفت:
همين جا خوبه ؟
و بي آنكه منتظر جواب من بشود ، با بيلچه و آلنگي آه همراه داشت ، مشغول آندن شد. من
چمدان را زمين گذاشتم و سر جاي خودم مات ايستاده بودم. پيرمرد با پشت خميده و چالاآي
آدم آهنه آاري مشغول بود ، در ضمن آند و آو چيزي شبيه آوزه ي لعابي پيدا آرد ، آن را
در دستمال چرآي پيچيده ، بلند شد و گفت:
« ! اينهم گودال هان ، درس به اندازه ي چمدونه ، مو نميزنه هان »
من دست آردم جيبم آه مزدش را بدهم. دو قران و يك عباسي بيشتر نداشتم ، پيرمرد خنده ي
خشك چندش انگيزي آرد و گفت:
نمي خواد ، قابلي نداره. من خونتونو بلدم هان وانگهي عوض مزدم من يك آوزه پيدا »
« ! آردم ، يك گلدون راغه ، مال شهر قديم ري هان
بعد با هيكل خميده ي قوز آرده اش مي خنديد! بطوري آه شانه هايش ميلرزيد. آوزه را آه
ميان دستمال چرآي بسته بود ، زير بغلش گرفته بود و به طرف آالسگه ي نعش آش رفت و
با چالاآي مخصوصي بالاي نشيمن قرار گرفت. شلاق در هوا صدا آرد ، اسبها نفس زنان به
راه افتادند ، صداي زنگوله ي گردن آنها در هواي مرطوب به آهنگ مخصوصي مترنم بود
و آم آم پشت توده ي مه از چشم من ناپديد شد.
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
١۶
همين آه تنها ماندم نفس راحتي آشيدم ، مثل اين بود آه بار سنگيني از روي سينه ام برداشته
شد و آرامش گوارايي سرتاپايم را فرا گرفت دور خودم را نگاه آردم: اينجا محوطه ي
آوچكي بود آه ميان تپه ها و آوههاي آبود گير آرده بود. روي يك رشته آوه ، آثار و
بناهاي قديمي با خشتهاي آلفت و يك رودخانه ي خشك در آن نزديكي ديده ميشد اين محل
دنج ، دورافتاده و بي سر و صدا بود. من از ته دل خوشحال بودم و پيش خودم فكر آردم اين
چشمهاي درشت وقتي آه از خواب زميني بيدار ميشد ، جايي به فراخور ساختمان و قيافه اش
پيدا ميكرد ، وانگهي مي بايستي آه او دور از ساير مردم ، دور از مرده ي ديگران باشد
همان طوري آه در زندگيش دور از زندگي ديگران بود.
چمدان را با احتياط برداشتم و ميان گودال گذاشتم گودال درست به اندازه ي چمدان بود ،
مو نميزد ، ولي براي آخرين بار خواستم فقط يكبار در آن در چمدان نگاه آنم. دور خودم
را نگاه آردم: دياري ديده نميشد ، آليد را از جيبم درآوردم و در چمدان را باز آردم اما
وقتي آه گوشه ي لباس سياه او را پس زدم در ميان خون دلمه شده و آرمهايي آه در هم
ميلوليدند ، دو چشم درشت سياه ديدم آه بدون حالت ، رك زده به من نگاه ميكرد و زندگي من
ته اين چشمها غرق شده بود. به تعجيل در چمدان را بستم و خاك رويش ريختم بعد با لگد
خاك را محكم آردم ، رفتم از بته هاي نيلوفر آبود بي بو آوردم و روي خاآش نشا آردم ،
بعد قلبه سنگ و شن آوردم و رويش پاشيدم تا اثر قبر به آلي محو بشود بطوري آه هيچكس
نتواند آن را تميز بدهد. به قدري خوب اين آار را انجام دادم آه خودم هم نميتوانستم قبر او را
از باقي زمين تشخيص بدهم.
آارم آه تمام شد نگاهي به خودم انداختم ، ديدم لباسم خاك آلود ، پاره و خون لخته شده ي
سياهي به آن چسبيده بود ، دو مگس زنبور طلايي دورم پرواز ميكردند و آرمهاي آوچكي به
تنم چسبيده بود آه در هم ميلوليدند خواستم لكه ي خون روي دامن لباسم را پاك بكنم اما هر
چه آستينم را با آب دهن تر ميكردم و رويش ميماليدم ، لكه ي خون بدتر ميدوانيد و غليظ تر
ميشد ، بطوري آه به تمام تنم نشد ميكرد و سرماي لزج خون را روي تنم حس آردم.
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
١٧
نزديك غروب بود ، نم نم باران مي آمد ، من بي اراده رد چرخ آالسگه ي نعش آش را
گرفتم و راه افتادم ؛ همين آه هوا تاريك شد جاي چرخ آالسگه ي نعش آش را گم آردم ، بي
مقصد ، بي فكر و بي اراده در تاريكي غليظ متراآم آهسته راه ميرفتم و نميدانستم آه به آجا
خواهم رسيد چون بعد از او ، بعد از آنكه آن چشمهاي درشت را ميان خون دلمه شده ديده
بودم ، در شب تاريكي ، در شب عميقي آه سرتاسر زندگي مرا فرا گرفته بود ، راه ميرفتم ؛
چون دو چشمي آه به منزله ي چراغ آن بود براي هميشه خاموش شده بود و در اين صورت
برايم يكسان بود آه به مكان و مأوايي برسم يا هرگز نرسم.
سكوت آامل فرمانروايي داشت ، به نظرم آمد آه همه مرا ترك آرده بودند ، به موجودات بي
جان پناه بردم. رابطه اي بين من و جريان طبيعت ، بين من و تاريكي عميقي آه در روح من
پايين آمده بود ، توليد شده بود اين سكوت يكجور زباني است آه ما نميفهميم ، از شدت آيف
، سرم گيج رفت ؛ حالت قي به من دست داد و پاهايم سست شد. خستگي بي پاياني در خودم
حس آردم ؛ رفتم در قبرستان آنار جاده روي سنگ قبري نشستم ، سرم را ميان دو دستم
گرفتم و بحال خودم حيران بودم ناگهان صداي خنده ي خشك زننده اي مرا به خودم آورد ،
رويم را برگردانيدم ديدم هيكلي آه سر و رويش را با شال گردن پيچيده بود پهلويم نشسته بود
و چيزي در دستمال بسته زير بغلش بود ، رويش را به من آرد و گفت:
حتماً تو مي خواسي شهر بري ، راهو گم آردي هان؟ لابد با خودت مي گي اين وقت »
شب من تو قبرسون چكار دارم اما نترس ، سر و آار من با مرده هاس ، شغلم گور آنيس ،
بد آاري نيس هان؟ من تمام راه و چاه هاي اينجا رو بلدم مثلاً امروز رفتم يه قبر بكنم اين
گلدون از زير خاك در اومد ، ميدوني گلدون راغه ، مال شهر قديم ري هان؟ اصلاً قابلي
« . نداره ، من اين آوزه رو به تو ميدم به يادگار من داشته باش
من دست آردم در جيبم دو قران و يك عباسي در آوردم ، پيرمرد با خنده ي خشك چندش
انگيزي گفت:
هرگز ، قابلي نداره ، من تو رو مي شناسم. خونت رو هم بلدم همين بغل ، من يه »
« . آالسگه ي نعش آش دارم بيا تو رو به خونت برسونم هان دو قدم راس
آوزه را در دامن من گذاشت و بلند شد از زور خنده شانه هايش ميلرزيد ، من آوزه را
برداشتم و دنبال هيكل قوز آرده ي پيرمرد افتادم. سر پيچ جاده يك آالسگه ي نعش آش لكنته
با دو اسب سياه لاغر ايستاده بود پيرمرد با چالاآي مخصوصي رفت بالاي نشيمن نشست و
من هم رفتم درون آالسگه ميان جاي مخصوصي آه براي تابوت درست شده بود ، دراز
آشيدم و سرم را روي لبه ي بلند آن گذاشتم ، براي اينكه اطراف خودم را بتوانم ببينم آوزه
را روي سينه ام گذاشتم و با دستم آن را نگه داشتم.
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
١٨
شلاق در هوا صدا آرد ، اسبها نفس زنان به راه افتادند. خيزهاي بلند و ملايم بر مي داشتند ،
پاهاي آنها آهسته و بي صدا روي زمين گذاشته ميشد. صداي زنگوله ي گردن آنها در هواي
مرطوب به آهنگ مخصوصي مترنم بود از پشت ابر ستاره ها مثل حدقه ي چشمهاي براقي
آه از ميان خون دلمه شده ي سياه بيرون آمده باشد روي زمين را نگاه ميكردند آسايش
گوارايي سرتاپايم را فرا گرفت. فقط گلدان مثل وزن جسد مرده اي روي سينه ي مرا فشار
ميداد درختهاي پيچ در پيچ با شاخه هاي آج و آوله مثل اين بود آه در تاريكي از ترس
اينكه مبادا بلغزند و زمين بخورند ، دست يكديگر را گرفته بودند. خانه هاي عجيب و غريب
به شكلهاي بريده بريده ي هندسي با پنجره هاي متروك سياه آنار جاده رج آشيده بودند ، ولي
بدنه ي ديوار اين خانه مانند آرم شبتاب تشعشع آدر و ناخوشي از خود متصاعد ميكرد ،
درختها به حالت ترسناآي دسته دسته ، رديف رديف ، ميگذشتند و از پي هم فرار ميكردند
ولي به نظر مي آمد آه ساقه ي نيلوفرها توي پاي آنها مي پيچند و زمين مي خورند. بوي
مرده ، بوي گوشت تجزيه شده همه ي جان مرا فرا گرفته بود. گويا بوي مرده هميشه به جسم
من فرو رفته بود و همه ي عمرم من در يك تابوت سياه خوابيده بوده ام و يك نفر پيرمرد
قوزي آه صورتش را نميديدم ، مرا ميان مه و سايه هاي گذرنده ميگردانيد.
آالسگه ي نعش آش ايستاد ، من آوزه را برداشتم و از آالسگه پايين جستم. جلو در خانه ام
بودم ، به تعجيل وارد اطاقم شدم ، آوزه را روي ميز گذاشتم ، رفتم قوطي حلبي ، همان
قوطي حلبي آه غلكم بود و در پستوي اطاقم قايم آرده بودم ، برداشتم آمدم دم در آه بجاي
مزد ، قوطي را به پيرمرد آالسگه چي بدهم ؛ ولي او غيبش زده بود ، اثري از آثار او و
آالسگه اش ديده نميشد دوباره مأيوس به اطاقم برگشتم ، چراغ را روشن آردم ، آوزه را
از ميان دستمال بيرون آوردم ، خاك روي آن را با آستينم پاك آردم ، آوزه لعاب شفاف
قديمي بنفش داشت آه به رنگ زنبور طلايي خرد شده در آمده بود و يك طرف تنه ي آن به
شكل لوزي حاشيه اي از نيلوفر آبود رنگ داشت و ميان آن …
ميان حاشيه ي لوزي ، صورت او … صورت زني آشيده شده بود آه چشمهايش سياه درشت
، چشمهاي درشت تر از معمول ، چشمهاي سرزنش دهنده داشت ، مثل اينكه از من گناههاي
پوزش ناپذيري سر زده بود آه خودم نميدانستم. چشمهاي افسونگر آه در عين حال مضطرب
و متعجب ، تهديد آننده و وعده دهنده بود. اين چشمها ميترسيد و جذب ميكرد و يك پرتو
ماوراء طبيعي مست آننده در ته آن ميدرخشيد ؛ گونه هاي برجسته ، پيشاني بلند ، ابروهاي
باريك به هم پيوسته ، لبهاي گوشتالوي نيمه باز و موهاي نامرتب داشت آه يك رشته از آن
روي شقيقه هايش چسبيده بود.
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
١٩
تصويري را آه ديشب از روي او آشيده بودم از توي قوطي حلبي بيرون آوردم ، مقابله
آردم ، با نقاشي روي آوزه ذره اي فرق نداشت ، مثل اينكه عكس يكديگر بودند هر دو آنها
يكي و اصلاً آار يك نقاش بدبخت روي قلمدان ساز بود شايد روح نقاش آوزه در موقع
آشيدن در من حلول آرده بود و دست من به اختيار او در آمده بود. آنها را نميشد از هم
تشخيص داد ؛ فقط نقاشي من روي آاغذ بود ، در صورتيكه نقاشي روي آوزه لعاب شفاف
قديمي داشت آه روح مرموز ، يك روح غريب غير معمولي با اين تصوير داده بود و شراره
ي روح شروري در ته چشمش ميدرخشيد نه ، باورآردني نبود ، همان چشمهاي درشت بي
فكر ، همان قيافه ي تودار و در عين حال آزاد! آسي نميتواند پي ببرد آه چه احساسي به من
دست داد. ميخواستم از خودم بگريزم آيا چنين اتفاقي ممكن بود؟ تمام بدبختي هاي زندگيم
دوباره جلو چشمم مجسم شد آيا فقط چشمهاي يكنفر در زندگيم آافي نبود! حالا دو نفر با
همان چشمها ، چشمهايي آه مال او بود به من نگاه ميكردند! نه ، قطعاً تحمل ناپذير بود
چشمي آه خودش آنجا نزديك آوه ، آنار تنه ي درخت سرو ، پهلوي رودخانه ي خشك به
خاك سپرده شده بود. زير گلهاي نيلوفر آبود ، در ميان خون غليظ ، در ميان آرم و جانوران
و گزندگاني آه دور او جشن گرفته بودند و ريشه ي گياهها به زودي در حدقه ي آن فرو
ميرفت آه شيره اش را بمكد ، حالا با زندگي قوي و سرشار به من نگاه ميكرد!
من خودم را تا اين اندازه بدبخت و نفرين زده گمان نميكردم ، ولي بواسطه ي حس جنايتي آه
در من پنهان بود ، در عين حال خوشي بي دليلي ، خوشي غريبي به من دست داد چون
فهميدم آه يكنفر همدرد قديمي داشته ام آيا اين نقاش قديم ، نقاشي آه روي اين آوزه را
صدها شايد هزاران سال پيش نقاشي آرده بود همدرد من نبود؟ آيا همين عوالم مرا طي نكرده
بود؟ تا اين لحظه من خودم را بدبختترين موجودات ميدانستم ولي پي بردم زماني آه روي آن
آوهها در آن خانه ها و آبادي هاي ويران ، آه با خشتهاي وزين ساخته شده بود ، مردماني
زندگي ميكردند آه حالا استخوان آنها پوسيده شده و شايد ذرات قسمتهاي مختلف تن آنها در
گلهاي نيلوفر آبود زندگي ميكرد ميان اين مردمان يكنفر نقاش فلك زده ، يكنفر نقاش نفرين
شده ، شايد يكنفر روي قلمدانساز بدبخت مثل من وجود داشته ، درست مثل من و حالا پي
بردم ، فقط ميتوانستم بفهمم آه او هم در ميان دو چشم درشت سياه ميسوخته و ميگداخته
درست مثل من همين به من دلداري ميداد.
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
٢٠
بالاخره نقاشي خودم را پهلوي نقاشي آوزه گذاشتم ، بعد رفتم منقل مخصوص خودم را
درست آردم ، آتش آه گل انداخت آوردم جلوي نقاشيها گذاشتم چند پك وافور آشيدم و در
عالم خلسه به عكسها خيره شدم ، چون ميخواستم افكار خودم را جمع بكنم و فقط دود اثيري
ترياك بود آه ميتوانست افكار مرا جمع آوري آند و استراحت فكري برايم توليد بكند.
هر چه ترياك برايم مانده بود آشيدم تا اين افيون غريب همه ي مشكلات و پرده هايي آه جلو
چشم مرا گرفته بود ، اينهمه يادگارهاي دور دست خاآستري و متراآم را پراآنده بكند حالي
آه انتظارش را ميكشيدم آمد و بيش از انتظارم بود: آم آم افكارم دقيق ، بزرگ و افسون آميز
شد ، در يك حالت نيمه خواب و نيمه اغما فرو رفتم.
بعد مثل اين بود آه فشار و وزن روي سينه ام برداشته شد. مثل اينكه قانون ثقل براي من
وجود نداشت و آزادانه دنبال افكارم آه بزرگ ، لطيف و موشكاف شده بود پرواز ميكردم
يكجور آيف عميق و ناگفتني سرتاپايم را فرا گرفت. از قيد بار تنم آزاد شده بودم. يك دنياي
آرام ولي پر از اشكال و الوان افسونگر و گوارا بعد دنباله ي افكارم از هم گسيخته و در
اين رنگها و اشكال حل ميشد در امواجي غوطه ور بودم آه پر از نوازشهاي اثيري بود.
صداي قلبم را ميشنيدم ، حرآت شريانم را حس ميكردم اين حالت براي من پر از معني و
آيف بود.
از ته دل ميخواستم و آرزو ميكردم آه خودم را تسليم خواب فراموشي بكنم. اگر اين
فراموشي ممكن ميشد ، اگر ميتوانست دوام داشته باشد ، اگر چشمهايم آه به هم ميرفت در
وراء خواب ، آهسته در عدم صرف ميرفت و هستي خودم را احساس نميكردم ، اگر ممكن
بود در يك لكه ي مرآب ، در يك آهنگ موسيقي يا شعاع رنگين ، تمام هستي ام ممزوج
ميشد و بعد از اين امواج و اشكال آنقدر بزرگ ميشد و ميدوانيد آه به آلي محو و ناپديد ميشد
، به آرزوي خود رسيده بودم.
آم آم حالت خمودت و آرختي به من دست داد ، مثل يك نوع خستگي گوارا و يا امواج
لطيفي بود آه از تنم به بيرون تراوش ميكرد بعد حس آردم آه زندگي من رو به قهقرا
ميرفت. متدرجاً حالات و وقايع گذشته و يادگارهاي پاك شده ، فراموش شده ي زمان بچگي
خودم را ميديدم نه تنها ميديدم بلكه در اين گير و دارها شرآت داشتم و آنها را حس ميكردم
، لحظه به لحظه آوچكتر و بچه تر ميشدم. بعد ناگهان افكارم محو و تاريك شد ، به نظرم آمد
آه تمام هستي من سر يك چنگك باريك آويخته شده و در ته چاه عميق و تاريكي آويزان بودم
بعد از سر چنگك رها شدم ؛ ميلغزيدم و دور ميشدم ولي به هيچ مانعي بر نميخوردم يك
پرتگاه بي پايان در يك شب جاوداني بود بعد از آن پرده هاي محو و پاك شده ، پي در پي
جلو چشمم نقش مي بست يك لحظه فراموشي محض را طي آردم وقتي آه به خودم آمدم
يكمرتبه خودم را در اطاق آوچكي ديدم و به وضع مخصوصي بودم آه به نظرم غريب مي
آمد و در عين حال برايم طبيعي بود.
.
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
٢١
***
در دنياي جديدي آه بيدار شده بودم ، محيط و وضع آنجا آاملاً به من آشنا و نزديك بود ،
بطوري آه بيش از زندگي و محيط سابق خودم به آن انس داشتم مثل اينكه انعكاس زندگي
حقيقي من بود يك دنياي ديگر ولي به قدري به من نزديك و مربوط بود آه به نظرم مي آمد
در محيط اصلي خودم برگشته ام در يك دنياي قديمي اما در عين حال نزديكتر و طبيعي تر
متولد شده بودم.
هوا هنوز گرگ و ميش بود. يك پيه سوز سر طاقچه ي اطاقم ميسوخت ، يك رختخواب هم
گوشه ي اطاق افتاده بود ولي من بيدار بودم ، حس ميكردم آه تنم داغ است و لكه هاي خون
به عبا و شال گردنم چسبيده بود ، دستهايم خونين بود. اما با وجود تب و دوار سر يك نوع
اضطراب و هيجان مخصوصي در من توليد شده بود آه شديدتر از فكر محو آردن آثار خون
بود ، قوي تر از اين بود آه داروغه بيايد و مرا دستگير آند وانگهي مدتها بود آه منتظر
بودم به دست داروغه بيفتم. ولي تصميم داشتم آه قبل از دستگير شدنم پياله ي شراب زهر
آلود را آه سر رف بود به يك جرعه بنوشم اين احتياج نوشتن بود آه برايم يكجور وظيفه
ي اجباري شده بود ، ميخواستم اين ديوي آه مدتها بود درون مرا شكنجه ميكرد بيرون بكشم ،
ميخواستم دل پري خودم را روي آاغذ بياورم بالاخره بعد از اندآي ترديد پيه سوز را جلو
آشيدم و اينطور شروع آردم :
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
٢٢
***
من هميشه گمان ميكردم آه خاموشي بهترين چيزها است ، گمان ميكردم آه بهتر است آدم
مثل بوتيمار آنار دريا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشيند ولي حالا ديگر دست خودم
نيست چون آنچه آه نبايد بشود شد آي ميداند ، شايد همين الان يا يك ساعت ديگر يك دسته
گزمه ي مست براي دستگير آردنم بيايند من هيچ مايل نيستم آه لاشه ي خودم را نجات
بدهم ، بعلاوه جاي انكار هم باقي نمانده ؛ بر فرض هم آه لكه هاي خون را محو آنم ولي قبل
از اينكه به دست آنها بيفتم يك پياله از آن بغلي شراب ، از شراب موروثي خودم آه سر رف
گذاشته ام ، خواهم خورد.
حالا ميخواهم سرتاسر زندگي خودم را مانند خوشه ي انگور در دستم بفشارم و عصاره ي آن
را ، نه ، شراب آن را ، قطره قطره در گلوي خشك سايه ام مثل آب تربت بچكانم. فقط
ميخواهم پيش از آنكه بروم دردهايي آه مرا خرده خرده مانند خوره يا سلعه گوشه ي اين
اطاق خورده است روي آاغذ بياورم چون به اين وسيله بهتر ميتوانم افكار خودم را مرتب
و منظم بكنم آيا مقصودم نوشتن وصيت نامه است؟ هرگز ، چون نه مال دارم آه ديوان
بخورد و نه دين دارم آه شيطان ببرد ، وانگهي چه چيزي روي زمين ميتواند برايم
آوچكترين ارزش را داشته باشد آنچه آه زندگي بوده است از دست داده ام ، گذاشتم و
خواستم از دستم برود و بعد از آنكه من رفتم ، به درك ، ميخواهد آسي آاغذ پاره هاي مرا
بخواند ، ميخواهد هفتاد سال سياه هم نخواند من فقط براي اين احتياج به نوشتن آه عجالتاً
برايم ضروري شده است مينويسم من محتاجم ، بيش از پيش محتاجم آه افكار خودم را به
موجود خيالي خودم ، به سايه ي خودم ارتباط بدهم اين سايه ي شومي آه جلو روشنايي پيه
سوز روي ديوار خم شده و مثل اين است آه آنچه آه مينويسم به دقت ميخواند و ميبلعد اين
سايه حتماً بهتر از من ميفهمد! فقط با سايه ي خودم خوب ميتوانم حرف بزنم ، اوست آه مرا
وادار به حرف زدن ميكند ، فقط او ميتواند مرا بشناسد ، او حتماً ميفهمد … ميخواهم عصاره
» : ، نه ، شراب تلخ زندگي خودم را چكه چكه در گلوي خشك شايه ام چكانيده به او بگويم
! » اين زندگي من است
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
٢٣
هر آس ديروز مرا ديده ، جوان شكسته و ناخوشي ديده است ولي امروز پيرمرد قوزي مي
بيند آه موهاي سفيد ، چشمهاي واسوخته و لب شكري دارد. من ميترسم از پنجره ي اطاقم به
بيرون نگاه بكنم ، در آينه به خودم نگاه بكنم .چون همه جا سايه هاي مضاعف خودم را مي
بينم اما براي اينكه بتوانم زندگي خودم را براي سايه ي خميده ام شرح بدهم بايد يك حكايت
نقل بكنم اوه ، چقدر حكايتهايي راجع به ايام طفوليت ، راجع به عشق ، جماع ، عروسي و
مرگ وجود دارد و هيچكدام حقيقت ندارد من از قصه ها و عبارت پردازي خسته شده ام.
من سعي خواهم آرد آه اين خوشه را بفشارم ولي آيا در آن آمترين اثر از حقيقت وجود
خواهد داشت يا نه اين را ديگر نميدانم من نميدانم آجا هستم و اين تكه آسمان بالاي سرم
، يا اين چند وجب زميني آه رويش نشسته ام مال نيشابور يا بلخ و يا بنارس است در هر
صورت من به هيچ چيز اطمينان ندارم.
من از بس چيزهاي متناقض ديده و حرفهاي جور به جور شنيده ام و از بس آه ديد چشمهايم
روي سطح اشياء مختلف سابيده شده اين قشر نازك و سختي آه روح پشت آن پنهان است ،
حالا هيچ چيز را باور نميكنم به ثقل و ثبوت اشياء ، به حقايق آشكار و روشن همين الان
هم شك دارم نميدانم اگر انگشتانم را به هاون سنگي گوشه ي حياطمان بزنم و از او بپرسم:
آيا ثابت و محكم هستي ، در صورت جواب مثبت ، بايد حرف او را باور بكنم يا نه.
آيا من موجود مجزا و مشخص هستم؟ نمي دانم ولي حالا آه در آينه نگاه آردم خودم را
سابق مرده است ، تجزيه شده ، ولي هيچ سد و مانعي بين ما وجود « من » نشناختم. نه ، آن
ندارد. بايد حكايت خودم را نقل بكنم ولي نميدانم بايد از آجا شروع آرد سرتاسر زندگي
قصه و حكايت است. بايد خوشه ي انگور را بفشارم و شيره ي آن را قاشق قاشق در گلوي
خشك اين سايه ي پير بريزم .
از آجا بايد شروع آرد؟ چون همه ي فكرهايي آه عجالتاً در آله ام مي جوشد ، مال همين
الان است. ساعت و دقيقه و تاريخ ندارد يك اتفاق ديروز ممكن است براي من آهنه تر و
بي تأثيرتر از يك اتفاق هزار سال پيش باشد.
شايد از آنجايي آه همه ي روابط من با دنياي زنده ها بريده شده ، يادگارهاي گذشته جلوم
نقش مي بندد گذشته ، آينده ، ساعت ، روز ، ماه و سال همه برايم يكسان است. مراحل
مختلف بچگي و پيري براي من جز حرفهاي پوچ چيز ديگري نيست فقط براي مردمان
معمولي ، براي رجاله ها رجاله ي با تشديد ، همين لغت را ميجستم براي رجاله ها آه
زندگي آنها موسم و حد معيني دارد ، مثل فصلهاي سال و در منطقه ي معتدل زندگي واقع
شده است ، صدق ميكند. ولي زندگي من همه اش يك فصل و يك حالت داشته ، مثل اينست آه
در يك منطقه ي سردسير و در تاريكي جاوداني گذشته است ، در صورتي آه ميان تنم هميشه
يك شعله ميسوزد و مرا مثل شمع آب ميكند.
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
٢۴
ميان چهار ديواري آه اطاق مرا تشكيل ميدهد و حصاري آه دور زندگي و افكار من آشيده ،
زندگي من مثل شمع خرده خرده آب ميشود ، نه ، اشتباه ميكنم مثل يك آنده ي هيزم تر
است آه گوشه ي ديگدان افتاده و به آتش هيزمهاي ديگر برشته و زغال شده ، ولي نه سوخته
و نه تر و تازه مانده ، فقط از دود و دم ديگران خفه شده. اطاقم مثل همه ي اطاقها با خشت و
آجر روي خرابه ي هزاران خانه هاي قديمي ساخته شده ، بدنه ي سفيد آرده و يك حاشيه
آتيبه دارد درست شبيه مقبره است آمترين حالات و جزئيات اطاقم آافي است آه
ساعتهاي دراز فكر مرا به خودش مشغول بكند ، مثل آارتنك آنج ديوار. چون از وقتي آه
بستري شده ام به آارهايم آمتر رسيدگي ميكنند ميخ طويله اي آه به ديوار آوبيده شده
جاي ننوي من و زنم بوده و شايد بعدها هم وزن بچه هاي ديگر را متحمل شده است. آمي
پايين ميخ از گچ ديوار يك تخته ور آمده و از زيرش بوي اشياء و موجوداتي آه سابق بر اين
در اين اطاق بوده اند استشمام ميشود ، بطوري آه تاآنون هيچ جريان و بادي نتوانسته است
اين بوهاي سمج ، تنبل و غليظ را پر بكند: بوي عرق تن ، بوي ناخوشيهاي قديمي ، بوهاي
دهن ، بوي پا ، بوي تند شاش ، بوي روغن خراب شده ، حصير پوسيده ، خاگينه ي سوخته ،
بوي پيازداغ ، بوي جوشانده ، بوي پنيرك و مامازي بچه ، بوي اطاق پسري آه تازه تكليف
شده ، بخارهايي آه از آوچه آمده و بوهاي مرده يا در حال نزع آه همه ي آنها هنوز زنده
هستند و علامت مشخصه ي خود را نگه داشته اند. خيلي بوهاي ديگر هم هست آه اصل و
منشاء آنها معلوم نيست ولي اثر خود را باقي گذاشته اند.
اطاقم يك پستوي تاريك و دو دريچه با خارج ؛ با دنياي رجاله ها دارد. يكي از آنها رو به
حياط خودمان باز ميشود و ديگري رو به آوچه است و از آنجا مرا مربوط با شهر ري
ميكند شهري آه عروس دنيا مينامند و هزاران آوچه و پس آوچه و خانه هاي توسري
خورده و مدرسه و آاروانسرا دارد شهري آه بزرگترين شهر دنيا به شمار مي آيد ، پشت
اطاق من نفس ميكشد و زندگي ميكند. اينجا گوشه ي اطاقم وقتي آه چشمهايم را به هم
ميگذارم سايه هاي مخلوط شهر: آنچه آه در من تأثير آرده با آوشكها ، مسجدها و باغهايش
همه جلو چشمم مجسم ميشود.
اين دو دريچه مرا با دنياي خارج ، با دنياي رجاله ها مربوط ميكند. ولي در اطاقم يك آينه به
ديوار است آه صورت خودم را در آن مي بينم و در زندگي محدود من ، آينه مهمتر از دنياي
رجاله ها است آه با من هيچ ربطي ندارد.
از تمام منظره ي شهر دآان قصابي حقيري جلو دريچه ي اطاق من است آه روزي دو
گوسفند به مصرف ميرساند هر دفعه آه از دريچه به بيرون نگاه ميكنم مرد قصاب را مي
بينم ؛ هر روز صبح زود دو يابوي سياه لاغر يابوهاي تب لازمي آه سرفه هاي عميق
خشك ميكنند و دستهاي خشكيده ي آنها منتهي به سم شده ، مثل اينكه مطابق يك قانون وحشي
دستهاي آنها بريده و در روغن داغ فرو آرده اند و دو طرفشان لش گوسفند آويزان شده ، جلو
دآان مي آورند. مرد قصاب ، دست چرب خود را به ريش حنا بسته اش ميكشد ، اول لاشه
ي گوسفندها را با نگاه خريداري ورانداز ميكند ، بعد دو تا از آنها را انتخاب ميكند ، دنبه ي
آنها را با دستش وزن ميكند ، بعد مي برد و به چنگك دآانش مي آويزد يابوها نفس زنان به
راه مي افتند. آن وقت قصاب اين جسدهاي خون آلود را با گردنهاي بريده ، چشمهاي رك زده
و پلكهاي خون آلود آه از ميان آاسه ي سر آبودشان در آمده است نوازش ميكند ، دستمالي
ميكند ، بعد يك گزليك دسته استخواني بر ميدارد تن آنها را به دقت تكه تكه ميكند و گوشت
لخم را با تبسم به مشتريانش ميفروشد. تمام اين آارها را با چه لذتي انجام ميدهد! من مطمئنم
يكجور آيف و لذت هم مي برد آن سگ زرد گردن آلفت هم آه محله مان را قرق آرده و
هميشه با گردن آج و چشمهاي بيگناه نگاه حسرت آميز به دست قصاب ميكند ، آن سگ هم
همه ي اينها را ميداند آن سگ هم ميداند آه قصاب از شغل خودش لذت مي برد!
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
٢۵
آمي دورتر زير يك طاقي ، پيرمرد عجيبي نشسته آه جلويش بساطي پهن است. توي سفره
ي او يك دستغاله ، دو تا نعل ، چند جور مهره ي رنگين ، يك گزليك ، يك تله موش ، يك
گازانبر زنگ زده ، يك آب دوات آن ، يك شانه ي دندانه شكسته ، يك بيلچه و يك آوزه ي
لعابي گذاشته آه رويش را دستمال چرك انداخته .ساعتها ، روزها ، ماه ها من از پشت
دريچه به او نگاه آرده ام ، هميشه با شال گردن چرك ، عباي ششتري ، يخه ي باز آه از
ميان او پشمهاي سفيد سينه اش بيرون زده با پلكهاي واسوخته آه ناخوشي سمج و بيحيايي آن
را ميخورد و طلسمي آه به بازويش بسته به يك حالت نشسته است. فقط شبهاي جمعه با
دندانهاي زرد و افتاده اش قرآن ميخواند گويا از همين راه نان خودش را در مي آورد ؛
چون من هرگز نديده ام آسي از او چيزي بخرد مثل اينست آه در آابوسهايي آه ديده ام
اغلب صورت اين مرد در آنها بوده است .پشت اين آله ي مازوئي و تراشيده ي او آه دورش
عمامه ي شير و شكري پيچيده ، پشت پيشاني آوتاه او چه افكار سمج و احمقانه اي مثل علف
هرزه روييده است؟ گويا سفره ي روبروي پيرمرد و بساط خنزرپنزر او با زندگيش رابطه ي
مخصوص دارد. چند بار تصميم گرفتم بروم با او حرف بزنم و يا چيزي از بساطش بخرم ،
اما جرأت نكردم.
دايه ام به من گفت اين مرد در جواني آوزه گر بوده و فقط همين يك دانه آوزه را براي
خودش نگاه داشته و حالا از خرده فروشي نان خودش را در مي آورد.
اينها رابطه ي من با دنياي خارجي بود ، اما از دنياي داخلي: فقط دايه ام و يك زن لكاته برايم
مانده بود .ولي ننجون دايه ي او هم هست ، دايه ي هر دومان است چون نه تنها من و زنم
خويش و قوم نزديك بوديم ، بلكه ننجون هر دومان را با هم شير داده بود. اصلاً مادر او مادر
من هم بود چون من اصلاً مادر و پدرم را نديده ام و مادر او آن زن بلند بالا آه موهاي
خاآستري داشت مرا بزرگ آرد. مادر او بود آه مثل مادرم دوستش داشتم و براي همين
علاقه بود آه دخترش را به زني گرفتم .
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
٢۶
از پدر و مادرم چند جور حكايت شنيده ام ، فقط يكي از اين حكايتها آه ننجون برايم نقل آرد
، پيش خودم تصور ميكنم بايد حقيقي باشد ننجون برايم گفت آه: پدر و عمويم برادر دو قلو
بوده اند ، هر دو آنها يك شكل ، يك قيافه و يك اخلاق داشته اند و حتي صدايشان يكجور بوده
بطوري آه تشخيص آنها از يكديگر آار آساني نبوده است. علاوه بر اين يك رابطه ي معنوي
و حس همدردي هم بين آنها وجود داشته است ، به اين معني آه اگر يكي از آنها ناخوش
ميشده ديگري هم ناخوش ميشده است بقول مردم مثل سيبي آه نصف آرده باشند بالاخره
هر دوي آنها شغل تجارت را پيش ميگيرند و در سن بيست سالگي به هندوستان ميروند و
اجناس ري را از قبيل پارچه هاي مختلف مثل: منيره ، پارچه ي گلدار ، پارچه ي پنبه اي ،
جبه ، شال ، سوزن ، ظروف سفالي ، گل سرشور و جلد قلمدان به هندوستان مي بردند و
ميفروختند. پدرم در شهر بنارس بوده و عمويم را به شهرهاي ديگر هند براي آارهاي
تجارتي ميفرستاده بعد از مدتي پدرم عاشق يك دختر باآره بوگام داسي ، رقاص معبد لينگم
ميشود. آار اين دختر رقص مذهبي جلو بت بزرگ لينگم و خدمت بتكده بوده است يك
دختر خونگرم زيتوني با پستانهاي ليمويي ، چشمهاي درشت مورب ، ابروهاي باريك به هم
پيوسته آه ميانش را خال سرخ ميگذاشته.
حالا ميتوانم پيش خودم تصورش را بكنم آه بوگام داسي ، يعني مادرم با ساري ابريشمي
رنگين زردوزي ، سينه ي باز ، سربند ديبا ، گيسوي سنگين سياهي آه مانند شب ازلي تاريك
و در پشت سرش گره زده بود ، النگوهاي مچ پا و مچ دستش ، حلقه ي طلائي آه از پره ي
بيني گذرانده بوده ، چشمهاي درشت سياه خمار و مورب ، دندانهاي براق با حرآات آهسته ي
موزوني آه به آهنگ سه تار و تنبك و تنبور و سنج و آرنا ميرقصيده يك آهنگ ملايم و
يكنواخت آه مردهاي لخت شالمه بسته ميزده اند آهنگ پر معني آه همه ي اسرار
جادوگري و خرافات و شهوتها و دردهاي مردم هند در آن مختصر و جمع شده بوده و به
وسيله ي حرآات متناسب و اشارات شهوت انگيز حرآات مقدس بوگام داسي مثل برگ
گل باز ميشده ، لرزشي به طول شانه و بازوهايش ميداده ، خم ميشده و دوباره جمع ميشده
است ، اين حرآات آه مفهوم مخصوصي در بر داشته و بدون زبان حرف ميزده است ، چه
تأثيري ممكن است در پدرم آرده باشد مخصوصاً بوي عرق گس و يا فلفلي او آه مخلوط
با عطر موگرا و روغن صندل ميشده ، به مفهوم شهوتي اين منظره مي افزوده است
عطري آه بوي شيره ي درختهاي دور دست را دارد و به احساسات دور و خفه شده جان
ميدهد بوي مجري دوا ، بوي دواهايي آه در اطاق بچه داري نگه ميدارند و از هند مي آيد
روغنهاي ناشناس سرزميني آه پر از معني و آداب و رسوم قديم است لابد بوي جوشانده
هاي مرا ميداده. همه ي اينها يادگارهاي دور و آشته شده ي پدرم را بيدار آرده پدرم
بقدري شيفته ي بوگام داسي ميشود آه به مذهب دختر رقاص به مذهب لينگم ميگرود ولي
پس از چندي آه دختر آبستن ميشود او را از خدمت معبد بيرون ميكنند.
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
٢٧
من تازه به دنيا آمده بودم آه عمويم از مسافرت خود به بنارس برميگردد ولي مثل اينكه سليقه
و عشق او هم با سليقه ي پدرم جور مي آمده ، يك دل نه صد دل عاشق مادر من ميشود و
بالاخره او را گول ميزند ، چون شباهت ظاهري و معنوي آه با پدرم داشته اين آار را آسان
ميكند. همين آه قضيه آشف ميشود مادرم ميگويد آه هر دو آنها را ترك خواهد آرد ، مگر
به اين شرط آه پدر و عمويم آزمايش مار ناگ را بدهند و هر آدام از آنها آه زنده بمانند به
او تعلق خواهد داشت .
آزمايش از اين قرار بوده آه پدر و عمويم را بايستي در يك اطاق تاريك مثل سياهچال با يك
مار ناگ بيندازند و هر يك از آنها آه او را مار گزيد طبيعتاً فرياد ميزند ، آن وقت مارافسا
در اطاق را باز ميكند و ديگري را نجات ميدهد و بوگام داسي به او تعلق ميگيرد.
قبل از اينكه آنها را در سياهچال بيندازند ، پدرم از بوگام داسي خواهش ميكند آه يكبار ديگر
جلو او برقصد ، رقص مقدس معبد را بكند ، او هم قبول ميكند و به آهنگ ني لبك مارافسا
جلو روشنايي مشعل با حرآات پر معني موزون و لغزنده ميرقصد و مثل مار ناگ پيچ و تاب
ميخورد بعد پدر و عمويم را در اطاق مخصوصي با مار ناگ مي اندازند عوض فرياد
اضطراب انگيز يك ناله ي مخلوط با خنده ي چندشناآي بلند ميشود ، يك فرياد ديوانه وار
در را باز ميكنند عمويم از اطاق بيرون مي آيد ولي صورتش پير و شكسته و موهاي سرش
از شدت بيم و هراس ، صداي لغزش و سوت مار خشمگين آه چشمهاي گرد و شرربار و
دندانهاي زهرآگين داشته و بدنش مرآب بوده از يك گردن دراز آه منتهي به يك برجستگي
شبيه به قاشق و سر آوچك ميشده ، از شدت وحشت عمويم با موهاي سفيد از اطاق خارج
ميشود مطابق شرط و پيمان بوگام داسي متعلق به عمويم ميشود يك چيز وحشتناك! معلوم
نيست آسي آه بعد از آزمايش زنده مانده پدرم و يا عمويم بوده است.
چون در نتيجه ي اين آزمايش اختلال فكري برايش پيدا شده بوده زندگي سابق خود را به آلي
فراموش آرده و بچه را نميشناخته ، از اين رو تصور آرده اند آه عمويم بوده است آيا همه
ي اين افسانه مربوط به زندگي من نيست ، يا انعكاس اين خنده ي چندش انگيز و وحشت اين
آزمايش تأثير خودش را در من نگذاشته و مربوط به من نميشود؟
از اين به بعد من بجز يك نانخور زيادي و بيگانه چيز ديگري نبوده ام بالاخره عمو يا پدرم
براي آارهاي تجارتي خودش با بوگام داسي به شهر ري برميگردد و مرا مي آورد به دست
خواهرش آه عمه ي من باشد ميسپارد.
دايه ام گفت وقت خداحافظي مادرم يك بغلي شراب ارغواني آه در آن زهر دندان ناگ ، مار
هندي حل شده بود براي من به دست عمه ام ميسپارد. يك بوگام داسي چه چيز بهتري ميتواند
به رسم يادگار براي بچه اش بگذارد؟ شراب ارغواني ، اآسير مرگ آه آسودگي هميشگي
مي بخشد شايد او هم زندگي خودش را مثل خوشه ي انگور فشرده و شرابش را به من
بخشيده بود از همان زهري آه پدرم را آشت حالا ميفهمم چه سوغات گرانبهايي داده
است!
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
٢٨
آيا مادرم زنده است؟ شايد الان آه من مشغول نوشتن هستم او در ميدان يك شهر دور دست
هند ، جلو روشنايي مشعل مثل مار پيچ و تاب ميخورد و ميرقصد مثل اينكه مار ناگ او را
گزيده باشد ، و زن و بچه و مردهاي آنجكاو و لخت دور او حلقه زده اند ، در حالي آه پدر
يا عمويم با موهاي سفيد ، قوز آرده ، آنار ميدان نشسته به او نگاه ميكند و ياد سياهچال ،
صداي سوت و لغزش مار خشمناك افتاده آه سر خود را بلند ميگيرد ، چشمهايش برق ميزند
، گردنش مثل آفچه ميشود و خطي آه شبيه عينك است پشت گردنش به رنگ خاآستري تيره
نمودار ميشود .
به هر حال ، من بچه ي شيرخوار بودم آه در بغل همين ننجون گذاشتندم و ننجون دختر عمه
ام ، همين زن لكاته ي مرا هم شير ميداده است. و من زير دست عمه ام آن زن بلند بالا آه
موهاي خاآستري روي پيشانيش بود ، در همين خانه با دخترش همين لكاته بزرگ شدم.
از وقتي آه خودم را شناختم ، عمه ام را بجاي مادر خودم گرفتم و او را دوست داشتم .
بقدري او را دوست داشتم آه دخترش ، همين خواهر شيري خودم را بعدها چون شبيه او بود
به زني گرفتم.
يعني مجبور شدم او را بگيرم ؛ فقط يكبار اين دختر خودش را به من تسليم آرد ، هيچ وقت
فراموش نخواهم آرد ، آنهم سر بالين مادر مرده اش بود خيلي از شب گذشته بود ، من
براي آخرين وداع همين آه همه ي اهل خانه به خواب رفتند با پيراهن و زير شلواري بلند
شدم ، در اطاق مرده رفتم. ديدم دو شمع آافوري بالاي سرش ميسوخت. يك قرآن روي
شكمش گذاشته بودند براي اينكه شيطان در جسمش حلول نكند پارچه ي روي صورتش را
آه پس زدم عمه ام را با آن قيافه ي باوقار و گيرنده اش ديدم .مثل اينكه همه ي علاقه هاي
زميني در صورت او به تحليل رفته بود. يك حالتي آه مرا وادار به آرنش ميكرد. ولي در
عين حال مرگ به نظرم اتفاق معمولي و طبيعي آمد لبخند تمسخرآميزي گوشه ي لب او
خشك شده بود. خواستم دستش را ببوسم و از اطاق خارج شوم ، ولي رويم را آه برگردانيدم
با تعجب ديدم همين لكاته آه حالا زنم است وارد شد و روبروي مادر مرده ، مادرش با چه
حرارتي خودش را به من چسبانيد ، مرا به سوي خودش ميكشيد و چه بوسه هاي آبداري از
من آرد! من از زور خجالت ميخواستم به زمين فرو بروم. اما تكليفم را نميدانستم ، مرده با
دندانهاي ريك زده اش مثل اين بود آه ما را مسخره آرده بود به نظرم آمد آه حالت لبخند
آرام مرده عوض شده بود من بي اختيار او را در آغوش آشيدم و بوسيدم ، ولي در اين
لحظه پرده ي اطاق مجاور پس رفت و شوهر عمه ام ، پدر همين لكاته ، قوز آرده و شال
گردن بسته وارد اطاق شد.
خنده ي خشك و زننده ي چندش انگيزي آرد. مو به تن آدم راست ميشد. بطوري آه شانه
هايش تكان ميخورد ، ولي به طرف ما نگاه نكرد. من از زور خجالت ميخواستم به زمين فرو
روم ، و اگر ميتوانستم يك سيلي محكم به صورت مرده ميزدم آه به حالت تمسخرآميز به ما
نگاه ميكرد. چه ننگي! هراسان از اطاق بيرون دويدم براي خاطر همين لكاته شايد اين
آار را جور آرده بود تا مجبور بشوم او را بگيرم.
٢٩
با وجود اينكه خواهر برادر شيري بوديم براي اينكه آبروي آنها به باد نرود ، مجبور بودم آه
او را به زني اختيار آنم .
چون اين دختر باآره نبود ، اين مطلب را هم نميدانستم من اصلاً نتوانستم بدانم فقط به من
رسانده بودند همان شب عروسي وقتي آه توي اطاق تنها مانديم من هر چه التماس
مرا اصلاً به طرف « . بي نمازم » : درخواست آردم ، به خرجش نرفت و لخت نشد. ميگفت
خودش راه نداد ، چراغ را خاموش آرد و رفت آن طرف اطاق خوابيد. مثل بيد به خودش
ميلرزيد ، انگاري آه او را در سياهچال با يك اژدها انداخته بودند آسي باور نميكند يعني
باورآردني هم نيست. او نگذاشت آه من يك ماچ از روي لپهايش بكنم. شب دوم هم من رفتم
سرجاي شب اول روي زمين خوابيدم و شبهاي بعد هم از همين قرار ، جرأت نميكردم
بالاخره مدتها گذشت آه من آن طرف اطاق روي زمين ميخوابيدم آي باور ميكند؟ دو ماه ،
نه ، دو ماه چهار روز دور از او روي زمين خوابيدم و جرأت نميكردم نزديكش بروم.
او قبلاً آن دستمال پر معني را درست آرده بود ، خون آفتر به آن زده بود ، نمي دانم. شايد
هم دستمالي بود آه از شب اول عشقبازي خودش نگهداشته بود براي اينكه بيشتر مرا مسخره
بكند آن وقت همه به من تبريك ميگفتند به هم چشمك ميزدند ، و لابد توي دلشان ميگفتند:
و من به روي مبارآم نمي آوردم به من ميخنديدند ، به « ؟ يارو ديشب قلعه رو گرفته »
خريت من ميخنديدند. با خودم شرط آرده بودم آه روزي همه ي اينها را بنويسم.
بعد از آنكه فهميدم او فاسقهاي جفت و تاق دارد و شايد به علت اينكه آخوند چند آلمه ي
عربي خوانده بود و او را در تحت اختيار من گذاشته بود از من بدش مي آمد ، شايد
ميخواست آزاد باشد. بالاخره يكشب تصميم گرفتم آه به زور پهلويش بروم تصميم خودم را
عملي آردم. اما بعد از آشمكش سخت او بلند شد و رفت و من فقط خودم را راضي آردم آن
شب در رختخوابش آه حرارت تن او به جسم آن فرو رفته بود و بوي او را ميداد بخوابم و
غلت بزنم. تنها خواب راحتي آه آردم همان شب بود از آن شب به بعد اطاقش را از اطاق
من جدا آرد.
شبها وقتي آه وارد خانه ميشدم ، او هنوز نيامده بود ، نميدانستم آه آمده است يا نه اصلاً
نميخواستم آه بدانم چون من محكوم به تنهايي ، محكوم به مرگ بوده ام. خواستم به هر
وسيله اي شده با فاسقهاي او رابطه پيدا بكنم ؛ اين را ديگر آسي باور نخواهد آرد از هر
آسي آه شنيده بودم خوشش مي آمد ، آشيك ميكشيدم ، ميرفتم هزار جور خفت و مذلت به
خودم هموار ميكردم ، با آن شخص آشنا ميشدم ، تملقش را ميگفتم و او را برايش غر ميزدم
و مي آوردم آنهم چه فاسقهايي: سيرابي فروش ، فقيه ، جگرآي ، رئيس داروغه ، مفتي ،
سوداگر ، فيلسوف آه اسمها و القابشان فرق ميكرد ، ولي همه شاگرد آله پز بودند. همه ي
آنها را به من ترجيح ميداد با چه خفت و خواري خودم را آوچك و ذليل ميكردم آسي باور
نخواهد آرد. ميترسيدم زنم از دستم در برود. ميخواستم طرز رفتار ، اخلاق و دلربائي را از
فاسقهاي زنم ياد بگيرم ولي جاآش بدبختي بودم آه همه ي احمقها به ريشم ميخنديدند اصلاً
چطور ميتوانستم رفتار و اخلاق رجاله ها را ياد بگيرم؟ حالا ميدانم آنها را دوست داشت
چون بيحيا ، احمق و متعفن بودند. عشق او اصلاً با آثافت و مرگ توأم بود آيا حقيقتاً من
مايل بودم با او بخوابم ، آيا صورت ظاهر او مرا شيفته ي خودش آرده بود يا تنفر او از من
، يا حرآات و اطوارش بود و يا علاقه و عشقي آه از بچگي به مادرش داشتم و يا همه ي
اينها دست به يكي آرده بودند؟ نه ، نميدانم .تنها يك چيز را ميدانم: اين زن ، اين لكاته ، اين
جادو ، نميدانم چه زهري در روح من ، در هستي من ريخته بود آه نه تنها او را ميخواستم ،
بلكه تمام ذرات تنم ، ذرات تن او را لازم داشت. فرياد ميكشيد آه لازم دارد و آرزوي شديدي
ميكردم آه با او در جزيره ي گمشده اي باشم آه آدميزاد در آنجا وجود نداشته باشد ، آرزو
ميكردم آه يك زمين لرزه يا طوفان و يا صاعقه ي آسماني همه ي اين رجاله ها آه پشت
ديوار اطاقم نفس ميكشيدند ، دوندگي ميكردند و آيف ميكردند ؛ همه را ميترآانيد و فقط من و
او ميمانديم.
آيا آن وقت هم هر جانور ديگر ، يك مار هندي ، يا يك اژدها را به من ترجيح نمي داد؟ آرزو
ميكردم آه يك شب را با او بگذرانم و با هم در آغوش هم ميمرديم به نظرم مي آيد آه اين
نتيجه ي عالي وجود و زندگي من بود.
.__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
٣٠
مثل اين بود آه اين لكاته از شكنجه ي من آيف و لذت مي برد ، مثل اينكه دردي آه مرا
ميخورد آافي نبود بالاخره من از آار و جنبش افتادم و خانه نشين شدم مثل مرده ي
متحرك. هيچكس از رمز ميان ما خبر نداشت ، دايه ي پيرم آه مونس مرگ تدريجي من شده
بود به من سرزنش ميكرد براي خاطر همين لكاته پشت سرم ، اطراف خودم ميشنيدم آه
حق « ؟ اين زن بيچاره چطور تحمل اين شوور ديوونه رو ميكنه » : درگوشي به هم ميگفتند
به جانب آنها بود ، چون تا درجه اي آه من ذليل شده بودم ، باور آردني نبود.
روز به روز تراشيده شدم ، خودم را آه در آينه نگاه ميكردم گونه هايم سرخ و رنگ گوشت
جلو دآان قصابي شده بود تنم پر حرارت و چشمهايم حالت خمار و غم انگيزي به خود
گرفته بود.
از اين حالت جديد خودم آيف ميكردم و در چشمهايم غبار مرگ را ديده بودم ، ديده بودم آه
بايد بروم.
بالاخره حكيم باشي را خبر آردند ، حكيم رجاله ها ، حكيم خانوادگي آه بقول خودش ما را
بزرگ آرده بود. با عمامه ي شير و شكري و سه قبضه ريش وارد شد. او افتخار ميكرد
دواي قوت باه به پدر بزرگم داده ، خاآه شير و نبات حلق من ريخته و فلوس به ناف عمه ام
بسته است. باري ، همين آه آمد سر بالين من نشست نبضم را گرفت ، زبانم را ديد ، دستور
داد شير ماچه الاغ و ماشعير بخورم و روزي دو مرتبه بخور آندر و زرنيخ بدهم چند
نسخه ي بلند بالا هم به دايه ام سپرد آه عبارت بود از جوشانده و روغنهاي عجيب و غريب
از قبيل: پرزوفا ، زيتون ، رب سوس ، آافور ، پرسياوشان ، روغن بابونه ، روغن غاز ،
تخم آتان ، تخم صنوبر و مزخرفات ديگر.
حالم بدتر شد ؛ فقط دايه ام ، دايه ي او هم بود ، با صورت پير و موهاي خاآستري ، گوشه
ي اطاق آنار بالين من مي نشست ، به پيشانيم آب سرد ميزد و جوشانده برايم مي آورد. از
حالات و اتفاقات بچگي من و آن لكاته صحبت ميكرد مثلاً او به من گفت آه: زنم از توي
ننو عات داشته هميشه ناخن دست چپش را ميجويده ، به قدري ميجويده آه زخم ميشده و
گاهي هم برايم قصه نقل ميكرد به نظرم مي آمد آه اين قصه ها سن مرا به عقب مي برد و
حالت بچگي در من توليد ميكرد. چون مربوط به يادگارهاي آن دوره بود وقتي آه خيلي
آوچك بودم و در اطاقي آه من و زنم توي ننو پهلوي هم خوابيده بوديم يك ننوي بزرگ دو
نفره. درست يادم هست همين قصه ها را ميگفت. حالا بعضي از قسمتهاي اين قصه ها آه
سابق بر اين باور نميكردم برايم امر طبيعي شده است.
چون ناخوشي دنياي جديدي در من توليد آرد ، يك دنياي ناشناس ، محو و پر از تصويرها و
رنگها و ميلهايي آه در حال سلامت نميشود تصور آرد و گير و دارهاي اين متلها را با آيف
و اضطراب ناگفتني در خودم حس ميكردم حس ميكردم آه بچه شده ام و همين الان آه
مشغول نوشتن هستم ، در احساسات شرآت ميكنم ، همه ي اين احساسات متعلق به الان است
و مال گذشته نيست.
گويا حرآات ، افكار ، آرزوها و عادات مردمان پيشين آه بتوسط اين متلها به نسلهاي بعد
انتقال داده شده ، يكي از واجبات زندگي بوده است. هزاران سال است ك همين حرفها را زده
اند ، همين جماعها را آرده اند ، همين گرفتاريهاي بچگانه را داشته اند آيا سرتاسر زندگي
يك قصه ي مضحك ، يك متل باورنكردني و احمقانه نيست؟ آيا من فسانه و قصه ي خودم را
نمينويسم؟ قصه فقط يك راه فرار براي آرزوهاي ناآام است. آرزوهايي آه به آن نرسيده اند.
آرزوهايي آه هر متل سازي مطابق روحيه ي محدود و موروثي خودش تصور آرده است.
.
٣١
آاش ميتوانستم مانند زماني آه بچه و نادان بودم آهسته بخوابم خواب راحت بي دغدغه
بيدار آه ميشدم روي گونه هايم سرخ به رنگ گوشت جلو دآان قصابي شده بود تنم داغ بود
و سرفه ميكردم چه سرفه هاي عميق ترسناآي! سرفه هايي آه معلوم نبود از آدام چاله ي
گمشده ي تنم بيرون مي آمد ، مثل سرفه ي يابوهايي آه صبح زود لش گوسفند براي قصاب
مي آوردند.
درست يادم است هوا به آلي تاريك بود ، چند دقيقه در حال اغما بودم. قبل از اينكه خوابم
ببرد با خودم حرف ميزدم در اين موقع حس ميكردم ، حتم داشتم آه بچه شده بودم و در ننو
خوابيده بودم. حس آردم آسي نزديك من است ، خيلي وقت بود آه همه ي اهل خانه خوابيده
بودند .نزديك طلوع فجر بود و ناخوشها ميدانند در اين موقع مثل اين است آه زندگي از
سرحد دنيا بيرون آشيده ميشود قلبم به شدت مي تپيد ، ولي ترسي نداشتم ، چشمهايم باز بود
، ولي آسي را نميديدم ، چون تاريكي خيلي غليظ و متراآم بود چند دقيقه گذشت ؛ يك فكر
در همين لحظه حس آردم آه دست خنكي « ! شايد اوست » : ناخوش برايم آمد. با خودم گفتم
روي پيشاني سوزانم گذاشته شد.
و به « ؟ آيا اين دست عزرائيل نبوده است : « به خودم لرزيدم ؛ دو سه بار از خودم پرسيدم
خواب رفتم صبح آه بيدار شدم دايه ام گفت: دخترم (مقصودش زنم ، آن لكاته بود) آمده
بوده سر بالين من و سرم را روي زانويش گذاشته بود ، مثل بچه مرا تكان ميداده گويا حس
پرستاري مادري در او بيدار شده بوده ، آاش در همان لحظه مرده بودم شايد آن بچه اي آه
آبستن بود مرده است ، آيا بچه ي او به دنيا آمده بود؟ من نميدانستم.
در اين اطاق آه هر دم براي من تنگتر و تاريكتر از قبر ميشد ، دايم چشم به راه زنم بودم
ولي او هرگز نمي آمد. آيا از دست او نبود آه به اين روز افتاده بودم؟ شوخي نيست ، سه
سال ، نه ، دو سال و چهار ماه بود ، ولي روز و ماه چيست؟ براي من معني ندارد ، براي
آسي آه در گور است زمان معني خودش را گم ميكند اين اطاق مقبره ي زندگي و افكارم
بود همه ي دوندگي ها ، صداها و همه ي تظاهرات زندگي ديگران ، زندگي رجاله ها آه
همه شان جسماً و روحاً يكجور ساخته شده اند ، براي من عجيب و بي معني شده بود از
وقتي آه بستري شدم ، در يك دنياي غريب و باورنكردني بيدار شده بودم آه احتياجي به
دنياي رجاله ها نداشتم. يك دنيايي آه در خودم بود ، يك دنياي پر از مجهولات و مثل اين بود
آه مجبور بودم همه ي سوراخ سنبه هاي آن را سرآشي و وارسي بكنم.
.
٣٢
شب موقعي آه وجود من در سرحد دو دنيا موج ميزد ، آمي قبل از دقيقه اي آه در يك
خواب عميق و تهي غوطه ور بشوم خواب ميديدم به يك چشم به هم زدن من زندگي ديگري
بغير از زندگي خودم را طي ميكردم در هواي ديگر نفس ميكشيدم و دور بودم. مثل اينكه
ميخواستم از خودم بگريزم و سرنوشتم را تغيير بدهم چشمم را آه مي بستم دنياي حقيقي
خودم به من ظاهر ميشد اين تصويرها زندگي مخصوص به خود داشتند آزادانه محو و
دوباره پديدار ميشدند. گويا اراده ي من در آنها مؤثر نبود. ولي اين مطلب مسلم هم نيست ،
مناظري آه جلو من مجسم ميشد خواب معمولي نبود ، چون هنوز خوابم نبرده بود. من در
سكوت و آرامش ، اين تصويرها را از هم تفكيك ميكردم و با يكديگر ميسنجيدم. به نظرم مي
آمد آه تا اين موقع خودم را نشناخته بودم و دنيا آن طوري آه تاآنون تصور ميكردم مفهوم و
قوه ي خود را از دست داده بود و بجايش تاريكي شب فرمانروايي داشت چون به من
نياموخته بودند آه به شب نگاه بكنم و شب را دوست داشته باشم .
من نمي دانم در اين وقت آيا بازويم به فرمانم بود يا نه گمان ميكردم اگر دستم را به اختيار
خودش ميگذاشتم به وسيله ي تحريك مجهول و ناشناسي خود بخود به آار مي افتاد ، بي آنكه
بتوانم در حرآات آن دخل و تصرفي داشته باشم. اگر دايم همه ي تنم را مواظبت نميكردم و
بي اراده متوجه آن نبودم ، قادر بود آه آارهايي از آن سر بزند آه هيچ انتظارش را نداشتم.
اين احساس از دير زماني در من پيدا شده بود آه زنده زنده تجزيه ميشدم. نه تنها جسمم ،
بلكه روحم هميشه با قلبم متناقض بود و با هم سازش نداشتند هميشه يك نوع فسخ و تجزيه
ي غريبي را طي ميكردم گاهي فكر چيزهايي را ميكردم آه خودم نميتوانستم باور بكنم .
گاهي حس ترحم در من توليد ميشد. در صورتي آه عقلم به من سرزنش ميكرد. اغلب با
يكنفر آه حرف ميزدم ، يا آاري ميكردم ، راجع به موضوعهاي گوناگون داخل بحث ميشدم ،
در صورتي آه حواسم جاي ديگر بود ، به فكر ديگر بودم و توي دلم به خودم ملامت ميكردم
يك توده در حال فسخ و تجزيه بودم. گويا هميشه اين طور بوده و خواهم بود: يك مخلوط
نامتناسب عجيب…
چيزي آه تحمل ناپذير است حس ميكردم از همه ي اين مردمي آه مي ديدم و ميانشان زندگي
ميكردم دور هستم ولي يك شباهت ظاهري ، يك شباهت محو و دور و در عين حال نزديك ،
مرا به آنها مربوط ميكرد همين احتياجات مشترك زندگي بود آه از تعجب من ميكاست
شباهتي آه بيشتر از همه به من زجر ميداد ، اين بود آه رجاله ها هم مثل من از اين لكاته ،
از زنم خوششان مي آمد و او هم بيشتر به آنها راغب بود حتم دارم آه نقصي در وجود يكي
از ما بوده است.
» : اسمش را لكاته گذاشتم ، چون هيچ اسمي به اين خوبي رويش نمي افتاد نميخواهم بگويم
چون خاصيت زن و شوهري بين ما وجود نداشت و به خودم دروغ ميگفتم. من « زنم
هميشه از روز ازل او را لكاته ناميده ام ولي اين اسم ، آشش مخصوصي داشت. اگر او را
گرفتم براي اين بود آه اول او به طرف من آمد. آنهم از مكر و حيله اش بود. نه ، هيچ علاقه
اي به من نداشت اصلاً چطور ممكن بود او به آسي علاقه پيدا بكند؟ يك زن هوسباز آه يك
مرد را براي شهوتراني ، يكي را براي عشقبازي و يكي را براي شكنجه دادن لازم داشت
گمان نميكنم آه او به اين تثليث هم اآتفا ميكرد. ولي مرا قطعاً براي شكنجه دادن انتخاب آرده
بود و در حقيقت بهتر از اين نميتوانست انتخاب بكند اما من او را گرفتم چون شبيه مادرش
بود چون يك شباهت محو و دور با خودم داشت. حالا او را نه تنها دوست داشتم ، بلكه همه
ي ذرات تنم او را ميخواست. مخصوصاً ميان تنم ، چون نميخواهم احساسات حقيقي را زير
لفاف موهوم عشق و علاقه و الهيات پنهان بكنم چون هوزوارشن ادبي به دهنم مزه نميكند.
گمان ميكردم آه يكجور تشعشع يا هاله ، مثل هاله اي آه دور سر انبياء ميكشند ، ميان بدنم
موج ميزد و هاله ي ميان بدن او را لابد هاله ي رنجور و ناخوش من ميطلبيد و با تمام قوا به
طرف خودش ميكشيد.
٣٣
حالم آه بهتر شد ، تصميم گرفتم بروم. بروم خود را گم بكنم ، مثل سگ خوره گرفته آه مي
داند بايد بميرد. مثل پرندگاني آه هنگام مرگشان پنهان ميشوند صبح زود بلند شدم ، دو تا
آلوچه آه سر رف بود برداشتم و به طوري آه آسي ملتفت نشود از خانه فرار آردم ، از
نكبتي آه مرا گرفته بود گريختم ، بدون مقصود معيني از ميان آوچه ها ، بي تكليف از ميان
رجاله هايي آه همه ي آنها قيافه ي طماع داشتند و دنبال پول و شهوت ميدويدند گذشتم من
احتياجي به ديدن آنها نداشتم چون يكي از آنها نماينده ي باقي ديگرشان بود: همه ي آنها يك
دهن بودند آه يك مشت روده به دنبال آن آويخته و منتهي به آلت تناسليشان ميشد .
ناگهان حس آردم آه چالاك تر و سبكتر شده ام ، عضلات پاهايم به تندي و جلدي
مخصوصي آه تصورش را نميتوانستم بكنم به راه افتاده بود. حس ميكردم آه از همه ي
قيدهاي زندگي رسته ام شانه هايم را بالا انداختم ، اين حرآت طبيعي من بود ، در بچگي
هر وقت از زير بار زحمت و مسئوليتي آزاد ميشدم همين حرآت را ميكردم.
آفتاب بالا مي آمد و ميسوزانيد. در آوچه هاي خلوت افتادم ، سر راهم خانه هاي خاآستري
رنگ به اشكال هندسي عجيب و غريب: مكعب ، منشور ، مخروطي با دريچه هاي آوتاه و
تاريك ديده ميشد. اين دريچه ها بي در و بست ، بي صاحب و موقت به نظر مي آمدند. مثل
اين بود آه هرگز يك موجود زنده نميتوانست در اين خانه ها مسكن داشته باشد.
خورشيد مانند تيغ طلايي از آنار سايه ي ديوار مي تراشيد و بر مي داشت. آوچه ها بين
ديوارهاي آهنه ي سفيد آرده ممتد ميشدند ، همه جا آرام و گنگ بود مثل اينكه همه ي
عناصر قانون مقدس آرامش هواي سوزان ، قانون سكوت را مراعات آرده بودند. مي آمد آه
در همه جا اسراري پنهان بود ، به طوري آه ريه هايم جرأت نفس آشيدن را نداشتند .
يكمرتبه ملتفت شدم آه از دروازه خارج شده ام حرارت آفتاب با هزاران دهن مكنده ، عرق
تن مرا بيرون ميكشيد .بته هاي صحرا زير آفتاب تابان به رنگ زردچوبه در آمده بودند.
خورشيد مثل چشم تبدار ، پرتو سوزان خود را از ته آسمان نثار منظره ي خاموش و بيجان
ميكرد. ولي خاك و گياه هاي اينجا بوي مخصوصي داشت ، بوي آن بقدري قوي بود آه از
استشمام آن به ياد دقيقه هاي بچگي خودم افتادم نه تنها حرآات و آلمات آن زمان را در
خاطرم مجسم آرد ، بلكه يك لحظه آن دوره را در خودم حس آردم ، مثل اينكه ديروز اتفاق
افتاده بود. يك نوع سرگيجه ي گوارا به من دست داد ، مثل اينكه دوباره در دنياي گمشده اي
متولد شده بودم. اين احساس يك خاصيت مست آننده داشت و مانند شراب آهنه ي شيرين در
رگ و پي من تا ته وجودم تأثير آرد در صحرا خارها ، سنگها ، تنه ي درختها و بته هاي
آوچك آاآوتي را ميشناختم بوي خودماني سبزه ها را ميشناختم ياد روزهاي دور دست
خودم افتادم ولي همه ي اين يادبودها به طرز افسون مانندي از من دور شده بود و آن
يادگارها با هم زندگي مستقلي داشتند. در صورتي آه من شاهد دور و بيچاره اي بيش نبودم و
حس ميكردم آه ميان من و آنها گرداب عميقي آنده شده بود. حس ميكردم آه امروز دلم تهي
و بته ها عطر جادويي آن زمان را گم آرده بودند ، درختهاي سرو بيشتر فاصله پيدا آرده
بودند ، تپه ها خشكتر شده بودند موجودي آه آن وقت بودم ديگر وجود نداشت و اگر
حاضرش ميكردم و با او حرف ميزدم ، نميشنيد و مطالب مرا نميفهميد. صورت يكنفر آدمي
را داشت آه سابق بر اين با او آشنا بوده ام ولي از من و جزو من نبود.
.
٣۴
دنيا به نظرم يك خانه ي خالي و غم انگيز آمد و در سينه ام اضطرابي دوران ميزد مثل اينكه
حالا مجبور بودم با پاي برهنه همه ي اطاقهاي اين خانه را سرآشي بكنم از اطاقهاي تو در
ميرسيدم ، درهاي پشت سرم « لكاته » تو ميگذشتم ، ولي زمانيكه به اطاق آخر در مقابل آن
خود بخود بسته ميشد و فقط سايه هاي لرزان ديوارهايي آه زاويه ي آنها محو شده بود مانند
آنيزان و غلامان سياه پوست در اطراف من پاسباني ميكردند.
نزديك نهر سورن آه رسيدم جلوم يك آوه خشك خالي پيدا شد. هيكل خشك و سخت آوه مرا
به ياد دايه ام انداخت ، نميدانم چه رابطه اي بين آنها وجود داشت. از آنار آوه گذشتم ، در
يك محوطه ي آوچك و باصفايي رسيدم آه اطرافش را آوه گرفته بود. روي زمين از بته
هاي نيلوفر آبود پوشيده شده بود و بالاي آوه يك قلعه ي بلند آه با خشتهاي وزين ساخته
بودند ديده ميشد.
دراين وقت احساس خستگي آردم ، رفتم آنار نهر سورن زير سايه ي يك درخت آهن سرو
روي ماسه نشستم.
جاي خلوت و دنجي بود. به نظر مي آمد آه تا حالا آسي پايش را اينجا نگذاشته بود. ناگهان
ملتفت شدم ، ديدم از پشت درختهاي سرو يك دختر بچه بيرون آمد و به طرف قلعه رفت.
لباس سياهي داشت آه با تار و پود خيلي نازك و سبك ، گويا با ابريشم بافته شده بود. ناخن
دست چپش را ميجويد و با حرآت آزادانه و بي اعتنا ميلغزيد و رد ميشد. به نظرم آمد آه من
او را ديده بودم و ميشناختم ولي از اين فاصله ي دور زير پرتو خورشيد نتوانستم تشخيص
بدهم آه چطور يكمرتبه ناپديد شد.
من سر جاي خودم خشكم زده بود ، بي آنكه بتوانم آمترين حرآتي بكنم ولي اين دفعه با
چشمهاي جسماني خودم او را ديدم آه از جلو من گذشت و ناپديد شد. آيا او موجودي حقيقي و
يا يك وهم بود؟ آيا خوب ديده بودم و يا در بيداري بود ، هر چه آوشش ميكردم آه يادم بيايد
بيهوده بود لرزه ي مخصوصي روي تيره ي پشتم حس آردم ، به نظرم آمد آه در اين
ساعت همه ي سايه هاي قلعه روي آوه جان گرفته بودند و آن دخترك يكي از ساآنين سابق
شهر قديمي ري بوده.
منظره اي آه جلو من بود يكمرتبه به نظرم آشنا آمد ؛ در بچگي يك روز سيزده بدر يادم افتاد
آه همينجا آمده بودم ، مادرزنم و آن لكاته هم بودند. ما چقدر آن روز پشت همين درختهاي
سرو دنبال يكديگر دويديم و بازي آرديم ، بعد يك دسته از بچه هاي ديگر هم به ما ملحق
شدند آه درست يادم نيست. سرمامك بازي ميكرديم. يك مرتبه آه من دنبال همين لكاته رفتم
نزديك همان نهر سورن بود ، پاي او لغزيد و در نهر افتاد. او را بيرون آوردند ، بردند پشت
درخت سرو ، رختش را عوض بكنند من هم دنبالش رفتم ، جلو او چادرنماز گرفته بودند. اما
من دزدآي از پشت درخت ، تمام تنش را ديدم. او لبخند ميزد و انگشت سبابه ي دست چپش
را ميجويد. بعد يك رودوشي سفيد به تنش پيچيدند و لباس سياه ابريشمي او را آه از تار و پود
نازك بافته شده بود جلو آفتاب پهن آردند.
.
٣۵
بالاخره پاي درخت آهن سرو روي ماسه دراز آشيدم. صداي آب مانند حرفهاي بريده بريده
و نامفهومي آه در عالم خواب زمزمه ميكنند به گوشم ميرسيد. دستهايم را بي اختيار در ماسه
ي گرم و نمناك فرو بردم ، ماسه ي گرم نمناك را در مشتم ميفشردم ، مثل گوشت سفت تن
دختري بود آه در آب افتاده باشد و لباسش را عوض آرده باشند.
نمي دانم چقدر وقت گذشت ، وقتي آه از سر جاي خودم بلند شدم بي اراده به راه افتادم. همه
جا ساآت و آرام بود. من مي رفتم ولي اطراف خودم را نميديدم. يك قوه اي آه به اراده ي
من نبود مرا وادار به رفتن ميكرد ، همه ي حواسم متوجه قدمهاي خودم بود. من راه نميرفتم
، ولي مثل آن دختر سياهپوش روي پاهايم ميلغزيدم و رد ميشدم همين آه به خودم آمدم ديدم
در شهر و جلو خانه ي پدرزنم هستم ، نميدانم چرا گذارم به خانه ي پدرزنم افتاد پسر
آوچكش ، برادرزنم ، روي سكو نشسته بود مثل سيبي آه با خواهرش نصف آرده باشند.
چشمهاي مورب ترآمني ، گونه هاي برجسته ، رنگ گندمي ، دماغ شهوتي ، صورت لاغر
ورزيده داشت. همين طور آه نشسته بود ، انگشت سبابه ي دست چپش را به دهنش گذاشته
بود. من بي اختيار جلو رفتم ، دست آردم آلوچه هايي آه در جيبم بود درآوردم ، به او دادم
چون به زن من بجاي مادر خودش شاه جان ميگفت « . اينا رو شاجون برات داده » : و گفتم
او با چشمهاي ترآمني خود نگاه تعجب آميزي به آلوچه ها آرد آه با ترديد در دستش گرفته
بود. من روي سكوي خانه نشستم ، او را در بغلم نشاندم و به خودم فشار دادم. تنش گرم و
ساق پاهايش شبيه ساق پاهاي زنم بود و همان حرآات بي تكلف او را داشت. لبهاي او شبيه
لبهاي پدرش بود. اما آنچه آه نزد پدرش مرا متنفر ميكرد برعكس در او براي من جذبه و
آشندگي داشت مثل اين بود آه لبهاي نيمه باز او تازه از يك بوسه ي گرم طولاني جدا شده
روي دهن نيمه بازش را بوسيدم آه شبيه لبهاي زنم بود لبهاي او طعم آونه ي خيار ميداد
، تلخ مزه و گس بود. لابد لبهاي آن لكاته هم همين طعم را داشت.
در همين وقت ديدم پدرش آن پيرمرد قوزي آه شال گردن بسته بود ، از در خانه بيرون
آمد. بي آنكه به طرف من نگاه بكند رد شد. بريده بريده ميخنديد ، خنده ي ترسناآي بود آه مو
را به تن آدم راست ميكرد و شانه هايش از شدت خنده ميلرزيد. از زور خجالت ميخواستم به
زمين فرو بروم نزديك غروب شده بود ، بلند شدم مثل اينكه ميخواستم از خودم فرار بكنم ،
بدون اراده راه خانه را پيش گرفتم. هيچكس و هيچ چيز را نميديدم ، به نظرم مي آمد آه از
ميان يك شهر مجهول و ناشناس حرآت ميكردم. خانه هاي عجيب و غريب به اشكال هندسي
، بريده بريده ، با دريچه هاي متروك سياه اطراف من بود. مثل اين بود آه هرگز يك جنبنده
نميتوانست در آنها مسكن داشته باشد ولي ديوارهاي سفيد آنها با روشنايي ناچيزي ميدرخشيد
و چيزي آه غريب بود ، چيزي آه نميتوانستم باور بكنم ، در مقابل هر يك از اين ديوارها
مي ايستادم ، جلو مهتاب سايه ام بزرگ و غليظ به ديوار مي افتاد ولي بدون سر بود سايه
ام سر نداشت شنيده بودم آه اگر سايه ي آسي سر نداشته باشد تا سر سال ميميرد.
٣۶ .
هراسان وارد خانه ام شدم و به اطاقم پناه بردم در همين وقت خون دماغ شدم و بعد از آنكه
مقدار زيادي خون از دماغم رفت بيهوش در رختخوابم افتادم ، دايه ام مشغول پرستاري من
شد .
قبل از اينكه بخوابم در آينه به صورت خودم نگاه آردم ، ديدم صورتم شكسته ، محو و بي
روح شده بود. به قدري محو بود آه خودم را نميشناختم رفتم در رختخواب لحاف را روي
سرم آشيدم ، غلت زدم ، رويم را به طرف ديوار آردم. پاهايم را جمع آردم ، چشمهايم را
بستم و دنباله ي خيالات را گرفتم. اين رشته هايي آه سرنوشت تاريك ، غم انگيز ، مهيب و
پر از آيف مرا تشكيل ميداد آنجايي آه زندگي با مرگ به هم آميخته ميشود و تصويرهاي
منحرف شده به وجود مي آيد ، ميلهاي آشته شده ي ديرين ، ميلهاي محو شده و خفه شده
دوباره زنده ميشوند و فرياد انتقام ميكشند در اين وقت از طبيعت و دنياي ظاهري آنده
ميشدم و حاضر بودم آه در جريان ازلي محو و نابود شوم چند بار با خودم زمزمه آردم:
همين به من تسكين داد و چشمهايم به هم رفت. « ؟ مرگ ، مرگ … آجايي »
چشمهايم آه بسته شد ، ديدم در ميدان محمديه بودم. دار بلندي برپا آرده بودند و پيرمرد
خنزرپنزري جلو اطاقم را به چوبه ي دار آويخته بودند. چند نفر داروغه ي مست پاي دار
شراب ميخوردند مادرزنم با صورت برافروخته ، با صورتي آه در موقع اوقات تلخي زنم
حالا مي بينم آه رنگ لبش مي پرد و چشمهايش گرد و وحشت زده ميشود ، دست مرا
ميكشيد ، از ميان مردم رد ميكرد و به ميرغضب آه لباس سرخ پوشيده بود نشان ميداد و
من هراسان از خواب پريدم مثل آوره ميسوختم ، تنم « … ! اينم دار بزنين » : ميگفت
خيس عرق و حرارت سوزاني روي گونه هايم شعله ور بود براي اينكه خودم را از دست
اين آابوس برهانم ، بلند شدم آب خوردم و آمي به سر و رويم زدم. دوباره خوابيدم ، ولي
خواب به چشمم نمي آمد.
در سايه روشن اطاق به آوزه ي آب آه روي رف بود خيره شده بودم. به نظرم آمد تا مدتي
آه آوزه روي رف است خوابم نخواهد برد يكجور ترس بيجا برايم توليد شده بود آه آوزه
خواهد افتاد ، بلند شدم آه جاي آوزه را محفوظ بكنم ، ولي به واسطه ي تحريك مجهولي آه
خودم ملتفت نبودم ، دستم عمداً به آوزه خورد ، آوزه افتاد و شكست ، بالاخره پلكهاي چشمم
را به هم فشار دادم ، اما به خيالم رسيد آه دايه ام بلند شده به من نگاه ميكند مشتهاي خودم
را زير لحاف گره آردم ، اما هيچ اتفاق فوق العاده اي رخ نداده بود. در حالت اغما صداي
در آوچه را شنيدم ، صداي پاي دايه ام را شنيدم آه نعلينش را به زمين ميكشيد و رفت نان و
پنير را گرفت.
نه ، زندگي مثل « ؟ صفرابره شاتوت » : بعد صداي دور دست فروشنده اي آمد آه ميخواند
معمول خسته آننده شروع شده بود. روشنايي زيادتر ميشد ، چشمهايم را آه باز آردم يك تكه
از انعكاس آفتاب روي سطح آب حوض آه از دريچه ي اطاقم به سقف افتاده بود ، ميلرزيد.
٣٧
به نظرم آمد خواب ديشب آنقدر دور و محو شده بود مثل اينكه چند سال قبل وقتي آه بچه
بودم ديده ام. دايه ام چاشت مرا آورده ، مثل اين بود آه صورت دايه ام روي يك آينه ي دق
منعكس شده باشد ، آنقدر آشيده و لاغر به نظرم جلوه آرد ، به شكل باورنكردني مضحكي در
آمده بود. انگاري آه وزن سنگيني صورتش را پايين آشيده بود.
با اينكه ننجون ميدانست دود غليان برايم بد است باز هم در اطاقم غليان ميكشيد. اصلاً تا
غليان نميكشيد سر دماغ نمي آمد. از بس آه دايه ام از خانه اش از عروس و پسرش برايم
حرف زده بود ، مرا هم با آيفهاي شهوتي خودش شريك آرده بود چقدر احمقانه است ،
گاهي بيجهت به فكر زندگي اشخاص خانه ي دايه ام مي افتادم ولي نميدانم چرا هر جور
زندگي و خوشي ديگران دلم را به هم ميزد در صورتي آه ميدانستم آه زندگي من تمام شده
و به طرز دردناآي آهسته خاموش ميشود. به من چه ربطي داشت آه فكرم را متوجه زندگي
احمقها و رجاله ها بكنم ، آه سالم بودند ، خوب ميخوردند ، خوب ميخوابيدند و خوب جماع
ميكردند و هرگز ذره اي از دردهاي مرا حس نكرده بودند و بالهاي مرگ هر دقيقه به سر و
صورتشان سابيده نشده بود؟
ننجون مثل بچه ها با من رفتار ميكرد. ميخواست همه جاي مرا ببيند. من هنوز از زنم
رودرواسي داشتم. وارد اطاقم آه ميشد روي خلط خودم را آه در لگن انداخته بودم ، مي
پوشانيدم موي سر و ريشم را شانه ميزدم ، شبكلاهم را مرتب ميكردم. ولي پيش دايه ام
هيچ جور رودرواسي نداشتم چرا اين زن آه هيچ رابطه اي با من نداشت خودش را آنقدر
داخل زندگي من آرده بود؟ يادم است در همين اطاق روي آب انبار زمستانها آرسي
ميگذاشتند .من و دايه ام با همين لكاته دور آرسي ميخوابيديم. تاريك روشن آه چشمهايم باز
ميشد نقش روي پرده ي گلدوزي آه جلو در آويزان بود در مقابل چشمم جان ميگرفت. چه
پرده ي عجيب و ترسناآي بود! رويش يك پيرمرد قوز آرده شبيه جوآيان هند شالمه بسته
زير يك درخت سرو نشسته بود و سازي شبيه سه تار در دست داشت و يك دختر جوان
خوشگل مانند بوگام داسي رقاصه ي بتكده هاي هند ، دستهايش را زنجير آرده بودند و مثل
اين بود آه مجبور است جلو پيرمرد برقصد پيش خودم تصور ميكردم شايد اين پيرمرد را
هم در يك سياهچال با يك مار ناگ انداخته بودند آه به اين شكل در آمده بود و موهاي سر و
ريشش سفيد شده بود.
از اين پرده هاي زردوزي هندي بود آه شايد پدر يا عمويم از ممالك دور فرستاده بودند به
اين شكل آه زياد دقيق ميشدم ميترسيدم. دايه ام را خواب آلود بيدار ميكردم ، او با نفس بدبو
و موهاي خشن سياهش آه به صورتم ماليده ميشد مرا به خودش ميچسبانيد صبح آه چشمم
باز شد او به همان شكل در نظرم جلوه آرد. فقط خطهاي صورتش گودتر و سختتر شده بود.
٣٨ .
اغلب براي فراموشي ، براي فرار از خودم ، ايام بچگي خودم را به ياد مي آورم ؛ براي
اينكه خودم را در حال قبل از ناخوشي حس بكنم حس بكنم آه سالمم هنوز حس ميكردم
آه بچه هستم و براي مرگم ، براي معدوم شدنم يك نفس دومي بود آه به حال من ترحم مي
آورد ، به حال اين بچه اي آه خواهد مرد در مواقع ترسناك زندگي خودم ، همين آه
صورت آرام دايه ام را ميديدم ، صورت رنگ پريده ، چشمهاي گود و بي حرآت و آدر و
پره هاي نازك بيني و پيشاني استخواني پهن او را آه ميديدم ، يادگارهاي آن وقت در من
بيدار ميشد شايد امواج مرموزي از او تراوش ميكرد آه باعث تسكين من ميشد يك خال
گوشتي روي شقيقه اش بود ، آه رويش مو در آورده بود گويا فقط اين روز متوجه خال او
شدم ، پيشتر آه به صورتش نگاه ميكردم اين طور دقيق نميشدم.
اگر چه ننجون ظاهراً تغيير آرده بود ولي افكارش به حال خود باقي مانده بود. فقط به زندگي
بيشتر اظهار علاقه ميكرد و از مرگ ميترسيد ، مگسهايي آه اول پاييز به اطاق پناه مي
آورند. اما زندگي من در هر روز و هر دقيقه عوض ميشد. به نظرم مي آمد آه طول زمان و
تغييراتي آه ممكن بود آدمها در چندين سال بكنند ، براي من اين سرعت سير و جريان
هزاران بار مضاعف و تندتر شده بود. در صورتي آه خوشي آن بطور معكوس به طرف
صفر ميرفت و شايد از صفر هم تجاوز ميكرد آساني هستند آه از بيست سالگي شروع به
جان آندن ميكنند در صورتي آه بسياري از مردم فقط در هنگام مرگشان خيلي آرام و آهسته
مثل پيه سوزي آه روغنش تمام بشود خاموش ميشوند .
ظهر آه دايه ام ناهارم را آورد ، من زدم زير آاسه ي آش ، فرياد آشيدم ؛ با تمام قوايم فرياد
آشيدم ، همه ي اهل خانه آمدند جلو اطاقم جمع شدند. آن لكاته هم آمد و زود رد شد. به
شكمش نگاه آردم ، بالا آمده بود. نه ، هنوز نزاييده بود .رفتند حكيم باشي را خبر آردند
من پيش خودم آيف ميكردم آه اقلاً اين احمقها را به زحمت انداخته ام.
حكيم باشي با سه قبضه ريش آمد و دستور داد آه من ترياك بكشم .چه داروي گرانبهايي براي
زندگي دردناك من بود! وقتي آه ترياك ميكشيدم ، افكارم بزرگ ، لطيف ، افسون آميز و
پران ميشد در محيط ديگري وراي دنياي معمولي سير و سياحت ميكردم.
خيالات و افكارم از قيد ثقل و سنگيني چيزهاي زميني آزاد ميشد و به سوي سپهر آرام و
خاموشي پرواز ميكرد مثل اينكه مرا روي بالهاي شبپره ي طلايي گذاشته بودند و در يك
دنياي تهي و درخشان آه به هيچ مانعي بر نميخورد ، گردش ميكردم. به قدري اين تأثير
عميق و پر آيف بود آه از مرگ هم آيفش بيشتر بود.
.
٣٩
از پاي منقل آه بلند شدم ، رفتم دريچه ي رو به حياطمان ، ديدم دايه ام جلو آفتاب نشسته بود
همه مون دل ضعفه شديم ؛ آاشكي خدا » : ؛ سبزي پاك ميكرد. شنيدم به عروسش گفت
گويا حكيم باشي به آنها گفته بود آه من خوب نميشوم. « ! بكشدش راحتش آنه
اما من هيچ تعجبي نكردم. چقدر اين مردم ، احمق هستند! همين آه يك ساعت بعد برايم
جوشانده آورد ، چشمهايش از زور گريه سرخ شده بود و باد آرده بود اما روبروي من
زورآي لبخند زد جلو من بازي در مي آوردند ، آنهم چقدر ناشي؟ به خيالشان من خودم
نميدانستم؟ ولي چرا اين زن به من اظهار علاقه ميكرد؟ چرا خودش را شريك درد من
ميدانست؟ يكروز به او پول داده بودند و پستانهاي ورچروآيده ي سياهش را مثل دولچه توي
لپ من چپانيده بود آاش خوره به پستانهايش افتاده بود. حالا آه پستانهايش را ميديدم ، عقم
مي نشست آه آن وقت با اشتهاي هر چه تمامتر شيره ي زندگي او را ميمكيده ام و حرارت
تنمان در هم داخل ميشده. او تمام تن مرا دستمالي ميكرد و براي همين بود آه حالا هم با
جسارت مخصوصي آه ممكن است يك زن بي شوهر داشته باشد ، نسبت به من رفتار ميكرد.
به همان چشم بچگي به من نگاه ميكرد ، چون يك وقتي مرا لب چاهك سرپا ميگرفته. آي
ميداند شايد با من طبق هم ميزده مثل خواهرخوانده اي آه زنها براي خودشان انتخاب ميكنند.
ميكرد! اگر « تر و خشك » حالا هم با چه آنجكاوي و دقتي مرا زير و رو و بقول خودش
زنم ، آن لكاته به من رسيدگي ميكرد ، من هرگز ننجون را به خودم راه نميدادم ، چون پيش
خودم گمان ميكردم دايره ي فكر و حس زيبايي زنم بيش از دايه ام بود و يا اينكه فقط شهوت
، اين حس شرم و حيا را براي من توليد آرده بود.
از اين جهت پيش دايه ام آمتر رودرواسي داشتم و فقط او بود آه به من رسيدگي ميكرد
لابد دايه ام معتقد بود آه تقدير اينطور بوده ، ستاره اش اين بوده. بعلاوه او از ناخوشي من
استفاده ميكرد و همه ي درد دلهاي خانوادگي ، تفريحات ، جنگ و جدالها و روح ساده ي
موذي و گدامنش خودش را براي من شرح ميداد و دل پري آه از عروسش داشت مثل اينكه
هووي اوست و از عشق و شهوت پسرش نسبت به او دزديده بود ، با چه آينه اي نقل ميكرد!
بايد عروسش خوشگل باشد ، من از دريچه ي رو به حياط او را ديده ام ، چشمهاي ميشي ،
موي بور و دماغ آوچك قلمي داشت.
دايه ام گاهي از معجزات انبياء برايم صحبت ميكرد ؛ به خيال خودش ميخواست مرا به اين
وسيله تسليت بدهد. ولي من به فكر پست و حماقت او حسرت مي بردم. گاهي برايم خبرچيني
ميكرد ، مثلاً چند روز پيش به من گفت آه دخترم (يعني آن لكاته) به ساعت خوب پيرهن
قيامت براي بچه ميدوخته ، براي بچه ي خودش. بعد ، مثل اينكه او هم ميدانست ، به من
دلداري داد. گاهي ميرود برايم از در و همسايه ها دوا و درمان مي آورد ، پيش جادوگر ،
فالگير و جام زن ميرود ، سر آتاب باز ميكند و راجع به من با آنها مشورت ميكند .چهارشنبه
آخر سال رفته بود فالگوش يك آاسه آورد آه در آن پياز ، برنج و روغن خراب شده بود
گفت اينها را به نيت سلامتي من گدايي آرده و همه ي اين گند و آثافتها را دزدآي به خورد
من ميداد. فاصله به فاصله هم جوشانده هاي حكيم باشي را به ناف من مي بست. همان
جوشانده هاي بي پيري آه برايم تجويز آرده بود: پرزوفا ، رب سوس ، آافور ، پرسياوشان
، بابونه ، روغن غاز ، تخم آتان ، تخم صنوبر ، نشاسته ، خاآه شير و هزار جور مزخرفات
ديگر…
.
۴٠
چند روز پيش يك آتاب دعا برايم آورده بود آه رويش يك وجب خاك نشسته بود. نه تنها
آتاب دعا بلكه هيچ جور آتاب و نوشته و افكار رجاله ها به درد من نميخورد. چه احتياجي
به دروغ و دونگهاي آنها داشتم ، آيا من خودم نتيجه ي يك رشته نسلهاي گذشته نبودم و
تجربيات موروثي آنها در من باقي نبود؟ آيا گذشته در خود من نبود؟ ولي هيچ وقت ، نه
مسجد و نه صداي اذان و نه وضو و اخ و تف انداختن و دولا و راست شدن در مقابل يك
قادر متعال و صاحب اختيار مطلق آه بايد به زبان عربي با او اختلاط آرد ، در من تأثيري
نداشته است.
اگر چه سابق بر اين ، وقتي آه سلامت بودم چند بار اجباراً به مسجد رفته ام و سعي ميكردم
آه قلب خودم را با ساير مردم جور و هماهنگ بكنم اما چشمم روي آاشيهاي لعابي و نقش و
نگار ديوار مسجد آه مرا در خوابهاي گوارا مي برد و بي اختيار به اين وسيله راه گريزي
براي خودم پيدا ميكردم ، خيره ميشد در موقع دعا آردن چشمهاي خودم را مي بستم و آف
دستم را جلو صورتم ميگرفتم در اين شبي آه براي خودم ايجاد آرده بودم مثل لغاتي آه
بدون مسئوليت فكري در خواب تكرار ميكنند ، من دعا ميخواندم. ولي تلفظ اين آلمات از ته
دل نبود ، چون من بيشتر خوشم مي آمد با يك نفر دوست يا آشنا حرف بزنم تا با خدا ، با
قادر متعال! چون خدا از سر من زياد بود.
زماني آه در يك رختخواب گرم و نمناك خوابيده بودم همه ي اين مسائل برايم به اندازه ي
جوي ارزش نداشت و در اين موقع نميخواستم بدانم آه حقيقتاً خدايي وجود دارد يا اينكه فقط
مظهر فرمانروايان روي زمين است آه براي استحكام مقام الوهيت و چاپيدن رعاياي خود
تصور آرده اند تصوير روي زمين را به آسمان منعكس آرده اند فقط ميخواستم بدانم آه
شب را به صبح ميرسانم يا نه حس ميكردم در مقابل مرگ ، مذهب و ايمان و اعتقاد چقدر
سست و بچگانه و تقريباً يكجور تفريح براي اشخاص تندرست و خوشبخت بود در مقابل
حقيقت وحشتناك مرگ و حالات جانگدازي آه طي ميكردم ، آنچه راجع به آيفر و پاداش
روح و روز رستاخيز به من تلقين آرده بودند يك فريب بي مزه شده بود و دعاهايي آه به من
ياد داده بودند ، در مقابل ترس از مرگ هيچ تأثيري نداشت.
نه ، ترس از مرگ گريبان مرا ول نميكرد آساني آه درد نكشيده اند اين آلمات را نميفهمند
به قدري حس زندگي در من زياد شده بود آه آوچكترين لحظه ي خوشي ، جبران ساعتهاي
دراز خفقان و اضطراب را ميكرد.
مي ديدم آه درد و رنج وجود دارد ولي خالي از هر گونه مفهوم و معني بود من ميان
رجاله ها يك نژاد مجهول و ناشناس شده بودم ، بطوري آه فراموش آرده بودند آه سابق بر
اين جزو دنياي آنها بوده ام. چيزي آه وحشتناك بود: حس ميكردم آه نه زنده ي زنده هستم و
نه مرده ي مرده ، فقط يك مرده ي متحرك بودم آه نه رابطه با دنياي زنده ها داشتم و نه از
فراموشي و آسايش مرگ استفاده ميكردم.
.
__________________
بياييد با همه ي شياطين خود ، به ياري خداي خويش بشتابيم!
۴١
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
سر شب از پاي منقل ترياك آه بلند شدم از دريچه ي اطاقم به بيرون نگاه آردم ، يك درخت
سياه با در دآان قصابي آه تخته آرده بودند پيدا بود سايه هاي تاريك در هم مخلوط شده
بودند. حس ميكردم آه همه چيز تهي و موقت است. آسمان سياه و قير اندود مانند چادر آهنه
ي سياهي بود آه به وسيله ي ستاره هاي بيشمار درخشان سوراخ سوراخ شده باشد در
همين وقت صداي اذان بلند شد. يك اذان بي موقع بود. گويا زني ، شايد آن لكاته مشغول
زاييدن بود ، سر خشت رفته بود. صداي ناله ي سگي از لابلاي اذان صبح شنيده ميشد. من
اگر راست است آه هر آسي يك ستاره روي آسمان دارد ، ستاره ي » : با خودم فكر آردم
! » من بايد دور ، تاريك و بي معني باشد شايد من اصلاً ستاره نداشته ام
در اين وقت صداي يك دسته گزمه ي مست از توي آوچه بلند شد آه ميگذشتند و شوخي هاي
هرزه با هم ميكردند. بعد دستجمعي زدند زير آواز و خواندند:
بيا بريم تا مي خوريم ، «
شراب ملك ري خوريم ،
»؟ حالا نخوريم آي خوريم
من هراسان خودم را آار آشيدم ، آواز آنها در هوا بطور مخصوصي مي پيچيد ، آم آم
صدايشان دور و خفه شد. نه ، آنها با من آاري نداشتند ، آنها نميدانستند … دوباره سكوت و
تاريكي همه جا را فرا گرفت من پيه سوز اطاقم را روشن نكردم ، خوشم آمد آه در تاريكي
بنشينم تاريكي ، اين ماده ي غليظ سيال آه در همه جا و در همه چيز تراوش ميكند. من به
آن خو گرفته بودم در تاريكي بود آه افكار گمشده ام ، ترسهاي فراموش شده ، افكار مهيب
باورنكردني آه نميدانستم در آدام گوشه ي مغزم پنهان شده بود ، همه از سر نو جان
ميگرفت ، راه مي افتاد و به من دهن آجي ميكرد آنج اطاق ، پشت پرده ، آنار در ، پر از
اين افكار و هيكلهاي بي شكل و تهديد آننده بود.
.
۴٢
آنجا آنار پرده يك هيكل ترسناك نشسته بود .تكان نميخورد ، نه غمناك بود و نه خوشحال. هر
دفعه آه بر ميگشتم توي تخم چشمم نگاه ميكرد به صورت او آشنا بودم ، مثل اين بود آه
در بچگي همين صورت را ديده بودم يكروز سيزده بدر بود ، آنار نهر سورن من با بچه
ها سرمامك بازي ميكردم ، همين صورت به نظرم آمده بود آه با صورتهاي معمولي ديگر
آه قد آوتاه مضحك و بيخطر داشتند ، به من ظاهر شده بود صورتش شبيه همين مرد
قصاب روبروي دريچه ي اطاقم بود. گويا اين شخص در زندگي من دخالت داشته است و او
را زياد ديده بودم گويا اين سايه همزاد من بود و در دايره ي محدود زندگي من واقع شده
بود…
همين آه بلند شدم پيه سوز را روشن بكنم آن هيكل هم خود بخود محو و ناپديد شد. رفتم جلو
آينه به صورت خودم دقيق شدم ، تصويري آه نقش بست به نظرم بيگانه آمد باورنكردني و
ترسناك بود. عكس من قوي تر از خودم شده بود و من مثل تصوير روي آينه شده بودم به
نظرم آمد نميتوانستم تنها با تصوير خودم در يك اطاق بمانم. ميترسيدم اگر فرار بكنم او دنبالم
بكند ، مثل دو گربه آه براي مبارزه روبرو ميشوند. اما دستم را بلند آردم ، جلو چشمم گرفتم
تا در چاله ي آف دستم شب جاوداني را توليد بكنم. اغلب حالت وحشت برايم آيف و مستي
مخصوصي داشت بطوري آه سرم گيج ميرفت و زانوهايم سست ميشد و ميخواستم قي بكنم.
ناگهان ملتفت شدم آه روي پاهايم ايستاده بودم اين مسئله برايم غريب بود ، معجز بود
چطور من ميتوانستم روي پاهايم ايستاده باشم؟ به نظرم آمد اگر يكي از پاهايم را تكان ميدادم
تعادلم از دست ميرفت ، يك نوع حالت سرگيجه برايم پيدا شده بود زمين و موجوداتش بي
اندازه از من دور شده بودند. بطور مبهمي آرزوي زمين لرزه يا يك صاعقه ي آسماني را
ميكردم براي اينكه بتوانم مجدداً در دنياي آرام و روشني به دنيا بيايم.
لب هايم … » مرگ … مرگ » : وقتي آه خواستم در رختخوابم بروم چند بار با خودم گفتم
بسته بود ، ولي از صداي خودم ترسيدم اصلاً جرأت سابق از من رفته بود ، مثل مگسهايي
شده بودم آه اول پاييز به اطاق هجوم مي آورند ، مگسهاي خشكيده و بيجان آه از صداي وز
وز بال خودشان ميترسند. مدتي بي حرآت يك گله ي ديوار آز ميكنند ، همين آه پي مي برند
آه زنده هستند خودشان را بي محابا به در و ديوار ميزنند و مرده ي آنها در اطراف اطاق
مي افتد.
.
۴٣
پلكهاي چشمم آه پايين مي آمد ، يك دنياي محو جلوم نقش مي بست. يك دنيايي آه همه اش را
خودم ايجاد آرده بودم و با افكار و مشاهداتم وفق ميداد. در هر صورت خيلي حقيقي تر و
طبيعي تر از دنياي بيداريم بود .مثل اينكه هيچ مانع و عايقي در جلو فكر و تصورم وجود
نداشت ، زمان و مكان تأثير خود را از دست ميدادند اين حس شهوت آشته شده آه خواب
زاييده ي آن بود ، زاييده ي احتياجات نهايي من بود. اشكال و اتفاقات باورنكردني ولي طبيعي
جلو من مجسم ميكرد. و بعد از آنكه بيدار ميشدم ، در همان دقيقه هنوز به وجود خودم شك
داشتم ، از زمان و مكان خودم بيخبر بودم گويا خوابهايي آه ميديدم همه اش را خودم
درست آرده بودم و تعبير حقيقي آن را قبلاً ميدانسته ام .
از شب خيلي گذشته بود آه خوابم برد .ناگهان ديدم در آوچه هاي شهر ناشناسي آه خانه هاي
عجيب و غريب به اشكال هندسي ، منشور ، مخروطي ، مكعب ، با دريچه هاي آوتاه و
تاريك داشت و به در و ديوار آنها بته ي نيلوفر پيچيده بود ، آزادانه گردش ميكردم و به
راحتي نفس ميكشيدم. ولي مردم اين شهر به مرگ غريبي مرده بودند. همه سر جاي خودشان
خشك شده بودند ، دو چكه خون از دهنشان تا روي لباسشان پايين آمده بود. به هر آسي دست
ميزدم ، سرش آنده ميشد مي افتاد.
جلو يك دآان قصابي رسيدم ، ديدم مردي شبيه پيرمرد خنزرپنزري جلو خانه مان شال گردن
بسته بود و يك گزليك در دستش بود و با چشمهاي سرخ مثل اينكه پلك آنها را بريده بودند به
من خيره نگاه ميكرد ، خواستم گزليك را از دستش بگيرم ، سرش آنده شد به زمين افتاد ، من
از شدت ترس پا گذاشتم به فرار ، در آوچه ها ميدويدم ؛ هر آسي را ميديدم سر جاي خودش
خشك شده بود ميترسيدم پشت سرم را نگاه بكنم. جلو خانه ي پدرزنم آه رسيدم برادرزنم ،
برادر آوچك آن لكاته روي سكو نشسته بود. دست آردم از جيبم دو تا آلوچه در آوردم ،
خواستم به دستش بدهم ولي همين آه او را لمس آردم سرش آنده شد به زمين افتاد. من فرياد
آشيدم و بيدار شدم.
.
۴۴
هوا هنوز تاريك روشن بود ، خفقان قلب داشتم ؛ به نظرم آمد آه سقف روي سرم سنگيني
ميكرد ، ديوارها بي اندازه ضخيم شده بود و سينه ام ميخواست بترآد. ديد چشمم آدر شده
بود. مدتي به حال وحشت زده به تيرهاي اطاق خيره شده بودم ، آنها را ميشمردم و دوباره از
سر نو شروع ميكردم. همين آه چشمم را به هم فشار دادم صداي در آمد ، ننجون آمده بود
اطاقم را جارو بزند ، چاشت مرا گذاشته بود در اطاق بالاخانه. من رفتم بالاخانه جلو ارسي
نشستم ، از آن بالا پيرمرد خنزرپنزري جلو اطاقم پيدا نبود ، فقط از ضلع چپ ، مرد قصاب
را ميديدم ، ولي حرآات او آه از دريچه ي اطاقم ترسناك ، سنگين و سنجيده به نظرم مي آمد
؛ از اين بالا مضحك و بيچاره جلوه ميكرد ، مثل چيزي آه اين مرد نبايد آارش قصابي بوده
باشد و بازي در آورده بود يابوهاي سياه لاغر را آه دو طرفشان دو لش گوسفند آويزان بود
و سرفه هاي خشك و عميق ميكردند آوردند. مرد قصاب دست چربش را به سبيلش آشيد ،
نگاه خريداري به گوسفندها انداخت و دو تا از آنها را به زحمت برد و به چنگك دآانش
آويخت روي ران گوسفندها را نوازش ميكرد. لابد شب هم آه دست به تن زنش ميماليد ياد
گوسفندها مي افتاد و فكر ميكرد آه اگر زنش را ميكشت چقدر پول عايدش ميشد.
جارو آه تمام شد به اطاقم برگشتم و يك تصميم گرفتم تصميم وحشتناك ، رفتم در پستوي
اطاقم گزليك دسته استخواني را آه داشتم از توي مجري در آوردم ، با دامن قبايم تيغه ي آن
را پاك آردم و زير متكايم گذاشتم اين تصميم را از قديم گرفته بودم ولي نميدانستم چه در
حرآات مرد قصاب بود وقتي آه ران گوسفندها را تكه تكه مي بريد ، وزن ميكرد ، بعد نگاه
تحسين آميز ميكرد آه من هم بي اختيار حس آردم آه ميخواستم از او تقليد بكنم .لازم داشتم
آه اين آيف را بكنم از دريچه ي اطاقم ميان ابرها يك سوراخ آاملاً آبي عميق روي آسمان
پيدا بود ، به نظرم آمد براي اينكه بتوانم به آنجا برسم بايد از يك نردبان خيلي بلند بالا بروم.
روي آرانه ي آسمان را ابرهاي زرد غليظ مرگ آلود گرفته بود ، بطوري آه روي همه ي
شهر سنگيني ميكرد.
يك هواي وحشتناك و پر از آيف بود ، نميدانم چرا من به طرف زمين خم ميشدم ، هميشه در
اين هوا به فكر مرگ مي افتادم. ولي حالا آه مرگ با صورت خونين و دستهاي استخواني
بيخ گلويم را گرفته بود ، حالا فقط تصميم گرفتم اما تصميم گرفته بودم آه اين لكاته را هم
! » خدا بيامرزدش ، راحت شد » : با خودم ببرم تا بعد از من نگويد
.
۴۵
در اين وقت از جلو دريچه ي اطاقم يك تابوت مي بردند آه رويش را سياه آشيده بودند و
مرا متوجه آرد همه ي « لااله الاالله : « بالاي تابوت شمع روشن آرده بودند. صداي
آاسب آارها و رهگذران از راه خودشان بر ميگشتند و هفت قدم دنبال تابوت ميرفتند. حتي
مرد قصاب هم آمد براي ثواب هفت قدم دنبال تابوت رفت و به دآانش برگشت. ولي پيرمرد
بساطي از سر سفره ي خودش جم نخورد همه ي مردم چه صورت جدي به خودشان گرفته
بودند! شايد ياد فلسفه ي مرگ و آن دنيا افتاده بودند دايه ام آه برايم جوشانده آورد ديدم
اخمش در هم بود ؛ دانه هاي تسبيح بزرگي آه دستش بود مي انداخت و با خودش ذآر ميكرد
اللهم ، » : بعد نمازش را آمد پشت در اطاق من به آمرش زد و بلند بلند تلاوت ميكرد
… » اللللهم
مثل اينكه من مأمور آمرزش زنده ها بودم! ولي تمام اين مسخره بازي ها در من هيچ
تأثيري نداشت. برعكس آيف ميكردم آه رجاله ها هم اگر چه موقتي و دروغي اما اقلاً چند
ثانيه عوالم مرا طي ميكردند آيا اطاق من يك تابوت نبود ، رختخوابم سردتر و تاريكتر از
گور نبود؟ رختخوابي آه هميشه افتاده بود و مرا دعوت به خوابيدن ميكرد! چندين بار اين
فكر برايم آمده بود آه در تابوت هستم شبها به نظرم اطاقم آوچك ميشد و مرا فشار ميداد.
آيا در گور همين احساس را نميكنند؟ آيا آسي از احساسات بعد از مرگ خبر دارد؟
اگر چه خون در بدن مي ايستد و بعد از يك شبانه روز بعضي از اعضاء بدن شروع به
تجزيه شدن ميكنند ولي تا مدتي بعد از مرگ موي سر و ناخن ميرويد آيا احساسات و فكر
هم بعد از ايستادن قلب از بين ميروند و يا تا مدتي از باقيمانده ي خوني آه در عروق آوچك
هست زندگي مبهمي را دنبال ميكنند؟ حس مرگ خودش ترسناك است چه برسد به آنكه حس
بكنند آه مرده اند! پيرهايي هستند آه با لبخند ميميرند ، مثل اينكه خواب به خواب ميروند و يا
پيه سوزي آه خاموش ميشود. اما يكنفر جوان قوي آه ناگهان ميميرد و همه ي قواي بدنش تا
مدتي بر ضد مرگ ميجنگد چه احساساتي خواهد داشت؟
بارها به فكر مرگ و تجزيه ي ذرات تنم افتاده بودم ، بطوري آه اين فكر مرا نمي ترسانيد
برعكس آرزوي حقيقي ميكردم آه نيست و نابود بشوم ، از تنها چيزي آه مي ترسيدم اين بود
آه ذرات تنم در ذرات تن رجاله ها برود. اين فكر برايم تحمل ناپذير بود گاهي دلم
ميخواست بعد از مرگ دستهاي دراز با انگشتان بلند حساسي داشتم تا همه ي ذرات تن خودم
را به دقت جمع آوري ميكردم و دو دستي نگه ميداشتم تا ذرات تن من آه مال من هستند در
تن رجاله ها نرود.
گاهي فكر ميكردم آنچه را آه ميديدم ، آساني آه دم مرگ هستند آنها هم مي ديدند. اضطراب
و هول و هراس و ميل زندگي در من فروآش آرده بود ، از دور ريختن عقايدي آه به من
تلقين شده بود آرامش مخصوصي در خودم حس ميكردم تنها چيزي آه از من دلجويي
ميكرد اميد نيستي پس از مرگ بود فكر زندگي دوباره مرا ميترسانيد و خسته ميكرد من
هنوز به اين دنيايي آه در آن زندگي ميكردم انس نگرفته بودم ، دنياي ديگر به چه درد من
ميخورد؟ حس ميكردم آه اين دنيا براي من نبود ، براي يك دسته آدمهاي بيحيا ، پررو ،
گدامنش ، معلومات فروش چاروادار و چشم و دل گرسنه بود براي آساني آه به فراخور
دنيا آفريده شده بودند و از زورمندان زمين و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دآان قصابي آه
براي يك تكه لثه دم ميجنبانيد گدايي ميكردند و تملق ميگفتند فكر زندگي دوباره مرا
ميترسانيد و خسته ميكرد نه ، من احتياجي به ديدن اين همه دنياهاي قي آور و اين همه
قيافه هاي نكبت بار نداشتم مگر خدا آنقدر نديده بديده بود آه دنياهاي خودش را به چشم من
بكشد؟ اما من تعريف دروغي نميتوانم بكنم و در صورتي آه زندگي جديدي را بايد طي
آرد ، آرزومند بودم آه فكر و احساسات آرخت و آند شده ميداشتم. بدون زحمت نفس
ميكشيدم و بي آنكه احساس خستگي آنم ، ميتوانستم در سايه ي ستونهاي يك معبد لينگم براي
خودم زندگي را بسر ببرم پرسه ميزدم بطوري آه آفتاب چشمم را نميزد ، حرف مردم و
صداي زندگي گوشم را نميخراشيد.
.
۴۶
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
هر چه بيشتر در خودم فرو مي رفتم ، مثل جانوراني آه زمستان در يك سوراخ پنهان ميشوند
، صداي ديگران را با گوشم مي شنيدم و صداي خودم را در گلويم مي شنيدم تنهايي و
انزوايي آه پشت سرم پنهان شده بود مانند شبهاي ازلي غليظ و متراآم بود ، شبهايي آه
تاريكي چسبنده ، غليظ و مسري دارند و منتظرند روي سر شهرهاي خلوت آه پر از
خوابهاي شهوت و آينه است فرود بيايند ولي من در مقابل اين گلويي آه براي خودم بودم
بيش از يك نوع اثبات مطلق و مجنون چيز ديگري نبودم فشاري آه در موقع توليد مثل دو
نفر را براي دفع تنهايي به هم ميچسباند در نتيجه همين جنبه ي جنون آميز است آه در هر
آس وجود دارد و با تأسفي آميخته است آه آهسته به سوي عمق مرگ متمايل ميشود…
تنها مرگ است آه دروغ نمي گويد!
حضور مرگ همه ي موهومات را نيست و نابود ميكند. ما بچه ي مرگ هستيم و مرگ است
آه ما را از فريبهاي زندگي نجات ميدهد و در ته زندگي اوست آه ما را صدا ميزند و به
سوي خودش ميخواند در سنهايي آه ما هنوز زبان مردم را نميفهميم اگر گاهي در ميان
بازي مكث ميكنيم ، براي اين است آه صداي مرگ را بشنويم … و در تمام مدت زندگي
مرگ است آه به ما اشاره ميكند آيا براي هر آسي اتفاق نيفتاده آه ناگهان و بدون دليل به
فكر فرو برود و به قدري در فكر غوطه ور بشود آه از زمان و مكان خودش بيخبر بشود و
نداند آه فكر چه چيز را ميكند؟ آن وقت بعد بايد آوشش بكند براي اينكه به وضعيت و دنياي
ظاهري خودش دوباره آگاه و آشنا بشود اين صداي مرگ است.
در اين رختخواب نمناآي آه بوي عرق گرفته بود ، وقتي آه پلكهاي چشمم سنگين ميشد و
ميخواستم خودم را تسليم نيستي و شب جاوداني بكنم ، همه ي يادبودهاي گمشده و ترسهاي
فراموش شده ام ، از سر نو جان ميگرفت: ترس اينكه پرهاي متكا تيغه ي خنجر بشود ، دگمه
ي ستره ام بي اندازه بزرگ به اندازه ي سنگ آسيا بشود ترس اينكه تكه نان لواشي آه به
زمين مي افتد مثل شيشه بشكند دلواپسي اينكه اگر خوابم ببرد روغن پيه سوز به زمين
بريزد و شهر آتش بگيرد ، وسواس اينكه پاهاي سگ جلو دآان قصابي مثل سم اسب صدا
بدهد ، دلهره ي اينكه پيرمرد خنزرپنزري جلو بساطش به خنده بيفتد ، آنقدر بخندد آه جلو
صداي خودش را نتواند بگيرد ، ترس اينكه آرم توي پاشويه ي حوض خانه مان مار هندي
بشود ، ترس اينكه رختخوابم سنگ قبر بشود و به وسيله ي لولا دور خودش بلغزد ، مرا
مدفون بكند و دندانهاي مرمر به هم قفل بشود ، هول و هراس اينكه صدايم ببرد و هر چه
فرياد بزنم آسي به دادم نرسد…
.
۴٧
من آرزو ميكردم آه بچگي خودم را به ياد بياورم ، اما وقتي آه مي آمد و آن را حس ميكردم
مثل همان ايام سخت و دردناك بود!
سرفه هايي آه صداي سرفه ي يابوهاي سياه لاغر جلو دآان قصابي را ميداد ، اجبار انداختن
خلط و ترس اينكه مبادا لكه ي خون در آن پيدا بشود خون ، اين مايع سيال ولرم و شورمزه
آه از ته بدن بيرون مي آيد آه شيره ي زندگي است و ناچار بايد قي آرد. و تهديد دائمي
مرگ آه همه ي افكار او را بدون اميد برگشت لگدمال ميكند و ميگذرد بدون بيم و هراس
نبود.
زندگي با خونسردي و بي اعتنايي صورتك هر آسي را به خودش ظاهر ميسازد ، گويا هر
آسي چندين صورت با خودش دارد بعضيها فقط يكي از اين صورتكها را دائماً استعمال
ميكنند آه طبيعتاً چرك ميشود و چين و چروك ميخورد. اين دسته صرفه جو هستند دسته ي
ديگر صورتكهاي خودشان را براي زاد و رود خودشان نگه ميدارند و بعضي ديگر پيوسته
صورتشان را تغيير ميدهند ولي همين آه پا به سن گذاشتند ميفهمند آه اين آخرين صورتك
آنها بوده و به زودي مستعمل و خراب ميشود ، آن وقت صورت حقيقي آنها از پشت صورتك
آخري بيرون مي آيد.
نمي دانم ديوارهاي اطاقم چه تأثير زهر آلودي با خودش داشت آه افكار مرا مسموم ميكرد
من حتم داشتم آه پيش از مرگ يكنفر خوني ، يكنفر ديوانه ي زنجيري در اين اطاق بوده ، نه
تنها ديوارهاي اطاقم ، بلكه منظره ي بيرون ، آن مرد قصاب ، پيرمرد خنزرپنزري ، دايه ام
، آن لكاته و همه ي آساني آه ميديدم و همچنين آاسه ي آشي آه تويش آش جو ميخوردم و
لباسهايي آه تنم بود همه ي اينها دست به يكي آرده بودند براي اينكه اين افكار را در من
توليد بكنند.
چند شب پيش همين آه در شاه نشين حمام لباسهايم را آندم افكارم عوض شد .استاد حمامي آه
آب روي سرم ميريخت مثل اين بود آه افكار سياهم شسته ميشد. در حمام سايه ي خودم را به
ديوار خيس عرق آرده ديدم ، ديدم من همان قدر نازك و شكننده بودم آه ده سال قبل وقتي آه
بچه بودم. درست يادم بود سايه ي تنم همين طور روي ديوار عرق آرده ي حمام مي افتاد.
به تن خودم دقت آردم ، ران ، ساق پا و ميان تنم يك حالت شهوت انگيز نااميد داشت.
سايه ي آنها هم مثل ده سال قبل بود ، مثل وقتي آه بچه بودم حس آردم آه زندگي من همه
اش مثل يك سايه ي سرگردان ، سايه هاي لرزان روي ديوار حمام بي معني و بي مقصد
گذشته است. ولي ديگران سنگين ، محكم و گردن آلفت بودند .لابد سايه ي آنها به ديوار عرق
آرده ي حمام پررنگتر و بزرگتر مي افتاد و تا مدتي اثر خودش را باقي ميگذاشت ، در
صورتي آه سايه ي من خيلي زود پاك ميشد سربينه آه لباسم را پوشيدم ، حرآات قيافه و
افكارم دوباره عوض شد. مثل اينكه در محيط و دنياي جديدي داخل شده بودم ، مثل اينكه در
همان دنيايي آه از آن متنفر بودم دوباره به دنيا آمده بودم ، در هر صورت زندگي دوباره به
دست آورده بودم. چون برايم معجز بود آه در خزانه ي حمام مثل يك تكه نمك آب نشده بودم!
.
۴٨
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
زندگي من به نظرم همان قدر غير طبيعي ، نامعلوم و باور نكردني مي آمد آه نقش روي
قلمداني آه با آن مشغول نوشتن هستم گويا يكنفر نقاش مجنون ، وسواسي روي جلد اين
قلمدان را آشيده اغلب به اين نقش آه نگاه ميكنم مثل اينست آه به نظرم آشنا مي آيد. شايد
براي همين نقش است … شايد همين نقش مرا وادار به نوشتن ميكند يك درخت سرو آشيده
شده آه زيرش پيرمردي قوز آرده شبيه جوآيان هندوستان چنباتمه زده ، عبا به خودش
پيچيده و دور سرش شالمه بسته به حالت تعجب انگشت سبابه ي دست چپش را به دهنش
گذاشته. روبروي او دختري با لباس سياه بلند و با حرآت غير طبيعي ، شايد يك بوگام داسي
است ، جلو او ميرقصد. يك گل نيلوفر هم به دستش گرفته و ميان آنها يك جوي آب فاصله
است.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
پاي بساط ترياك همه ي افكار تاريكم را ميان دود لطيف آسماني پراآنده آردم. در اين وقت
جسمم فكر ميكرد ، جسمم خواب مي ديد ، ميلغزيد و مثل اينكه از ثقل و آثافت هوا آزاد شده
در دنياي مجهولي آه پر از رنگها و تصويرهاي مجهول بود پرواز ميكرد ، ترياك ، روح
نباتي ، روح بطيءالحرآت نباتي را در آالبد من دميده بود ، من در عالم نباتي سير ميكردم
نبات شده بودم! ولي همين طور آه جلو منقل و سفره ي چرمي چرت ميزدم و عبا روي آولم
بود نميدانم چرا ياد پيرمرد خنزرپنزري افتادم ، او هم همين طور جلو بساطش قوز ميكرد و
به همين حالت من مينشست. اين فكر برايم توليد وحشت آرد ، بلند شدم ، عبا را دور انداختم.
رفتم جلو آينه ، گونه هايم برافروخته و رنگ گوشت جلو دآان قصابي بود ، ريشم نامرتب
ولي يك حالت روحاني و آشنده پيدا آرده بودم ، چشمهاي بيمارم حالت خسته ، رنجيده و بچه
گانه داشت. مثل اينكه همه چيزهاي ثقيل زميني و مردمي در من آب شده بود. از صورت
درد تو » : خودم خوشم آمد ، يكجور آيف شهوتي از خود مي بردم ؛ جلو آينه به خودم ميگفتم
آنقدر عميق است آه ته چشمت گير آرده … و اگر گريه بكني يا اشك از پشت چشمت در مي
! … » آيد و يا اصلاً اشك در نمي آيد
تو احمقي ، چرا زودتر شر خودت را نميكني؟ منتظر چه هستي … هنوز » : بعد دوباره گفتم
چه توقعي داري؟ مگر بغلي شراب توي پستوي اطاقت نيست؟ … يك جرعه بخور و د برو
! » آه رفتي! … احمق … تو احمقي … من با هوا حرف ميزنم
.
۴٩
افكاري آه برايم مي آمد به هم مربوط نبود ، صداي خودم را در گلويم مي شنيدم ولي معني
آلمات را نميفهميدم. در سرم اين صداها با صداهاي ديگر مخلوط ميشد. مثل وقتي آه تب
داشتم انگشتهاي دستم بزرگتر از معمول به نظر مي آمد پلكهاي چشمم سنگيني ميكرد. لبهايم
آلفت شده بود. همين آه برگشتم ديدم دايه ام توي چهارچوب در ايستاده. من قهقه خنديدم ،
صورت دايه ام بي حرآت بود ، چشمهاي بي نورش به من خيره شد ولي بدون تعجب يا خشم
و يا افسردگي بود عموماً حرآت احمقانه به خنده مي اندازد. ولي خنده ي من عميقتر از آن
بود اين احمقي بزرگ با آنهمه چيزهاي ديگر آه در دنيا به آن پي نبرده اند و فهمش دشوار
است ارتباط داشت .آنچه آه در ته تاريكي شبها گم شده است ، يك حرآت مافوق بشر مرگ
بود. دايه ام منقل را برداشت و با گامهاي شمرده بيرون رفت ، من عرق روي پيشاني خودم
را پاك آردم. آف دستهايم لكه هاي سفيد افتاده بود ، تكيه به ديوار دادم. سر خودم را به جرز
چسبانيدم مثل اينكه حالم بهتر شد. بعد نميدانم اين ترانه را آجا شنيده بودم با خودم زمزمه
آردم:
بيا بريم تا مي خوريم ، «
شراب ملك ري خوريم ،
»؟ حالا نخوريم آي خوريم
هميشه قبل از ظهور بحران به دلم اثر ميكرد و اضطراب مخصوصي در من توليد ميشد
اضطراب و حالت غم انگيزي بود ، مثل عقده اي آه روي دلم جمع شده باشد مثل هواي
پيش از طوفان آن وقت دنياي حقيقي از من دور ميشد و در دنياي درخشاني زندگي ميكردم
آه به مسافت سنجش ناپذيري با دنياي زميني فاصله داشت.
در اين وقت از خودم مي ترسيدم ، از همه آس مي ترسيدم ، گويا اين حالت مربوط به
ناخوشي بود .براي اين بود آه فكرم ضعيف شده بود. دم دريچه ي اطاقم پيرمرد خنزرپنزري
و قصاب را هم آه ديدم ترسيدم. نميدانم در حرآات و قيافه ي آنها چه چيز ترسناآي بود. دايه
ام يك چيز ترسناك برايم گفت. قسم به پير و پيغمبر ميخورد آه ديده است پيرمرد خنزرپنزري
شال گردنتو وا » : شبها مي آيد در اطاق زنم و از پشت در شنيده بود آه لكاته به او ميگفته
هيچ فكرش را نميشود آرد پريروز يا پس پريروز بود وقتي آه فرياد زدم و زنم « ! آن
آمده بود لاي در اطاقم خودم ديدم ، به چشم خودم ديدم آه جاي دندانهاي چرك ، زرد و آرم
خورده ي پيرمرد آه از لايش آيات عربي بيرون مي آمد روي لپ زنم بود اصلاً چرا اين
مرد از وقتي آه من زن گرفته ام جلو خانه ي من پيدايش شد؟ آيا خاآسترنشين بود ،
خاآسترنشين اين لكاته شده بود؟ يادم هست همان روز رفتم سر بساط پيرمرد ، قيمت آوزه
اش را پرسيدم. از ميان شال گردن دو دندان آرم خورده ، از لاي لب شكريش بيرون آمد ،
آيا نديده » : خنديد ، يك خنده ي زننده ي خشك آرد آه مو به تن آدم راست ميشد و گفت
» : با لحن مخصوصي گفت « ! ميخري؟ اين آوزه قابلي نداره هان ، جوون ببر خيرشو ببيني
من دست آردم جيبم. دو درهم و چهار پشيز گذاشتم گوشه ي « ! قابلي نداره خيرشو ببيني
سفره اش ، باز هم خنديد ، يك خنده ي زننده آرد بطوري آه مو به تن آدم راست ميشد. من
از زور خجالت ميخواستم به زمين فرو بروم ، با دستها جلو صورتم را گرفتم و برگشتم.
.
۵٠
از همه ي بساط جلو او بوي زنگ زده ي چيزهاي چرك وازده آه زندگي آنها را جواب داده
بود ، استشمام ميشد. شايد ميخواست چيزهاي وازده ي زندگي را به رخ مردم بكشد. به مردم
نشان بدهد آيا خودش پير و وازده نبود؟ اشياء بساطش همه مرده ، آثيف و از آار افتاده
بود. ولي چه زندگي سمج و چه شكلهاي پرمعني داشت! اين اشياء مرده بقدري تأثير خودشان
را در من گذاشتند آه آدمهاي زنده نميتوانستند در من آنقدر تأثير بكنند.
ولي ننجون برايم خبرش را آورده بود ، به همه گفته بود … با يك گداي آثيف! دايه ام گفت
رختخواب زنم شپش گذاشته بوده و خودش هم به حمام رفته سايه ي او به ديوار عرق آرده
ي حمام چه جور بوده است؟ لابد يك سايه ي شهوتي آه به خودش اميدوار بوده. ولي روي
هم رفته اين دفعه از سليقه ي زنم بدم نيامد ، چون پيرمرد خنزرپنزري يك آدم معمولي لوس
و بي مزه مثل اين مردهاي تخمي آه زنهاي حشري و احمق را جلب ميكنند نبود اين دردها
؛ اين قشرهاي بدبختي آه به سر و روي پيرمرد پينه بسته بود و نكبتي آه از اطراف او مي
باريد ، شايد هم خودش نميدانست ولي او را مانند يك نيمچه خدا نمايش ميداد و با آن سفره ي
آثيفي آه جلو او بود نماينده و مظهر آفرينش بود.
آري جاي دو تا دندان زرد آرم خورده آه از لايش آيه هاي عربي بيرون مي آمد روي
صورت زنم ديده بودم. همين زن آه مرا به خودش راه نميداد ، آه مرا تحقير ميكرد ولي با
وجود همه ي اينها او را دوست داشتم. با وجود اينكه تاآنون نگذاشته بود يك بار روي لبش
را ببوسم!
آفتاب زردي بود ، صداي سوزناك نقاره بلند شد. صداي عجز و لابه اي آه همه ي خرافات
موروثي و ترس از تاريكي را بيدار ميكرد. حال بحران ، حالي آه قبلاً به دلم اثر آرده بود و
منتظرش بودم آمد .حرارت سوزاني سرتاپايم را گرفته بود ، داشتم خفه ميشد. رفتم در
رختخواب افتادم و چشمهايم را بستم از شدت تب مثل اين بود آه همه ي چيزها بزرگ شده
و حاشيه پيدا آرده بود. سقف عوض اينكه پايين بيايد بالا رفته بود ، لباسهايم تنم را فشار
ميداد .بيجهت بلند شدم در رختخوابم نشستم ، با خودم زمزمه ميكردم:
ناگهان ساآت شدم. بعد با خودم « … بيش از اين ممكن نيست … تحمل ناپذير است «
من » : بعد اضافه ميكردم « … بيش از اين » : شمرده و بلند با لحن تمسخر آميز ميگفتم
من به معني لغاتي آه ادا ميكردم متوجه نبودم ، فقط از ارتعاش صداي خودم در « ! احمقم
هوا تفريح ميكردم .شايد براي رفع تنهايي با سايه ي خودم حرف ميزدم در اين وقت يك
چيز باورنكردني ديدم در باز شد و آن لكاته آمد. معلوم ميشود گاهي به فكر من مي افتاد
باز هم جاي شكرش باقي است او هم ميدانست آه من زنده هستم و زجر ميكشم و آهسته
خواهم مرد جاي شكرش باقي بود فقط ميخواستم بدانم آيا ميدانست آه براي خاطر او بود
آه من ميمردم اگر ميدانست آن وقت آسوده و خوشبخت ميمردم آن وقت من خوشبختترين
مردمان روي زمين بودم اين لكاته آه وارد اطاقم شد افكار بدم فرار آرد. نميدانم چه اشعه
اي از وجودش ، از حرآاتش تراوش ميكرد آه به من تسكين داد اين دفعه حالش بهتر بود ،
فربه و جاافتاده شده بود ارخلق سنبوسه ي طوسي پوشيده بود ، زير ابرويش را برداشته
بود ، خال گذاشته بود ، وسمه آشيده بود ، سرخاب و سفيدآب و سرمه استعمال آرده بود.
مختصر با هفت قلم آرايش وارد اطاق من شد. مثل اين بود آه از زندگي خودش راضي است
و بي اختيار انگشت سبابه ي دست چپش را به دهنش گذاشت آيا اين همان زن لطيف ،
همان دختر ظريف اثيري بود آه لباس سياه چين خورده مي پوشيد و آنار نهر سورن با هم
سرمامك بازي ميكرديم ، همان دختري آه حالت آزاد بچگانه و موقت داشت و مچ پاي شهوت
انگيزش از زير دامن لباسش پيدا بود؟ تا حالا آه به او نگاه ميكردم درست ملتفت نميشدم ،
در اين وقت مثل اينكه پرده اي از جلو چشمم افتاد نميدانم چرا ياد گوسفندهاي دم دآان
قصابي افتادم او برايم حكم يك تكه گوشت لخم را پيدا آرده بود و خاصيت دلربايي سابق را
به آلي از دست داده بود يك زن جاافتاده ي سنگين و رنگين شده بود آه به فكر زندگي بود
، يك زن تمام عيار! زن من ! با ترس و وحشت ديدم آه زنم بزرگ و عقل رس شده بود ،
در صورتي آه خودم به حال بچگي مانده بودم راستش از صورت او ، از چشمهايش
خجالت ميكشيدم. زني آه به همه آس تن در ميداد الا به من و من فقط خودم را به يادبود
موهوم بچگي او تسليت ميدادم. آن وقتي آه يك صورت ساده ي بچگانه ، يك حالت محو
گذرنده داشت و هنوز جاي دندان پيرمرد خنزرپنزري سر گذر روي صورتش ديده نميشد
نه ، اين همان آس نبود.
آيا تو آزاد نيستي ، آيا هر » : من جوابش دادم « ؟ حالت چطوره » : او به طعنه پرسيد آه
»؟ چي دلت ميخواد نميكني به سلامتي من چكار داري
او در را به هم زد و رفت. اصلاً برنگشت به من نگاه بكند گويا من طرز حرف زدن با
آدمهاي دنيا ، با آدمهاي زنده را فراموش آرده بودم او همان زني آه گمان ميكردم عاري
از هر گونه احساسات است از اين حرآت من رنجيد! چندين بار خواستم بلند شوم بروم روي
دست و پايش بيفتم ، گريه بكنم ، پوزش بخواهم آري گريه بكنم ، چون گمان ميكردم اگر
ميتوانستم گريه بكنم راحت ميشدم چند دقيقه ، چند ساعت ، يا چند قرن گذشت نميدانم مثل
ديوانه ها شده بودم و از درد خودم آيف ميكردم يك آيف وراي بشري ، آيفي آه فقط من
ميتوانستم بكنم و خداها هم اگر وجود داشتند نميتوانستند تا اين اندازه آيف بكنند … در آن
وقت به برتري خودم پي بردم ، برتري خودم را به رجاله ها ، به طبيعت ، به خداها حس
آردم .خداهايي آه زاييده ي شهوت بشر هستند يك خدا شده بودم ، از خدا هم بزرگتر بودم
؛ چون يك جريان جاوداني و لايتناهي در خودم حس ميكردم …
.
۵١
…ولي او دوباره برگشت آنقدرها هم آه تصور ميكردم سنگدل نبود ، بلند شدم دامنش را
بوسيدم و در حالت گريه و سرفه به پايش افتادم. صورتم را به ساق پاي او ميماليدم و چند بار
به اسم اصليش او را صدا زدم .مثل اين بود آه اسم اصليش صدا و زنگ مخصوصي داشت.
ماهيچه هاي پايش را آه طعم آونه ي « ! لكاته … لكاته » : اما توي قلبم ؛ در ته قلبم ميگفتم
خيار ميداد ، تلخ و ملايم و گس بود بغل زدم. آنقدر گريه آردم ، گريه آردم ، نميدانم چقدر
وقت گذشت همين آه به خودم آمدم ديدم او رفته است. شايد يك لحظه نكشيد آه همه ي آيفها
و نوازشها و دردهاي بشر را در خودم حس آردم و به همان حالت مثل وقتي آه پاي بساط
ترياك مينشستم ، مثل پيرمرد خنزرپنزري آه جلو بساط خودش مينشيند جلو پيه سوزي آه
دود ميزد مانده بودم از سر جايم تكان نميخوردم ، همين طور به دوده ي پيه سوز خيره
نگاه ميكردم دوده ها مثل برف سياه روي دست و صورتم مينشست. وقتي آه دايه ام يك
آاسه آش جو و ترپلو جوجه برايم آورد ، از زور ترس و وحشت فرياد زد ، عقب رفت و
سيني شام از دستش افتاد. من خوشم آمد آه اقلاً باعث ترس او شدم. بعد بلند شدم سر فتيله را
با گلگير زدم و رفتم جلو آينه. دوده ها را به صورت خودم ميماليدم. چه قيافه ي ترسناآي! با
انگشت ، پاي چشمم را ميكشيدم ول ميكردم ، دهنم را ميدرانيدم ، توي لپ خودم باد ميكردم ،
زير ريش خود را بالا ميگرفتم و از دو طرف تاب ميدادم ، ادا در مي آوردم صورت من
استعداد براي چه قيافه هاي مضحك و ترسناآي را داشت. گويا همه ي شكلها ، همه ي
ريختهاي مضحك ، ترسناك و باورنكردني آه در نهاد من پنهان بود به اين وسيله همه ي آنها
را آشكار ميديدم اين حالات را در خودم ميشناختم و حس ميكردم و در عين حال به نظرم
مضحك مي آمدند. همه ي اين قيافه ها در من و مال من بودند. صورتكهاي ترسناك و
جنايتكار و خنده آور آه به يك اشاره ي سر انگشت عوض ميشدند. شكل پيرمرد قاري ،
شكل قصاب ، شكل زنم ، همه ي اينها را در خودم ديدم. گويي انعكاس آنها در من بوده
همه ي اين قيافه ها در من بود ولي هيچكدام از آنها مال من نبود. آيا خميره و حالت صورت
من در اثر يك تحريك مجهول ، در اثر وسواسها ، جماعها و نااميديهاي موروثي درست نشده
بود؟ و من آه نگاهبان اين بار موروثي بودم ، به وسيله ي يك حس جنون آميز و خنده آور ،
بلااراده فكرم متوجه نبود آه اين حالات را در قيافه ام نگهدارد؟ شايد فقط در موقع مرگ
قيافه ام از قيد اين وسواس آزاد ميشد و حالت طبيعي آه بايد داشته باشد به خودش ميگرفت.
ولي آيا در حالت آخري هم حالاتي آه دائماً اراده ي تمسخر آميز من روي صورتم حك آرده
بود ، علامت خودش را سخت تر و عميق تر باقي نميگذاشت؟ به هر حال فهميدم آه چه
آارهايي از دست من ساخته بود ، به قابليتهاي خودم پي بردم. يكمرتبه زدم زير خنده ، چه
خنده ي خراشيده ي زننده و ترسناآي بود ، بطوري آه موهاي تنم راست شد. چون صداي
خودم را نميشناختم. مثل يك صداي خارجي ، يك خنده اي آه اغلب بيخ گلويم پيچيده بود
بيخ گوشم شنيده بودم در گوشم صدا آرد همين وقت به سرفه افتادم و يك تكه خلط خونين ،
يك تكه از جگرم روي آينه افتاد ، با سر انگشتم آن را روي آينه آشيدم. همين آه برگشتم ،
ديدم ننجون با رنگ پريده ي مهتابي ، موهاي ژوليده و چشمهاي بي فروغ وحشت زده يك
آاسه آش جو از همان آشي آه برايم آورده بود روي دستش بود و به من مات نگاه ميكرد. من
دستها را جلو صورتم گرفتم و رفتم پشت پرده ي پستو خود را پنهان آردم.
.
۵٢
وقتي آه خواستم بخوابم ، دور سرم را يك حلقه ي آتشين فشار ميداد. بوي تند شهوت انگيز
روغن صندل آه در پيه سوز ريخته بودم در دماغم پيچيده بود. بوي ماهيچه هاي پاي زنم را
ميداد و طعم آونه ي خيار با تلخي ملايمي در دهنم بود. دستم را روي تنم ميماليدم و در فكرم
اعضاي بدنم را: ران ، ساق پا ، بازو و همه ي آنها را با اعضاي تن زنم مقايسه ميكردم. خط
ران و سرين ، گرماي تن زنم ، اينها دوباره جلوم مجسم شد. از تجسم خيلي قويتر بود ، چون
صورت يك احتياج را داشت. حس آردم آه ميخواستم تن او نزديك من باشد. يك حرآت ، يك
تصميم براي دفع اين وسوسه ي شهوت انگيز آافي بود. ولي اين حلقه ي آتشين دور سرم به
قدري تنگ و سوزان شد آه به آلي در يك درياي مبهم و مخلوط با هيكلهاي ترسناك غوطه
ور شدم.
هوا هنوز تاريك بود. از صداي يك دسته گزمه ي مست بيدار شدم آه از توي آوچه ميگذشتند
، فحشهاي هرزه به هم ميدادند و دسته جمعي ميخواندند:
بيا بريم تا مي خوريم ، «
شراب ملك ري خوريم ،
»؟ حالا نخوريم آي خوريم
يادم افتاد ، نه ، يكمرتبه به من الهام شد آه يك بغلي شراب در پستوي اطاقم دارم ، شرابي آه
زهر دندان ناگ در آن حل شده بود و با يك جرعه ي آن همه ي آابوسهاي زندگي نيست و
نابود ميشد … ولي آن لكاته … ؟ اين آلمه مرا بيشتر به او حريص ميكرد ، بيشتر او را
سرزنده و پرحرارت به من جلوه ميداد.
چه بهتر از اين ميتوانستم تصور بكنم ، يك پياله از آن شراب به او ميدادم و يك پياله هم خودم
سر ميكشيدم ؛ آن وقت در ميان يك تشنج با هم ميمرديم! عشق چيست؟ براي همه ي رجاله ها
يك هرزگي ، يك ولنگاري موقتي است. عشق رجاله ها را بايد در تصنيفهاي هرزه و فحشا و
اصطلاحات رآيك آه در عالم مستي و هشياري تكرار ميكنند پيدا آرد. مثل: دست خر تو
لجن زدن و خاك تو سري آردن ولي عشق نسبت به او براي من چيز ديگر بود راست
است آه من او را از قديم ميشناختم :چشمهاي مورب عجيب ، دهن تنگ نيمه باز ، صداي
خفه و آرام ، همه ي اينها براي من پر از يادگارهاي دور و دردناك بود و من در همه ي اينها
آنچه را آه از آن محروم مانده بودم آه يك چيز مربوط به خودم بود و از من گرفته بودند
جستجو ميكردم.
.
۵٣
آيا براي هميشه مرا محروم آرده بودند؟ براي همين بود آه حس ترسناك تري در من پيدا شده
بود. لذت ديگري آه براي جبران عشق نااميد خودم احساس ميكردم برايم يك نوع وسواس
شده بود ، نميدانم چرا ياد مرد قصاب روبروي دريچه ي اطاقم افتاده بودم آه آستينش را بالا
ميزد ، بسم الله ميگفت و گوشتها را مي بريد. حالت و وضع او هميشه جلو چشمم بود
بالاخره من هم تصميم گرفتم يك تصميم ترسناك. از توي رختخوابم بلند شدم ، آستينم را بالا
زدم و گزليك دسته استخواني را آه زير متكايم گذاشته بودم برداشتم. قوز آردم و يك عباي
زرد هم روي دوشم انداختم. بعد سر و رويم را با شال گردن پيچيدم حس آردم آه در عين
حال يك حالت مخلوط از روحيه ي قصاب و پيرمرد خنزرپنزري در من پيدا شده بود.
بعد پاورچين پاورچين به طرف اطاق زنم رفتم. اطاقش تاريك بود ، در را آهسته باز آردم.
رفتم دم « ! شال گردنتو وا آن » : مثل اين بود آه خواب مي ديد ، بلند بلند با خودش ميگفت
رختخواب ، سرم را جلو نفس گرم و ملايم او گرفتم. چه حرارت گوارا و زنده آننده اي
داشت! به نظرم آمد اگر اين حرارت را مدتي تنفس ميكردم دوباره زنده ميشدم. اوه ، چقدر
وقت بود آه من گمان ميكردم نفس همه بايد مثل نفس خودم داغ و سوزان باشد دقت آردم
ببينم آيا در اطاق او مرد ديگري هم هست. يعني از فاسقهاي او آسي آنجا بود يانه. ولي او
تنها بود. فهميدم هر چه به او نسبت ميدادند افترا و بهتان محض بوده .از آجا هنوز او دختر
باآره نبود؟ از تمام خيالات موهوم نسبت به او شرمنده شدم. اين احساس دقيقه اي بيش طول
نكشيد ، چون در همين وقت از بيرون در صداي عطسه آمد و يك خنده ي خفه ، مسخره آميز
آه مو را به تن آدم راست ميكرد شنيدم اين صدا تمام رگهاي تنم را آشيد ، اگر اين عطسه
و خنده را نشنيده بودم ، اگر صبر نيامده بود ، همان طوري آه تصميم گرفته بودم همه ي
گوشت تن او را تكه تكه ميكردم ، ميدادم به قصاب جلو خانه مان تا به مردم بفروشد. خودم
يك تكه از گوشت رانش را بعنوان نذري ميدادم به پيرمرد قاري و فردايش ميرفتم به او
»؟ ميدوني اون گوشتي آه ديروز خوردي مال آي بود » : ميگفتم
اگر او نمي خنديد ، اين آار را مي بايستي شب انجام ميدادم آه چشمم در چشم لكاته نمي
افتاد. چون از حالت چشمهاي او خجالت ميكشيدم ، به من سرزنش ميداد بالاخره از آنار
رختخوابش يك تكه پارچه آه جلو پايم را گرفته بود برداشتم و هراسان بيرون دويدم. گزليك
را روي بام سوت آردم چون همه ي افكار جنايت آميز را اين گزليك برايم توليد آرده بود
اين گزليك را آه شبيه گزليك مرد قصاب بود از خودم دور آردم.
.
۵۴
در اطاقم آه برگشتم جلو پيه سوز ديدم آه پيرهن او را برداشته ام. پيرهن چرآي آه روي
گوشت تن او بود ، پيرهن ابريشمي نرم آار هند آه بوي تن او ، بوي عطر موگرا ميداد ، و
از حرارت تنش ، از هستي او در اين پيرهن مانده بود. آن را بوييدم ، ميان پاهايم گذاشتم و
خوابيدم هيچ شبي به اين راحتي نخوابيده بودم. صبح زود از صداي داد و بيداد زنم بيدار
« ! يه پيرهن نو ونالون » : شدم آه سر گم شدن پيرهن دعوا راه انداخته بود و تكرار ميكرد
در صورتي آه سر آستينش پاره بود. ولي اگر خون راه مي افتاد من حاضر نبودم آه پيرهن
را رد آنم آيا من حق يك پيرهن آهنه ي زنم را نداشتم؟
ننجون آه شيرماچه الاغ و عسل و نان تافتون برايم آورد ، يك گزليك دسته استخواني هم پاي
چاشت من در سيني گذاشته بود و گفت آن را در بساط پيرمرد خنزرپنزري ديده و خريده
من گزليك را « ! گاس برا دم دس به درد بخوره » : است. بعد ابرويش را بالا آشيد و گفت
آره » : برداشتم نگاه آردم ، همان گزليك خودم بود. بعد ننجون به حال شاآي و رنجيده گفت
دخترم (يعني آن لكاته) صبح سحري ميگه پيرهن منو ديشب تو دزديدي! من آه نميخوام
مشغول ذمه شما باشم اما ديروز زنت لك ديده بود … ما ميدونسيم آه بچه … خودش
ميگفت تو حموم آبستن شده ، شب رفتم آمرشو مشت و مال بدم ، ديدم رو بازوش گل گل
بي وقتي رفتم تو زيرزمين از ما بهترون وشگونم گرفتن! : « آبود بود به من نشان داد گفت
لابد » : من خنديدم گفتم « ؟ هيچ ميدونسي خيلي وقته زنت آبستن بود » : دوباره گفت « «
بعد ننجون به حالت متغير از « ! شكل بچه ، شكل پيرمرد قارييه .لابد به روي اون جنبيده
در خارج شد. مثل اينكه منتظر اين جواب نبود. من فوراً بلند شدم ، گزليك دسته استخواني را
با دست لرزان بردم در پستوي اطاقم توي مجري گذاشتم و در آن را بستم.
نه ، هرگز ممكن نبود آه بچه به روي من جنبيده باشد. حتماً به روي پيرمرد خنزرپنزري
جنبيده بود!
بعد از ظهر ، در اطاقم باز شد. برادر آوچكش ، برادر آوچك آن لكاته در حالي آه ناخونش
را ميجويد وارد شد. هر آس آه آنها را ميديد فوراً ميفهميد آه خواهر برادرند. آنقدر هم
شباهت! دهن آوچك تنگ ، لبهاي گوشتالوي تر و شهوتي ، پلكهاي خميده ي خمار ، چشمهاي
مورب و متعجب ، گونه هاي برجسته ، موهاي خرمايي بي ترتيب و صورت گندمگون
داشت. درست شبيه آن لكاته بود ، و يك تكه از روح شيطاني او را داشت از اين
صورتهاي ترآمني بدون احساسات ، بي روح آه به فراخور زد و خورد با زندگي درست
شده ، قيافه اي آه هر آاري را براي ادامه به زندگي جايز ميدانست. مثل اينكه طبيعت قبلاً
پيش بيني آرده بود ، مثل اينكه اجداد آنها زياد زير آفتاب و باران زندگي آرده بودند و با
طبيعت جنگيده بودند و نه تنها شكل و شمايل خودشان را با تغييراتي به آنها داده بودند ، بلكه
از استقامت ، از شهوت و حرص و گرسنگي خودشان به آنها بخشيده بودند .طعم دهنش را
ميدانستم ، مثل طعم آونه ي خيار تلخ ملايم بود.
شاجون ميگه حكيم » : وارد اطاق آه شد با چشمهاي متعجب ترآمنيش به من نگاه آرد و گفت
»؟ باشي گفته تو ميميري ، از شرت خلاص ميشيم. مگه آدم چطو ميميره
« بهش بگو خيلي وقته آه من مرده ام » : من گفتم
شاجون گفت: اگه بچه ام نيفتاده بود همه ي خونه مال ما ميشد .
من بي اختيار زدم زير خنده ، يك خنده ي خشك زننده بود آه مو را به تن آدم راست ميكرد ،
بطوري آه صداي خودم را نميشناختم ، بچه هراسان از اطاق بيرون دويد.
.
۵۵
در اين وقت مي فهميدم آه چرا مرد قصاب از روي آيف گزليك دسته استخواني را روي
ران گوسفندها پاك ميكرد. آيف بريدن گوشت لخم آه از توي آن خون مرده ، خون لخته
شده ، مثل لجن جمع شده بود و از خرخره ي گوسفندها قطره قطره خونابه به زمين ميچكيد
سگ زرد جلو قصابي و آله ي بريده ي گاوي آه روي زمين دآان افتاده بود با چشمهاي
تارش رك نگاه ميكرد و همچنين سر همه ي گوسفندها ، با چشمهايي آه غبار مرگ رويش
نشسته بود ، آنها هم ديده بودند ، آنها هم ميدانستند!
بالاخره ميفهمم آه نيمچه خدا شده بودم ، ماوراي همه ي احتياجات پست و آوچك مردم بودم
، جريان ابديت و جاوداني را در خودم حس ميكردم ابديت چيست؟ براي من ابديت عبارت
از اين بود آه آنار نهر سورن با آن لكاته سرمامك بازي بكنم و فقط يك لحظه چشمهايم را
ببندم و سرم را در دامن او پنهان بكنم.
يك بار به نظرم رسيد آه با خودم حرف ميزدم ، آنهم بطور غريبي ، خواستم با خودم حرف
بزنم ولي لبهايم به قدري سنگين شده بود آه حاضر براي آمترين حرآت نبود. اما بي آنكه
لبهايم تكان بخورد يا صداي خودم را بشنوم حس آردم آه با خودم حرف ميزدم.
در اين اطاق آه مثل قبر هر لحظه تنگتر و تاريكتر ميشد ، شب با سايه هاي وحشتناآش مرا
احاطه آرده بود. جلو پيه سوزي آه دود ميزد با پوستين و عبايي آه به خودم پيچيده بودم و
شال گردني آه بسته بودم به حالت آپ زده ، سايه ام به ديوار افتاده بود.
سايه ي من خيلي پررنگتر و دقيق تر از جسم حقيقي من به ديوار افتاده بود ، سايه ام حقيقي
تر از وجودم شده بود . گويا پيرمرد خنزرپنزري ، مرد قصاب ، ننجون و زن لكاته ام همه
سايه هاي من بودند ، سايه هايي آه من ميان آنها محبوس بوده ام. در اين وقت شبيه يك جغد
شده بودم ، ولي ناله هاي من در گلويم گير آرده بود و به شكل لكه هاي خون آنها را تف
ميكردم. شايد جغد هم مرضي دارد آه مثل من فكر ميكند. سايه ام به ديوار درست شبيه جغد
شده بود و با حالت خميده نوشته هاي مرا به دقت ميخواند. حتماً او خوب ميفهميد ، فقط او
ميتوانست بفهمد. از گوشه ي چشمم آه به سايه ي خودم نگاه ميكردم ميترسيدم.
.
۵۶
يك شب تاريك و ساآت ، مثل شبي آه سرتاسر زندگي مرا فرا گرفته بود ، با هيكلهاي
ترسناآي آه از در و ديوار ، از پشت پرده ، به من دهن آجي ميكردند. گاهي اطاقم به قدري
تنگ ميشد مثل اينكه در تابوت خوابيده بودم ، شقيقه هايم ميسوخت ، اعضايم براي آمترين
حرآت حاضر نبودند. يك وزن روي سينه ي مرا فشار ميداد ، مثل وزن لشهايي آه روي
گرده ي يابوهاي سياه لاغر مي اندازند و به قصابها تحويل ميدهند.
مرگ آهسته آواز خودش را زمزمه ميكرد. مثل يكنفر لال آه هر آلمه را مجبور است تكرار
بكند و همين آه يك فرد شعر را به آخر ميرساند دوباره از سر نو شروع ميكند. آوازش مثل
ارتعاش ناله ي اره در گوشت تن رخنه ميكرد ، فرياد ميكشيد و ناگهان خفه ميشد.
هنوز چشمهايم به هم نرفته بود آه يك دسته گزمه ي مست از پشت اطاقم رد ميشدند ،
فحشهاي هرزه به هم ميدادند و دسته جمعي ميخواندند:
بيا بريم تا مي خوريم ، «
شراب ملك ري خوريم ،
»؟ حالا نخوريم آي خوريم
ناگهان يك قوه ي « ! در صورتي آه آخرش به دست داروغه خواهم افتاد » : با خودم گفتم
مافوق بشر در خودم حس آردم: پيشانيم خنك شد ، بلند شدم عباي زردي آه داشتم روي دوشم
انداختم ، شال گردنم را دو سه بار دور سرم پيچيدم ، قوز آردم ، رفتم گزليك دسته استخواني
را آه در مجري قايم آرده بودم در آوردم و پاورچين پاورچين به طرف اطاق لكاته رفتم دم
در آه رسيدم اطاق او در تاريكي غليظي غرق شده بود. به دقت گوش دادم صدايش را شنيدم
آه ميگفت:
صدايش يك زنگ گوارا داشت ، مثل صداي بچگيش شده « ! اومدي؟ شال گردنتو وا آن «
بود. مثل زمزمه اي آه بدون مسئوليت در خواب ميكنند من اين صدا را سابق در خواب
عميقي شنيده بودم آيا خواب ميديد؟ صداي او خفه و آلفت ، مثل صداي دختر بچه اي شده
بود آه آنار نهر سورن با من سرمامك بازي ميكرد. من آمي ايست آردم دوباره شنيدم آه
! » بيا تو شال گردنتو وا آن » : گفت
.
۵٧
من آهسته در تاريكي وارد اطاق شدم ، عبا و شال گردنم را برداشتم. لخت شدم ولي نميدانم
چرا همين طور آه گزليك دسته استخواني در دستم بود در رختخواب رفتم ، حرارت
رختخوابش مثل اين بود آه جان تازه اي به آالبد من دميد. بعد تن گوارا ، نمناك و خوش
حرارت او را به ياد همان دخترك رنگ پريده ي لاغري آه چشمهاي درشت و بيگناه ترآمني
داشت و آنار نهر سورن با هم سرمامك بازي ميكرديم در آغوش آشيدم. نه ، مثل يك
جانور درنده و گرسنه به او حمله آردم و در ته دلم از او اآراه داشتم ، به نظرم مي آمد آه
حس عشق و آينه با هم توأم بود. تن مهتابي و خنك او ، تن زنم مانند مار ناگ آه دور شكار
خودش مي پيچد از هم باز شد و مرا ميان خودش محبوس آرد عطر سينه اش مست آننده
بود ، گوشت بازويش آه دور گردنم پيچيد گرماي لطيفي داشت ، در اين لحظه آرزو ميكردم
آه زندگيم قطع بشود. چون در اين دقيقه همه ي آينه و بغضي آه نسبت به او داشتم از بين
رفت و سعي ميكردم آه جلو گريه ي خودم را بگيرم بي آنكه ملتفت باشم مثل مهر گياه
پاهايش پشت پاهايم قفل شد و دستهايش پشت گردنم چسبيد من حرارت گواراي اين گوشت
تر و تازه را حس ميكردم ، تمام ذرات تن سوزانم اين حرارت را مينوشيدند. حس ميكردم آه
مرا مثل طعمه در درون خودش ميكشيد احساس ترس و آيف به هم آميخته شده بود ،
دهنش طعم آونه ي خيار ميداد و گس مزه بود .در ميان اين فشار گوارا عرق ميريختم و از
خود بيخود شده بودم.
چون تنم ، تمام ذرات وجودم بودند آه به من فرمانروايي ميكردند ، فتح و فيروزي خود را به
آواز بلند ميخواندند من محكوم و بيچاره در اين درياي بي پايان در مقابل هوي و هوس
امواج سر تسليم فرود آورده بودم موهاي او آه بوي عطر موگرا ميداد به صورتم چسبيده
بود و فرياد اضطراب و شادي از ته وجودمان بيرون مي آمد ناگهان حس آردم آه او لب
مرا به سختي گزيد ، به طوري آه از ميان دريده شد آيا انگشت خودش را هم همين طور
ميجويد يا اينكه فهميد من پيرمرد لب شكري نيستم؟ خواستم خودم را نجات بدهم ، ولي
آمترين حرآت برايم غير ممكن بود. هر چه آوشش آردم بيهوده بود. گوشت تن ما را به هم
لحيم آرده بودند .
گمان آردم ديوانه شده است. در ميان آشمكش ، دستم را بي اختيار تكان دادم و حس آردم
گزليكي آه در دستم بود به يك جاي تن او فرو رفت مايع گرمي روي صورتم ريخت ، او
فرياد آشيد و مرا رها آرد مايع گرمي آه در مشت من پر شده بود همين طور نگاه داشتم و
گزليك را دور انداختم. دستم آزاد شد ، به تن او ماليدم ، آاملاً سرد شده بود او مرده بود.
در اين بين به سرفه افتادم ولي اين سرفه نبود ، صداي خنده ي خشك و زننده اي بود آه مو
را به تن آدم راست ميكرد من هراسان عبايم رو آولم انداختم و به اطاق خودم رفتم جلوي
نور پيه سوز مشتم را باز آردم ، ديدم چشم او ميان دستم بود و تمام تنم غرق خون شده بود .
رفتم جلو آينه ، ولي از شدت ترس دستهايم را جلو صورتم گرفتم ديدم شبيه ، نه ، اصلاً
پيرمرد خنزرپنزري شده بودم. موهاي سر و ريشم مثل موهاي سر و صورت آسي بود آه
زنده از اطاقي بيرون بيايد آه يك مار ناگ در آنجا بوده همه سفيد شده بود ، لبم مثل لب
پيرمرد دريده بود ، چشمهايم بدون مژه ، يك مشت موي سفيد از سينه ام بيرون زده بود و
روح تازه اي در تن من حلول آرده بود. اصلاً طور ديگر فكر ميكردم. طور ديگر حس
ميكردم و نميتوانستم خودم را از دست او از دست ديوي آه در من بيدار شده بود نجات
بدهم ، همين طور آه دستم را جلو صورتم گرفته بودم بي اختيار زدم زير خنده. يك خنده ي
سختتر از اول آه وجود مرا به لرزه انداخت. خنده ي عميقي آه معلوم نبود از آدام چاله ي
گمشده ي بدنم بيرون مي آيد ، خنده ي تهي آه فقط در گلويم مي پيچيد و از ميان تهي در مي
آمد من پيرمرد خنزرپنزري شده بودم.
.
۵٨
***
از شدت اضطراب ، مثل اين بود آه از خواب عميق و طولاني بيدار شده باشم ، چشمهايم را
مالاندم. در همان اطاق سابق خودم بودم ، تاريك روشن بود و ابر و ميغ روي شيشه ها را
گرفته بود بانگ خروس از دور شنيده ميشد در منقل روبرويم گلهاي آتش تبديل به
خاآستر سرد شده بود و به يك فوت بند بود. حس آردم آه افكارم مثل گلهاي آتش پوك و
خاآستر شده بود و به يك فوت بند بود.
اولين چيزي آه جستجو آردم گلدان راغه بود آه در قبرستان از پيرمرد آالسگه چي گرفته
بودم ، ولي گلدان روبروي من نبود. نگاه آردم ديدم دم در يكنفر با سايه ي خميده ، نه ، اين
شخص يك پيرمرد قوزي بود آه سر و رويش را با شال گردن پيچيده بود و چيزي را به شكل
آوزه در دستمال چرآي بسته زير بغلش گرفته بود خنده ي خشك و زننده اي ميكرد آه مو
به تن آدم راست مي ايستاد.
همين آه خواستم از جايم تكان بخورم از در اطاقم بيرون رفت. من بلند شدم ، خواستم دنبالش
بدوم و آن آوزه ، آن دستمال بسته را از او بگيرم ولي پيرمرد با چالاآي مخصوصي دور
شده بود. من برگشتم پنجره ي رو به آوچه ي اطاقم را باز آردم هيكل خميده ي پيرمرد را
در آوچه ديدم آه شانه هايش از شدت خنده ميلرزيد و آن دستمال بسته را زير بغلش گرفته
بود. افتان و خيزان ميرفت تا اينكه به آلي پشت مه ناپديد شد. من برگشتم به خودم نگاه آردم
، ديدم لباسم پاره ، سرتاپايم آلوده به خون دلمه شده بود ، دو مگس زنبور طلايي دورم پرواز
ميكردند و آرمهاي سفيد آوچك روي تنم در هم ميلوليدند و ، وزن مرده اي روي سينه ام
فشار ميداد…
پايان





مجموعه کلمات عوامانه فارسی

24 03 2009

مجموعه کلمات عوامانه فارسی
الف
آپاردی- شخص زبان دراز و همه جا برو وهمه جا بيا باشد.
آشغال- خرده ريز و باقی مانده کثافت يا هرچيز ديگر است.
اخم- درهم کشيدگی صورت از اوقات تلخی.
اخم وتخم- اخم با اظهار تشدد و اوقات تلخی
اخمو- عبوس و هميشه اوقات تلخ.
ادا- حرکت لغو وتقليد.
ادا درآوردن- حرکات لغو کردن و تقليد درآوردن.
اردنگ- لگدی که با زانو زده شود.
ارقه (يا عرقه)- شخص سرد و گرم روزگار چشيده و نادرست.
اطوار,اطفار, اطفور- ادا و حرکات لوس و بی مزه, اطوار درآوردن.
اطفاری, اطفوری- شخصی که اطفار در می آورد.
اکبير- کثافت روحانی, فلاکت و آثار ظاهری آن.
اکبيری- کسی که اکبير اورا گرفته باشد.
آلاخون و والاخون- سرگردان.
الدنگ- لوده و بی غيرت و بی کار و بار.
الش دگش- مبادله.
الک دولک- بازی است که با دو قطعه چوب می کنند که يکی از آن دو قطعه چوب تقريبا نيم
ذرع و ديگری تقريبا سه گره است و دراصفهان آن را پل و چفته گويند.الک اسم چوب کوچک و
دولک اسم چوب بزرگ است.
الم شنگه- رجوع شود به علم شنگه.
امل- بزن بهادر و با استخوان.
انگ انداختن- چيزی را ازا قبل حساب کردن.
انگل- سرخر, کسی را گويند که برای بهره مند شدن از نوالی خود را به ديگران بندد.
انگولک کردن- سربه سر گذاشتن, با انگشت چيزی را زير و روکردن, به هم زدن, به چيزی
وررفتن.
اهن و تلمب- افاده, سروصدا, کبر وناز.
ب
باباغوری- کسی که چشمش از کاسه بيرون آمده باشد.
بامب- توسری, ضربتی که با کف دست بر روی سر کسی زنند.
بامبول- حقه.
بامبول زدن يا سوار کردن-حقه زدن.
بخو- کند که بر پای زندانيان زنند.
بريده- شخصی را گويند که مصائب بسيار به سرش آمده و کار نيک و بد بسيار کرده است.
بر زدن- در بازی آس و گنجفه و غيره که با ورق می کنند عمل برهم زدن ورق هاست.
برک- زينت.
بش انداختن- نوعی از قرعه کشيدن است که اطفال در بازی به کار می بندند به اين ترتيب که
يکباره با هم هرکدام چندين انگشت خود را از پشت سر جلو می آورند و بعد انگشتها را باهم
شمرده و از جايی شروع به شمردن می کنند عدد آخر به هرکس افتاد آن کس برحسب قرارداد برده
يا باخته است.
بغ کردن- عبوس شدن.
بل يا بلبل- آلت تناسل مرد, عموما در موضوع اطفال استعمال می شود.
بلبشو(بهل و بشو)- شلوغی که ديگر کسی به فکر کسی نيست.
بلبلی(گوش)- گوش پهن و بزرگ را گويند.
بنجل- قطعات پارچه کهنه يا لباس کهنه را گويند.
بور- کسی را گويند که بخواهد خوش مزگی کند ولی کامياب نشود يا تصور می کند کار غريبی
کرده ولی هيچ کس اعتنا نکند.
بی پا- به معنی مزخرف و بی معنی است.
پ
پاييدن- ملتفت و متوجه بودن.
پاتوق- مرکز, محل اجتماع, مقر, موعدگاه.
پاتيل شدن- به کلی از مستی ازپا درآمدن و ديگرگون شدن.
پارس کردن- فرياد کردن و حمله سگ را گويند.
پتی- برهنه.
پچ پچ کردن- نجوی کردن و توگوشی حرف زدن را گويند.
پخ(پخت)- پهن و صاف.
پخت- بخار.
پخش کردن- شدن-پراکنده کردن و شدن است.
پخمه- شخص کودن و نفهم را گويند.
پرت(خرت و پرت)- اسباب خرده و ريزه متفرقه را گويند.
پرت- بی معنی و مزخرف و لاطايل.
پرت و پلا- بی معنی و مزخرف و هذيان صفت.
پرسه- گردش و سياحت و دورگشتن درويشان و گدايان را برای دريوزگی گويند.
پرند(چرند و)- سخنان لاطايل و بی پا را گويند.
پز- شکل و وضع را گويند و ظاهرا ماخوذ از کلمه فرانسوی است.
پزوا- آدم بی نوا و چرکين لباس را گويند.
پشتی- کمک و يار و ياور را گويند.
پشکن يا بشکن- ماليدن انگشتان را به هم می گويند درموقع عيش و طرب و رقص که صدايی
از آن حادث گردد.
پفيوز- به معنی قرمساق و آدم بی غيرت و بی درد و بی رگ و احمق را گويند.
پک- دم است که بيشتر درمورد دخانيات گويند.
پک و پز- وجنات زشت را گويند.
پکر- به معنی لخت است که به انسان و حيوان هردو گفته آيد و به معنی بی عار و حقه و بی کار
و لش باشد.
پينکی- به معنی چرت است که بهعربی سنه گويند و اغلب نشسته و يا ايستاده دست دهد.
پينکی زدن- چرت زدن است.
پوچ- بی معنی و تهی و مزخرف را گويند.
پوزه- چانه را گويند.
پوک- تهی و بی مغز و خالی را گويند.
پپه- احمق و بيهوش را گويند.
پيسی- آزار و اذيت را گويند و پيسی درآوردن يا پيسی سر کسی درآوردن مصدر آن است.
پيل پيلی رفتن- راه رفتن در حال خواب ومستی را گويند.
پيله(شيله و-)- نادرستی و نيرنگ و حقه را گويند.
پيله- به معنی آزار و تعرض مخلوط با لجوجت باشد چنان که گويند فلانی بنای پيله را گذاشت
يا پيله اش گرفت به فلانی.
ت
تاکردن- به معنی سازش و رفتار و معامله کردن است گويند فلانی با من خوب يا بد تا نکرد.
تاراندن- به معنی گريزاندن است.
تار و مارکردن- به معنی تاراندن است.
تپق- گرفتگی زبان است گويند زبان فلانی تپق زده به جای طفل طلف گفت.
تخس- آدم شرور و شيطان را گويند.
تخمه- حالت معده است که موجب سکسکه و آروق می شود.
ترد- چيز لطيف و تازه را گويند مانند خيا ر ترد و غيره .
تريدن- غلتيدن است.
ترکه- شاخه باريک و راست را گويند.
تشر- اوقات تلخی و غضب را گويند(تشرزدن)
تق و لق- چيز يا اشيايی را گويندکه درست برپا نايستد و لغزان و غيرمحکم باشد.
تفاله- باقی مانده ميوه و سبزی فشرده شده راگويند که شيره اش را گرفته باشند.
تک- به معنی شدت است گويند تک سرما يا گرما شکست.
تک- به معنی تنهاست می گويند فلانی تک ماند.
تک و پوز- به معنی دک و پوز است که سر و صورت باشد در محل دشنام و تحقير گويند.
تک و توک- عده کمی از اشياء يا اشخاص را گويند که از هم جدا و سوا افتاده باشند.
تلان- يعنی با ناز و با افاده چنان که گويند فلانی پس از غلبه بر حريف تلان از ميدان برگشت.
تلو تلو خوردن- راه رفتن در حال گيجی ومستی را گويند.
تلکه تسمه- به معنی خرده ريز است گويند با اين تلکه تسمه ها نمی توان يک عمارت ساخت.
تنگ و تا- آبرومندی و حفظ ظاهر است گويند فلان پهلوان با آنکه ترسيده بود خود را ازتنگ
وتا نينداخت.
تو- به معنی در(ظرفيت) است گويندتو بازار يعنی در بازار.
توش- قدرت و قابليت و نفوذ است گويند فلانی توش بر می دارد فلان کار را بکند يعنی از
دستش ساخته است.
توپ زدن- به معنی تشرزدن است.
توپيدن- توپ زدن است.
تيپا (ته پا يا تک پا)- لگدی است که با تک پا دهند.
تيرکردن- تحريک کردن است.
تيله- گلوله يا گردو يا سنگی است که اطفال باآن بازی کنند.
توغولی(دوقولی)- به معنی گرد و چاق است.
ج
جانخانی- کيسه بسيار بزرگی است از پارچه خشن(گونی)که قريب يکبار الاغ ظرفيت دارد.
جخت (جهد)- عطسه دوم را گويند درمقابل ((صبر)) که عطسه اول باشد می گويند صبر آمده
بود ولی بعد جخد شد.
جر- يعنی لج است يعنی غضب و اوقات تلخی, گويند فلانی از بس بيهوده اصرار کرد جرم
انداخت (يا جرم گرفت)
جرانداختن- باعث جرشدن است.
جردادن- (- زدن)- پاره کردن چيزی است مانند کاغذ و پارچه که درحين پاره شدن صدا
بکند.
جربزه- قابليت و شايستگی اشخاص را گويند.
جرت و قوز- اشخاص سبک و بی ادب را گويند که به سر و وضع و لباس خود مغرور باشند.
جرق(جلق)- استمناء می باشد.
جرق زدن- استمناء کردن است.
جعلنقی (جولقی)- آدم بی سر و پا و بدسيما و بی اندام را گويند.
جغله- در مقام تحقير آدم کوچک و ضعيف را گويند.
جغور و بغور- چيز و نوشته و تصوير درهم و برهم را گويند!
جفنگ- به معنی مزخرف است و بی معنی.
جلد- به معنی چست و چابک و تند است.
جل- به معنی فرش است.
جل و پلاس- فرش و اثاث البيت کهنه و خراب را گويند.
جلت- آدم بی عار و رند و قلندر را گويند.
جلنبر- آدم بی سر و پا و بدلباس را گويند و به معنی خود لباس کهنه و زشت هم هست.
جلز و ولز- صدای کباب شدن و سوختن چيزی را گويند مانند صدای دنبه که کباب شود و به
معنی اصرار و الحاح و التماس هم آمده است.
جمبوری يا جمبولی- آدم فضول و زبان باز را گويند که درهمه کار مداخله می کند.
جنگولک يا جنگورک- توطئه و کارهايي را گويند که اساسش بر نادرستی است گويند اين چه
جنگولک بازی است راه انداخته ای!
جنجال- شلوغ و مرافعه و داد و بيداد را گويند و اشخاص تند را نيز گويند که مدام داد و فرياد
راه می اندازند مثلا گويند سيد جنجال رسيد و جنجال راه انداخت و يا جنجال بلند شد.
جنم- به معنی قابليت و شخصيت است گويند فلانی جنم آن را ندارد که يک کشيده به فراش
حکومتی بزند.
جير و وير- صدای پرندگان است و همهمه اشخاص نازک صدا را نيز گويند.
جيغ- فريا د است.
جيغ کشيدن- فرياد کردن است.
جيم شدن- به معنی دک شدن يعنی آهسته از مجلس بيرون رفتن است.
ح
حالی کردن- فهماندن است.
حالی شدن- فهميدن است.
حشل- به معنی خطر است گويند چرا پولت را در حشل می اندازی.
خ
خپله- آدم يا چيز کلفت وکوتاه را گويند.
خرت و پرت- چيزهای مختلف و کم بها را گويند.
خر- به معنی گلو است.
خرفت (خرف- خريف؟)- آدم بی ذهن و کند فهم وکم هوش را گويند.
خل- به معنی ديوانه و چل است.
خنگ- به معنی همان خرفت است و اغلب باهم استعمال می شوند.
خيت کردن(- شدن)- کسی را در مباحثه و مجادله مغلوب نمودن و از ميدان درکردن است.
خيت و پيت کردن(- شدن)- به همان معنی خيت کردن است.
خيکی درآوردن- درکارها واماندن است گويند فلان کشتی گير خيکی درآورد.
د
داداش- به معنی برادر است.
داش- مخفف داداش.
داغون شدن- پريشان و متشتت شدن است.
دبش- به معنی گس است مانند مزه پوست انار.
دبه درآوردن- در معامله و غيره بيش از آنچه قرار بوده تقاضا نمودن است.
دبنگوز- به معنی الدنگ و پفيوز است.
ددر- به معنی کوچه است.
ددری- شخص هرزه و بدعمل را گويند.
دده- کنيز سياه را گويند.
دک شدن- به معنی جيم شدن است يعنی آهسته از جايی بيرون رفتن.
دک کردن- کسی را به بهانه ای از مجلس بيرون نمودن است.
دک و پوز- به معنی سر و صورت زشت است و تک و پوز هم می گويند.
دکل- آدم سست و بلند قد را گويند.
دکيسه- از ادات تمسخر و تعجب است.
دگنک- چماق کلفت است.
دله- آدم شکمخوار را گويند که از خوردن هيچ چيز مضايقه ندارد, و شخصی پست طينت و گدا
طبيعت را نيز گويند.
دمر- به معنی پشت به هوا خوابيدن است چنان که گويند فلانی دمر خوابيده بود.
دمغ- به معنی سرخورده و احمق و از خودراضی است.
دنج- جای راحت و بی سرخر را گويند (گوشه دنج).
دنگ و فنگ- به معنی سر و صدا و اوضاع و ترتيبات است.
دول دادن- امروز و فردا کردن و به وعد و وعيد تاخير انداختن امری را گويند.
ديلاق- آدم بلندقد بی قابليت را گويند.
ر
راستا حسينی- حرف ساده و صادق و بی ريا را گويند.
رضا قورتکی- الله بختکی است که به معنی اتفاقی باشد.
ريغماستی- به معنی کوچک و خرد و ضعيف و عليل است مانند بعضی بچه های گربه پس از
تولد.
ريغو- تقريبا به همان معنی ريغماستی است.
ز
زبر و زرنگ- آدم چابک و دانا را گويند.
زپرتی- به معنی بی قدذتی و بی زوری است.
زرت- به معنی رمق و تونايی است گويند زرت فلانی قمصور شد يعنی به کلی مغلوب و منکور
گرديد.
زرمدی- از ادوات استهزاء و تمسخر است گويند زرمدی قرمه سبزی.
زغنبود- به معنی کوفت و آکله است و درمورد دشنام استعمال شود.
زل زل نگاه کردن- بدون به هم زدن چشم خيرن نگاه کردن است.
زلم زيمبو- به معنی شل و ول و خرت و پرت است.
زوکشيدن- اصطلاحی است دربازی الک و دولک (اصفهانی: پل و جفته) که طرف مغلوب بايد
فلان مقدار معين بدون تبديل نفس زوگويان بدود.
زه زدن- از زير بار دررفتن و شانه خالی کردن و از عهده کاری برنيامدن است.
زه کشيدن- حالت عصبانی شدن جراحات را گويند.
زهم (بوی-)- بويی است مانند بوی تخمه و ماهی گنديده.
س
سدرمه- چيزی را گويند که مانند چرمی که درآب انداخته باشند سخت باشد.
سر و مر- به معنی چاق و فربه است گويند سر و مر و گنده.
سرتق- به معنی لجوج و مصر است.
سفت- ضد شل است, چيز سخت را گويند.
سقرمه- به همان معنی سدرمه است.
سقلمه- ضربی است که با مشت بسته زنند درحالتی که سرانگشت شست از ميان دو انگشت
سبابه و وسطی بيرون آمده باشد.
سک – چوب تيز را گويند و مخصوصا چوبی که چهار پايان را بدان رانند.
سک زدن- با سک راندن است و به معنی تحريک کردن و اصرار نمودن هم هست.
سکندری- زمين خورنی را گويند که از گير کردن تک پا به معانی باشد و انسان با زانو به زمين
افتد.
سلانه- به معنی خرامان و تلان است عموما گويند که سلانه سلانه به تکرار کلمه.
سلف دان- ظرفی را گويند که درآن آب دهن اندازند.
سمبل کردن- سر به هم آوردن کاری را گويند که درآن دقت و مواظبتی نشده باشد.
سوت کردن- چيزی را از پايين روی بام انداختن است.
سوگور و ملنگ- حالت سگها را گويند که درحال تحريک به جنبش آيند و اشاره به حالتی
است که به انسان دست دهد درصورتی که چيز مطلوب را به چشم ببيند ولی دستش از آن کوتاه
باشد.
سولدونی- به معنی هولدونی است که جای کثيف و تاريک باشد.
ش
شپلاقی کردن- به معنی کتک زدن, سخت است.
شتل يا شتيلی- پولی است که در قمارخانه شخصی که برده به عنوان انعام می دهد.
شر و ور- حرفهای مزخرف و بی سر و پا راگويند.
شق و رق- چيز سخت را گويند مانند بعضی کاغذهای آهاردار.
شل- برخلاف سفت و محکم است.
شل و ول- چيز شل و ازهم دررفته را گويند و درحق اشخاص بی نظم و ترتيب هم استعمال می
کنند.
شلتاق- به معنی تعدی و چپاول است.
شلخته- زن هرزه رو و بی سامان را گويند.
شلم شوربا- به معنی شل و ول است.
شلنگ- قدم بلند را گويند.
شلنگ و تخته- به معنی جست و خيز است.
شلوغ- به معنی هنگامه و درهم و برهمی است.
شيرجه(شيرجست؟)- فرورفتن در آب را گويند درصورتی که اول سر و کله داخل آب شود.
شيشکی- صدايی است که درمقام تمسخر و تحقير از دهن درآورند مصدرش شيشکی بستن
است.
شيله و پيله- ريا و نادرستی را گويند.
ط
طاس- بی مويی کامل سر را گويند.
طپاندن- به معنی چپاندن است که به زور چيزی زا در جای تنگی جادادن باشد.
ع
عرقه- آدم قلندر و رند و پاچه ورماليده را گويند.
علم شنگه- به معنی شلوغی و همهمه و داد و بيداد است.
غ
اغلب کلمات ذيل ممکن است با قاف نيز نوشته شود.
غال- کسی را به وعده خلاف درابتلا انداختن است.
غراب(قرط و-)-آدم از خودراضی و مغرور را گويند که خود را بخواهد توانا و پهلوان قلم
بدهد.
غربيله (قرو -)- قر و ادا و اطوار و ناز.
غنج- طپش قلب را گويند که از فرط ميل به چيزی حاصل گردد گويند دلم برای يک قاچ خربزه
گرگاب اصفهان غنج می زند.
غيه- فرياد و هلهله را گويند.
ف
فر(قر و فر)- به معنی غنج و دلال و نوی و تازگی است.
فر دادن- به معنی مجعد ساختن زلف است.
فزرتی- مانند ريغماسی به معنی آدم بی قابليت و بی عرضه و بی قوه است.
فکسنی- آدم بی سر وپا و بی صورت و سامان را گويند و درمورد اشياء نيز استعمال می شود.
فيس- به معنی افاده و غرور است.
فيس کردن- مغرور بودن است.
فيسو- آدمی را گويند که فيس بکند.
ق
(اغلب کلمات ذيل را با غين هم می توان نوشت)
قاپيدن- به طور ناگهانی و چابکی چيزی را از جايی برداشتن و يا از دست کسی گرفتن است.
قاچ- قطعه خربزه و هندوانه و ميوه های شبيه به آن را گويند.
قاشوقی- پس گردنی را گويند که با کف دست بزنند درصورتی که دست مانند شکم قاشوقی
جمع شده باشد.
قاطی- داخل هم کردن و به هم زدن است.
قايم- به معنی سخت است.
قايم شدن (غايب؟)- به معنی مخفی شدن است و((قايم شدنک)) اسم بازيی است.
قر- به معنی حرکت است که رقاصان به بدن خود می دهند.
قر و فر- در مورد فر مذکور آمد.
قر و غربيله- رجوع شود به غربيله.
قر زدن- کسی را به وعد و وعيد از جايی بيرون بردن است به قصد استفاده از او.
قرت- آدم ازخود راضی را گويند که به شکل و لباس خود ببالد.
قرتی- به همان معنی قرت است.
قرچی برچی- غضروف را گويند.
قرومپوف- به معنی ديوث و احمق است.
قرمساق- به معنی قرومپوف است.
قرم دنگ- به معنی قرومپوف است.
قرشمال- آدم بی معنی و پرناز و افاده است.
قد- آدم متکبر و مغرور را گويند.
قسنجه- مالش دل را گويند که از فرط ميل و هوس به چيزی حاصل گردد.
قشقره- هياهو و غلغله را گويند.
قل خوردن- غلتيدن است.
قلپ- جرعه آب است.
قلچماق- پهلوان است.
قلدر- آدم قلچماق و گردن کلفت را گويند.
قلفتی- خرابی و بيهودگی در عمل است.
قلقلک – به معنی خارش دادن است به طوری که خنده حاصل شود.
قلمبه- چيز برآمده و حرف و کلمات غريب و عجيب را گويند.
قماٌنينه- افاده و فيس و عجب و تکبر است.
قنبرک- به معنی چنبرک است که گرد نشستن باشد.
قمصور- خراب و ويران را گويند (زرت فلان قمصور شد يعنی به کلی از پا درآمد).
قورت دادن- بلعيدن است.
قورت انداختن- خودستايی نمودن است.
قوقوسی- قسمتی از انار را گويند که به واسطه پرده ای از اقسام ديگر جدا باشد.
قوله (قرض و-)- به همان معنی قرض است.
قيپ- به معنی پر است, قوطی از سيگار قيپ است.
ک
کاس کردن- کسی را از زور اصرار کردن و حرف زدن خسته نمودن است.
کپ آمدن- حال مرغ است در موقعی که می خواهد بچه بگذارد.
کپه- به معنی توده است.
کپه گذاشتن- يعنی خوابيدن است و عموما در مورد دشنام و اوقات تلخی استعمال می شود
چنانکه می گويند بروو کپه مرگ بگذار.
کپيدن- کپه گذاشتن است.
کپره(کوره)- چرکی است که روی اشياء می بندد.
کتره ای (مخفف کلپتره ای)- به معنی بيخودی و بيهودگی سخن است.
کتک زدن- زدن است گويند فلانی را کتک سختی زدم و او کتک مفصلی خورد.
کره شدن- خواب رفتن و بی حس شدن اعضاء را گويند.
کش- به معنی مرتبه و دفعه است.
کشيده- سيلی و طپانچه است که بر صورت زنند.
کلافه شدن- حالت گيجی و خفگی است که از حرارت حاصل شود.
کلپتره ای- به همان معنی کتره ای است.
کلک زدن- حقه زدن و هرزگی کردن است.
کلکی- آدم هرزه گرد را گويند.
کل قاشوقی- به معنی قاشوقی سخت است.
کله- چيز بی دم و بی دسته را گويند.
کند و کو- به معنی سعی و تکاپو است.
کنس- به معنی خسيس است.
کوتوله- به معنی کوتاه است.
کول- به معنی پشت است.
کولی- برکول و پشت آدم سوارشدن را گويند.
کوم کردن- در يکجا بی صدا و ندا نشستن.
کيپ- به معنی قيپ است.
کيس- به معنی تا و چين است.
گ
گاگول- آدم احمق و گيج را گويند.
گر- سرکچل و بی مو را گويند.
گس- مزه ای است شبيه به مزه پوست انار.
گندلی- به معنی گرد است.
گود- عميق است.
گه زدن- از ميدان دررفتن است.
ل
لات- شخص تهيدست و بی چيز و بی نوا باشد.
لات و لوت- به معنی لات است گويند فلانی لات و لوت و آسمان جل است.
لاس- معاشقه است.
لاس زدن- معاشقه کردن است.
لاسی- کسی را گويند که از عشقبازی خوشش آيد.
لاسيدن- لاس زدن است.
لاش گذاشتن- اغراق نمودن است.
لب و لباب- چاق و فربه و دلپذير است.
لبو- چغندر است.
لپ- گونه است.
لت زدن- خدشه به کسی وارد آوردن است.
لج کردن- لجاجت نمودن است.
لجباز- لجوج است.
لخت(-و پکر)- برخلاف چست و چابک است.
لخم- گوشت بی پوست و بی استخوان را گويند.
لش(-و لوش)- آدم بی غيرت و بی عار را گويند.
لفت و ليس- کم کم از جايی چيزی به دست آوردن.
لق(تق و-)- به معنی لغزان و بی پايه و سست است.
لک لک کردن- کاری را آهسته آهسته ادامه دادن است.
لکنته- به معنی خراب و ضايع و معيوب است.
لم دادن- درجايی به راحتی تکيه دادن و افتادن است.
لنگ- پا و قدم را گويند.
لنگ کردن- با فتح لام به معنی منزل کردن و توقف است در مسافرت و با کسر لام به معنی
زمين انداختن است.
لنگه- به معنی همتاست.
لوچه- لبان و پوز را گويند.
لو دادن- مشت کسی را بازکردن است.
لوده- آدم الواط و خوشمزه را گويند.
لوس- آدم بی معنی و ازخود راضی را گويند.
لول بودن- مست و گيج بودن است.
لول زدن- لوليدن است.
لوليدن- جنبيدن و غلتيدن است.
له کردن-خردکردن است.
ليز خوردن- سر خوردن و لغزيدن است.
م
ماچ- بوسه است.
ماسوندن- بنای کاری را محکم نمودن است.
ماليده- اصطلاحی است در بازی که می رساند بازی بايد مکرر شود.
متلک- حرفهای خوشمزه و نيشدار را گويند.
محل- اعتناست گويند به فلانی محل سگ نگذاشتم.
مشتی(مشهدی)- آدم خراج و دست و دلباز و خوش سر و وضع را گويند.
مفنگی- آدم مدمغ و بی قوت را گويند.
ملنگ- سرخوش و تردماغ است.
من من کردن- به طور نارضايی و ترس آهسته سخن راندن است.
ملس- مزه ای است بين ترشی و شيرينی.
ملندوغ- به معنی دوغ است که آدم لوده و جلت باشد.
مدخل زدن- تخمين نمودن است.
موس موس کردن- تملق گفتن است برای به دست آوردن خاطر کسی .
مول- فاسق و رفيق زن شوهردار را گويند.
ن
ناتو- به معنی غدر و خيانت است.
نارو- به معنی ناتو است.
ناقلا- آدم خدعه گر و باهوش را گويند.
ناحق- آدم دم بريده و ناقلا است.
نشگون- با دوانگشت بدن کسی را فشردن است.
نشين- نشيمنگاه است.
ننر- به معنی لوس است.
نه نه- مادر است.
نوا- تقليد است.
نيزه زدن- از کسی به گدايی و تردستی چيزی گرفتن است.
نيزه باز- گدای تردست را گويند.
و
وا رفتن- متلاشی شدن و ازهم دررفتن است.
والزاريات- به معنی آشوب و شيون است.
وازدن- ردکردن است.
ور- به معنی سو و طرف است.
وراجی- پرگويی است.
وراجی کردن- پرگويی و زياد حرف زدن است.
ورپريدن- به معنی مردن و درگذشتن است و درموقع نفرين استعمال شود.
ورچلوزيدن- جوشيدن و نفخ کردن است مانند خاکی که سرکه بر آن ريزند.
وررفتن- مشغول بودن و بازی کردن با چيزی است بدون آنکه نتيجه مطلوب حاصل گردد.گويند
فلانی آنقدر به ساعت ور رفت که خرابش کرد.
ورزدن- وراجی کردن است.
ورقلنبيدن- بالا آمدن و نفخ کردن است.
ور کشيدن- بالا کشيدن و درآويختن است.
ولرم- نيم گرم است.
ول کردن- رها کردن است.
ول گفتن- مزخرف گفتن باشد.
ولنگار- مزخرف گو است.
ولنگاری کردن- مزخرف گفتن است.
ولو- پاشيده و متلاشی باشد.
وول وول کردن- جنبيدن و غلتيدن بی صداست.
ويار- رغبت مفرط زنان آبستن است به چيزی.
وير- رغبت مفرط و موقتی است.
ه
هاج و واج- حيران ومتعجب .
هوار- فرياد استمداد و سنگ و خاکی که از خرابی حاصل گردد.
هول دادن- غفلتا کسی يا چيزی را به جلو راندن است.
هولکی- با دستپاچگی و اضطراب.
هول زدن- عجله کردن است.
هو- دفعه و بار و مرتبه است گويند يک هو يعنی غفلتا.
هوزدن- با دست به روی دهن زدن و فرياد کشيدن است در موقع شادی و استهزاء.
هتک- نشيمنگاه است.
ی
يکه خوردن- از تعجب جنبيدن است.
يللی- از ادات بی اعتنايی و سرخوشی است.





اگر جانم را نگرفته بودي‎، امروز يازده ساله مي‎شدم‎…

23 03 2009

صحنه پيش رويم‎، مانند صحنه‎هاي فيلم‎هاي ترسناك بود. پسربچه‎اي‎، در گوشه‎اي از خيابان افتاده و چشمان آبي‎اش باز و به نقطه‎اي خيره مانده بودند. يك لنگه از كفش كتاني‎اش و لنگه جورابي‎، چندمتر دورتر از او افتاده بودند. صحنه پيش روي من فيلم نبود و كاملاً حقيقت داشت‎. آن پسربچه‎، پسر ده‎ ساله‎ام‎، گوردون بود.
بيست و سوم مارس 2004 بود. درست ده دقيقه قبل‎، پسرم و دوستش‎، توماس دوازده ساله را ديده‎ بودم‎. من در خشكشويي جانسون‎، يك خيابان پايين‎تر از خانه‎ام مشغول كار بودم‎. در خانه دو اتاق‎ خوابه‎مان‎، همراه همسرم ليام سي و دو ساله‎، پسرمان گوردون و ديلان ده ماهه زندگي مي‎كرديم‎. تازه‎ چند دقيقه از ساعت هفت عصر گذشته بود كه گوردون و توماس وارد خشكشويي شدند. گوردون‎ پرسيده بود: «مامي اجازه مي‎دهي به مك دونالد برويم‎؟» و من گفته بودم‎: «البته پسرم‎، پول كافي همراه‎ دارم تا دو نفرتان بتوانيد همبرگر بخوريد.» چند دقيقه بعد، پس از خوردن همبرگر مورد علاقه‎شان دوباره‎ پيشم برگشتند و از من تشكر كردند. گوردون با لبخند شيريني گفته بود: «مامي مي‎خواهيم به خانه‎ برويم‎.» و من پاسخ داده بودم‎: «بسيار خوب‎، تا چند دقيقه ديگر من هم به خانه بر مي‎گردم‎.» از كجا مي‎دانستم كه آن جمله‎، آخرين جمله‎اي بود كه پسرم از دهان من مي‎شنيد؟ ده دقيقه بعد، توماس با رنگ‎ و رويي پريده و لرزان به خشكشويي آمد و فرياد زد: «گوردون‎… ماشين به گوردون زده است‎… عجله‎ كنيد..» وقتي شتابان از آنجا بيرون دويدم‎، تك تك سلول‎هاي بدنم به من نهيب مي‎زدند كه به آنجا نروم و آن صحنه را نبينم‎. ولي من مادر گودرون بودم و مي‎بايست در كنار او باشم‎. و آن صحنه تا ابد مقابل‎ ديدگانم باقي ماند…
پسربچه‎ام‎، پارة تنم‎، مانند عروسكي پارچه‎اي‎، بي‎حركت در گوشه‎اي از خيابان افتاده بود. روي او خم شدم و زير گوشش داد زدم‎: «پسرم‎، نفس بكش‎، نفس بكش‎!» ولي پسرم هيچ واكنشي از خود نشان‎ نداد. ديوانه شده بودم‎. جيغ مي‎كشيدم و بر سر و صورت خود مي‎زدم و احساس مي‎كردم زمان با حركت‎ آهسته پيش مي‎رود. امدادگران از راه رسيدند و به آرامي تلاش كردند تا مرا از روي پسرم بلند كنند.
پليسي گفت‎: «لطفاً همراه ما بياييد.» در حالي كه كاپشن صورتي رنگ محبوب پسرم را محكم بغل‎ كرده بودم‎، داد زدم‎: «من او را ترك نمي‎كنم‎.» و بعد به هق هق افتادم‎. مادرم كه يك كوچه پايين‎تر از محل‎ سانحه زندگي مي‎كرد، سراسيمه از راه رسيده بود. امدادگران‎، عمليات احيا را بر روي پسرم آغاز كرده‎ بودند. در حالي كه ديگر طاقت نگاه كردن به پسرم را نداشتم‎، در آغوش مادرم از حال رفتم‎. فقط به فكر نجات جان پسرم بودم‎، در حالي كه به خوبي از آن حقيقت تلخ آگاه بودم‎… پزشكان در بيمارستان اعلام‎ كردند كه گوردون در لحظه تصادف‎، در دم جان باخته بود. هيچ كمكي از دست كسي ساخته نبود. فقط‎ دلم مي‎خواست در آن لحظه همراه پسرم مرده باشم‎. مرا به اتاقي بردند كه جسم بي‎جان پسرم در آنجا بود. حالا چشمان آبي‎اش براي هميشه بسته بودند و پانسماني روي پيشاني‎اش به چشم مي‎خورد. بغلش كردم و زير گوشش زمزمه كردم‎: «پسرم‎، خداحافظ‎…» در روزنامه‎ها و جرايد، اشارة كوچكي به‎ مرگ پسرم شده و عنوان آن چنين بود: «پسر ده ساله‎اي جان باخته است‎…» ولي براي من آسان نبود.ءے؛ ّّه چگونه چنين اتفاقي افتاده بود؟ روز بعد مأمور پليس گفت‎: «راننده اتومبيل از سرعت مجاز تخطي كرده‎ بود و به همين علت نتوانسته بود به موقع ترمز كند. او را به جرم قتل از طريق رانندگي پرخطر دستگير كرده‎ايم‎.» پرسيدم‎: «سرعتش چقدر بود؟» گفت‎: «صد كيلومتر بيشتر از سرعت مجاز در آن منطقه‎.» آن‎ قدر خشمگين شدم كه مي‎خواستم همان موقع چاقويي را بردارم و مردي را كه پاره تنم را از من جدا كرده‎ بود، بكشم‎. ولي سرم را ميان دستانم قرار دادم و به سختي گريستم‎. پس از آن‎، حال خود را نمي‎فهميدم‎. آن قدر بهت‎زده و شوكه بودم كه حتي نمي‎توانستم مراسم خاكسپاري پسرم را برگزار كنم‎. خواهرم‎، دو هفته بعد مراسم را برگزار كرد. پس از خاكسپاري پسرم‎، وقتي به خانه برگشتم‎، نمي‎دانستم چه بايد بكنم‎. نمي‎توانستم غذا بخورم‎، نمي‎توانستم بخوابم و نمي‎توانستم فكرم را روي چيزي متمركز كنم‎. همسرم از كارش مرخصي گرفت و در خانه به مراقبت پسر كوچكمان پرداخت‎. ولي بايد سر خود را گرم مي‎كردم‎، پس چند هفته بعد به سركارم برگشتم‎. بازگشتن به كار به اين معنا بود كه مجبور بودم هر روز از نقطه‎اي‎ عبور كنم كه جگر گوشه‎ام در آنجا جان خود را از دست داده بود. ولي عجيب آن بود كه در هنگام عبور از آنجا، آرامش به من دست مي‎داد، با اينكه هيچ چيز نمي‎توانست ذره‎اي از درد و اندوه ناشي از دست‎ دادن او كم كند. دو ماه بعد در ماه مي 2004، وقتي به تاريخ تولد گوردون نزديك شديم‎، فكري به ذهنم‎ خطور كرد. مي‎خواستم همان طور كه ما عذاب مي‎كشيديم‎، قاتل پسرم را عذاب دهم‎. پس روزي قبل از رفتن به محل كارم به مغازه‎اي رفتم و يك كارت تولد خريدم‎. آن شب‎، خواب به چشمانم راه پيدا نكرد. كارت را از داخل پاكت در آوردم و با دستاني لرزان روي آن نوشتم‎: «سلام‎، من گوردون هستم‎. امروز، روز تولدم است‎. اگر جانم را نگرفته بودي‎، امروز يازده ساله مي‎شدم‎. اميدوارم اين سانحه باعث شود كه با احتياط بيشتري‎، بعد از اين رانندگي كني تا ديگران مانند من قرباني نشوند…» بعد يكي از عكس‎هاي‎ پسرم را داخل پاكت قرار دادم‎. در تمام عمرم در آن محله زندگي كرده بوديم‎، بنابراين از محل زندگي‎ قاتل پسرم‎، به خوبي اطلاع داشتم‎. آن كارت را برايش فرستادم‎. به اين وسيله‎، مي‎خواستم كاري كنم كه‎ در مورد گوردون فكر كند، در مورد ويراني جبراني نشدني‎اي كه در خانواده ما به بار آورده بود. وقتي‎ مادرم را در جريان قرار دادم‎، خيلي خوشش نيامد و گفت‎: «عزيزم‎، كار درستي نبود، مگر نه‎؟» ولي من با تغير و خشم داد زدم‎: «فكر مي‎كنم مي‎توانم خودم بفهمم كه چه كاري درست است و چه كاري غلط‎!» طفلك مادرم فقط قصد كمك داشت‎. او هم مانند من به هم ريخته بود، چون نوه عزيزش را از دست داده‎ بود. احساس مي‎كردم هيچ كس حالم را نمي‎فهمد. چند ماه بعد، دوستي را در خيابان ديدم و او شروع به‎ صحبت در مورد آن سانحه كرد و بعد از روي دلسوزي گفت‎: «هنوز خيلي جوان هستي‎. مي‎تواني دوباره‎ بچه‎دار شوي‎. غصه نخور.» دلم مي‎خواست سيلي محكمي به صورتش بزنم‎. اين چه حرفي بود كه به من‎ مي‎زد؟ يعني حال مرا نمي‎فهميد؟ هيچ كس نمي‎توانست جاي خالي پسرم را در خانه پر كند. بچه‎دار شدن‎، تنها چيزي بود كه اصلاً به فكرم هم خطور نكرده بود و تمام مدت به ياد گوردون بودم‎. در ژانويه‎ 2005 در دادگاه قاتل پسرم شركت كردم و ديان بيست و سه ساله‎، متهم به قتل پسرم بود. در حالي كه‎ دادستان توضيح مي‎داد كه آن شب چگونه توماس و گوردون قصد عبور از خيابان را داشتند وحشت‎ زده‎، سراپا گوش شده بودم‎. ابتدا توماس از عرض خيابان عبور كرده بود. وقتي از دور متوجه اتومبيلي‎ شده بود كه با سرعت هر چه تمام به آن‎ها نزديك مي‎شود، با صداي بلند فرياد كشيده بود تا گوردون‎ حركت نكند و سر جاي خود بماند. ولي گوردون كه متوجه جريان نشده بود، به سمت او دويده بود. پس‎ از آن توماس صداي گوش‎خراش‎ِ كشيده شدن لاستيك روي آسفالت را شنيده بود. بوي دود غليظي در فضا پيچيده بود و بعد گوردون بين آسمان و زمين معلق شده بود. ديان در دادگاه به جرم خود اعتراف‎ كرد. جرمي كه رانندگي پرخطر نام داشت و منجر به كشته شدن يك كودك معصوم و بي‎گناه شده بود. او هرگز به كارت تولدي كه برايش فرستاده بودم‎، جواب نداد. هرگز عذرخواهي و ابراز پشيماني نكرد. هرگز مستقيم به چشمان من نگاه نكرد. او چگونه انساني بود؟ وقتي قاضي او را فقط به پنج سال زندان محكوم‎ كرد، از تعجب خشكم زد! هق هق كنان در آغوش مادرم گفتم‎: «يعني زندگي گوردون اين قدر كم ارزش‎ بود؟» مادرم نيز با عصبانيت گفت‎: «اميدوارم در زندان به بدترين بلاها دچار شود.» دوباره موضوع در روزنامه منعكس شد. تيتر آن چنين بود: «پنج سال زندان‎، محكوميت راننده بي‎احتياطي كه پسري ده‎ ساله را زير گرفت‎…» تا جايي كه به قانون ارتباط داشت‎، چنين محكوميتي براي چنين رانندگاني در نظر گرفته مي‎شد و نمي‎شد در آن تغييري داد. پس از آن با خود عهد بستم كه به خاطر فرزند ديگرم‎، خود را سرپا نگه دارم‎. ولي نمي‎توانستم خاطرات گوردون را از ياد ببرم‎. ياد او همه جا با من بود. چند ماه بعد، همسرم پيشنهادي داد كه برايم بسيار عجيب بود. او با ملايمت گفت‎: «فكر نمي‎كني زمان آن فرا رسيده‎ است كه به بچه ديگري فكر كنيم‎؟ البته هر زمان كه تو مايل باشي‎.» نمي‎دانم چه عاملي باعث شد كه به‎ پيشنهاد همسرم فكر كنم‎. شايد بچه‎دار شدن مي‎توانست بهبودي در وضعيت زندگي‎مان ايجادكند. يك‎ بچه مي‎توانست به من انگيزه زندگي دهد. باعث مي‎شد كه فكرم روي موضوعي متمركز شود و مي‎توانست جاي برادر گم‎شده‎اي را براي ديلان بگيرد. برادري كه همبازي او بود. وقتي يك ماه بعد، باردار شدم‎، باورش براي خودم هم دشوار بود. در عين حال‎، ترسيده بودم‎. طاقت مشكل ديگري را نداشتم‎. طاقت فاجعه ديگري را نداشتم پسر كوچكم نيز مانند من دل نگران بود و مي‎پرسيد: «مامي‎، تو برادر يا خواهر كوچكم را بيشتر از من دوست خواهي داشت‎؟» در اين مواقع‎، اشك از چشمانم جاري‎ مي‎شد و به ياد پسر از دست رفته‎ام مي‎افتادم‎. وقتي گوردون كوچك بود و من ديلان را باردار بودم‎، درست همين سؤال را از من مي‎پرسيد. هر مرتبه بغلش مي‎كردم و زير گوشش مي‎گفتم‎: «عزيزدلم‎، البته‎ كه نه‎. من هر دو نفرتان را به يك اندازه دوست دارم‎. هر دو نفرتان پاره تن من و نور ديده من هستيد.» عجب آنكه پزشك‎، تاريخ زايمان را روز بيست و سوم مارس 2006 تعيين كرده بود. يعني دومين سالگرد مرگ گوردون‎. تمام مدت دعا مي‎كردم كه دخترم در آن تاريخ به دنيا نيايد، زيرا در آن صورت‎، غصه‎اي به‎ غصه‎هايم اضافه مي‎شد. ولي خوشبختانه‎، دخترم در آن تاريخ راه خود را به سوي اين دنيا باز نكرد و من‎ همراه او كه داخل شكمم تكان مي‎خورد، بر سر مزار گوردون رفتم و براي آرامش روحش دعا كردم‎. دختر كوچولويمان‎، يك هفته بعد در حالي به دنيا آمد كه حدود چهار كيلوگرم وزن داشت و مانند معجزه‎اي گرمابخش در زندگي‎مان طلوع كرد. حالا كه دو سال گذشته است‎، دخترم روز به روز شباهت‎ بيشتري به برادر از دست رفته‎اش پيدا مي‎كند. چشماني به رنگ آبي دارد و من به وجودش افتخار مي‎كنم‎. حالا كه ديلان كمي بزرگ‎تر شده است‎، او را از جريان مطلع كرده‎ايم و هر وقت به ياد جگر گوشه‎ از دست رفته‎ام در گوشه‎اي گريه مي‎كنم‎، او مي‎آيد، بغلم مي‎كند و مي‎پرسد: «مامي به خاطر گوردون‎ ناراحت هستي‎، مگر نه‎؟ او كه برادرم را زير گرفت‎، مرد بسيار بدي بود، مگر نه‎؟» به هر حال روزي‎ دخترمان نيز بايد در جريان حقيقت تلخ زندگي‎مان قرار بگيرد. فقط اميدوارم سرگذشتم باعث شود كه‎ ديگران هم خوب در مورد ايمني در جاده فكر كنند. از اينكه براي قاتل پسرم‎، آن كارت تولد را فرستادم‎، اصلاً پشيمان نيستم‎. يعني ممكن است آن كارت را نگه داشته باشد؟ يا آن را با همان بي‎تفاوتي كه زندگي‎ پسرم را گرفت‎، در گوشه‎اي پرتاب كرده است‎؟ درست نمي‎دانم‎. فقط مي‎دانم كه مجبور است تا ابد بار سنگين احساس گناه و عذاب وجدان را با خود حمل كند و زجر بكشد…





دست‎هاي خالي

23 03 2009

خيلي از مواقع از او متنفر مي‎شدم‎، متنفر و منزجر به معناي واقعي كلام‎! در آن مواقع‎، هر چه از دهانم‎ بيرون مي‎آمد، نثارش مي‎كردم و واقعاً كنترل خود را از دست مي‎دادم‎. جيغ و دادي به راه مي‎انداختم كه‎ آن سرش ناپيدا بود و صدايم تا چند خانه آن طرف‎تر مي‎رفت‎. با دنيايي از نفرت‎، حلقه ازدواجم را به‎ گوشه‎اي پرتاب مي‎كردم و زار مي‎زدم‎. دلم مي‎خواست آزارش دهم و خرد شدنش را ببينم‎، همانطور كه‎ او آزارم داده و مرا خرد كرده بود…
به خيالم‎، امكان نداشت هرگز احساس علاقه‎ام به او در قلبم طغيان كند. نه امكان نداشت‎. اگرچه‎ وضعيت تا مدتي قبل كاملاً شكل ديگري داشت‎. اميد، پسر همسايه‎مان اولين عشقم بود. تنها مردي كه‎ قلبم را از آن خود كرده بود و من به اين خيال بودم كه عشق‎مان نسبت به يكديگر، جاوداني و ابدي است‎. چهارده ساله بودم و او شانزده ساله كه ناگهان احساس كردم هر مرتبه او را در كوچه و خيابان مي‎بينم‎، گونه‎هايم گل مي‎اندازد و قلبم مي‎لرزد. حسي بي‎نظير و زيبا بود كه براي اولين بار آن را در وجودم تجربه‎ مي‎كردم‎. گاهي كه در محل به طور اتفاقي با هم مواجه مي‎شديم‎، سلامي رد و بدل مي‎كرديم و من به‎ سرعت سرم را پايين مي‎انداختم و از كنارش مي‎گذشتم تا سرخي چهره‎ام راز قلبي‎ام را از پرده بيرون‎ نيندازد. مدتي كه گذشت‎، احساس كردم او هم به من علاقه‎مند است‎. اين را مي‎توانستم از نگاه‎هاي‎ خيره و پرمحبتش حس كنم‎. راست گفته‎اند كه دل به دل راه دارد. دل‎هاي ما هم به يكديگر راه پيدا كرده‎ بودند. زماني كه تكاليف مدرسه‎ام را انجام مي‎دادم‎، گوشه كاغذي مي‎نوشتم‎: «اميدم‎، عاشقت هستم‎.» بعد از ديدن آن جمله رويايي‎، غرق لذت مي‎شدم‎. هميشه و همه جا ياد او با من بود و حضورش به من‎ آرامش مي‎بخشيد. سال‎ها از پي هم سپري شدند و اميد تبديل به جواني برومند، آراسته‎، خوش قيافه و جذاب شد. ديگر اثري از آن پسر خجالتي و كمرو به چشم نمي‎خورد. ناگهان متوجه شدم توجه همه‎ دختران محل به او جلب شده است و احساس خطر و عدم امنيت‎، سراسر وجودم را گرفت‎. مدتي بعد خانوادة اميد از آن محل به جاي ديگري نقل مكان كردند و من همه اميد خود را از دست دادم‎. از بي‎رحمي سرنوشت مي‎ناليدم و شب و روز به فكر عشق خود بودم‎. آن زمان‎، دانشجو بودم و سعي‎ داشتم تا با متمركز كردن همه حواسم به دروس‎، اميد را براي هميشه فراموش كنم‎. ولي يك اتفاق ساده‎، همه چيز را تغيير داد. آن روز با دوستانم به يك كافي‎شاپ رفته بوديم كه ناگهان اميد را در آنجا ديدم‎. نمي‎دانيد چه حالي به من دست داده بود. با ديدنش‎، فهميدم كه عشقم به او نه تنها از بين نرفته‎، بلكه‎ صد برابر شده است‎. او هم مرا ديد و جلو آمد. سلام و احوالپرسي گرمي كرديم و از بچه‎هاي محل حرف‎ زديم‎. همان ديدار باعث شد شماره تلفن‎هاي خود را با هم رد و بدل كنيم‎. آن روز وقتي به خانه برگشتم‎، احساس مي‎كردم آن قدر سبك شده‎ام كه روي ابرها راه مي‎روم‎. او نيمه گمشدة من بود و مدتي بعد، همراه خانواده‎اش به خواستگاري من آمد. مقدمات عقد و ازدواجمان‎، خيلي زود و راحت انجام شد، زيرا خانواده‎هايمان دورادور شناختي نسبي از هم داشتند.
وضعيت مالي خانواده اميد خيلي خوب بود. درس اميد در دانشگاه به پايان رسيده بود و او در شركت‎ بزرگ و معروف پدرش كار مي‎كرد. هدية ازدواج‎مان از سوي پدرش‎، آپارتماني شيك و نوساز در محله‎اي‎ءے؛ ّّه اعيان نشين و هدية مادرش به ما، دو اتومبيل آخرين مدل و گران‎قيمت بود. نمي‎دانيد در شب ازدواجم‎، چه حالي داشتم احساس مي‎كردم هيچ چيز نمي‎تواند سد راه خوشبختي‎ام در كنار اولين و آخرين عشق‎ زندگي‎ام باشد. ازدواج با اميد برايم به سان‎، رويايي شيرين بود. ولي چون اميد، مردي بسيار جذاب و خوش قيافه بود، هميشه وحشتي موهوم و ناشناخته از درون آزارم مي‎داد. مي‎ترسيدم او را از چنگم در آورند و بنابراين تا جاي ممكن‎، همراه او بودم‎. حتي به بهانة اينكه روزها در خانه حوصله‎ام سر مي‎رود، در شركت پدر شوهرم مشغول به كار شدم تا در كنار اميد باشم‎. وقتي مي‎ديدم دختران جوان برايش سر و دست مي‎شكنند، از فرط حسادت ديوانه مي‎شدم‎، ولي به روي خود نمي‎آوردم و فكر مي‎كردم اگر دو دستي همسرم را بچسبم‎، مي‎توانم او را براي هميشه فقط براي خود نگه دارم‎. پس از مدتي باردار شدم و پس از به دنيا آمدن پسرمان‎، سينا به اجبار و در كمال بي‎ميلي خانه‎نشين شدم‎. براي يك ساله شدن‎ فرزندمان‎، ثانيه شماري مي‎كردم تا او را به مهدكودك بسپارم و به سر كارم برگردم كه دوباره باردار شدم‎. وقتي دخترمان‎، سها به دنيا آمد، غرق در بچه‎داري شدم‎، طوري كه حتي فرصت سر خاراندن پيدا نمي‎كردم‎. پس از آن‎، چون مادر دو فرزند اميد بودم‎، كمتر احساس خطر مي‎كردم‎، ولي باز هم هر زمان با هم بيرون مي‎رفتيم و مورد توجه قرار گرفتن همسرم از سوي دختران و زنان ديگر را مي‎ديدم‎، خونم به‎ جوش مي‎آمد و حسادت ديوانه‎ام مي‎كرد. مدتي بعد، متوجه تغييراتي عجيب و غيرقابل پيش‎بيني در همسرم شدم‎. پيدا كردن علت آن تغييرات‎، چندان دشوار نبود. وقتي با كمي پرس و جو، فهميدم دختر جوان و زيبايي به استخدام شركت پدر اميد در آمده است‎، زنگ‎هاي خطر در سرم به صدا در آمدند. متأسفانه در آن زمان پدر شوهرم در خارج از كشور به سر مي‎برد و اميد مسئوليت اداره شركت را به عهده‎ داشت‎. اين بدان معنا بود كه اميد مي‎توانست هر اقدامي را در شركت انجام دهد كه مطابق ميلش بود. روزي به طور اتفاقي در مورد پرسنل جديد شركت از اميد سؤال كردم و وقتي رنگش سرخ شد و از دادن‎ جواب درست طفره رفت‎، مطمئن شدم كه ارتباطي بين استخدام آن دختر جوان با تغييرات ناگهاني‎ همسرم وجود دارد. ولي چه كاري از دستم بر مي‎آمد؟ تصميم گرفتم با محبت بيشتر به همسرم او را به‎ زندگي مشتركمان برگرداندم‎، ولي ظاهراً كار از كار گذشته بود. ظرف چند سال گذشته‎، من آنچنان غرق‎ بچه‎داري شده بودم كه متوجه اطرافم نبودم‎. و از قرار معلوم‎، همسرم و آن دختر كه شكيلا نام داشت‎، عاشق و دلداده شده بودند. حتي مواقعي كه اميد در خانه بود، حواسش پيش من و فرزندانمان نبود. روز به روز، بيشتر از من دور مي‎شد و اثري از عشق و علاقة سابقش به من ديده نمي‎شد. حتي به فرزندانمان‎ نيز توجهي نمي‎كرد. شب‎ها دير به خانه بر مي‎گشت‎. بهانه گير شده بود و بر سر كوچك ترين موضوعي‎ داد و فرياد راه مي‎انداخت‎. بيشتر از گذشته به ظاهر خود مي‎رسيد و هر صبح‎، با كت و شلوار جديدي به‎ محل كارش مي‎رفت و بوي ادكلن‎هاي گران‎قيمتش همه جا را پر مي‎كرد.
گاهي سر زده به شركت او مي‎رفتم تا به اصطلاح سر و گوشي به آب دهم‎. ولي در ظاهر، همه چيز مرتب بود. به رفتار شكيلا دقت مي‎كردم‎، ولي چيزي مشخص نبود. راستش بايد اعتراف كنم كه شكيلا، بي‎نهايت زيبا و خوش سر و زبان بود. با من هم رفتاري احترام‎آميز و مؤدبانه داشت‎. به اين شكل‎، چيزي‎ در دست نداشتم تا شك و ترديد خود را ثابت كنم‎. ولي حس زنانه‎ام به من مي‎گفت كه ارتباطي بين‎ همسرم و شكيلا وجود داشت‎. ابتدا سعي كردم چيزي به روي خود نياورم و به زندگي با آن روال ادامه‎ دهم‎، چون احساس مي‎كردم مادر فرزندان اميد هستم و جاي پاهايم محكم است‎. ولي حسادت‎ ديوانه‎ام كرده بود. هر وقت اميد دير مي‎آمد، هزار و يك فكر آزار دهنده به ذهنم راه پيدا مي‎كرد و مثل ابر بهار اشك مي‎ريختم‎. وقتي پدر شوهرم از سفر بازگشت‎، از او خواستم شكيلا را از شركت اخراج كند و او بدون آنكه بداند جريان چيست به خواسته‎ام عمل كرد. ولي اين حربه هم مؤثر واقع نشد. اميد ديگر به‎ من تعلق نداشت‎…
تصميم ديگري گرفتم‎. فكر مي‎كردم اگر مستقيم موضوع را با همسرم در ميان بگذارم‎، مي‎فهمد كه به او شك كرده‎ام و از ترس رسوايي‎، ارتباطش را با شكيلا قطع مي‎كند. ولي باز هم در اشتباه بودم‎. هرگز آن‎ شب را از ياد نخواهم برد. وقتي بچه‎ها را خواباندم‎، كنار اميد نشستم و رك و راست پرسيدم‎: «اميد راستش را بگو. پاي زن ديگري در ميان است‎؟ تو عوض شده‎اي و ديگر اميد سابق نيستي‎. زير سر شكيلا است‎؟» انتظار داشتم همسرم منكر همه چيز شود و به من اطمينان دهد كه چنين حقيقت تلخي وجود ندارد. ولي او در كمال خونسردي گفت‎: «بله‎. من عاشق و شيفتة شكيلا هستم‎!» چه كار بايد مي‎كردم‎؟ آيا بايد سيلي محكمي به صورتش مي‎زدم‎؟ آيا بايد به او بد و بيراه مي‎گفتم‎؟ آيا بايد وسايلم را جمع‎ مي‎كردم و به حالت قهر از خانه‎اش خارج مي‎شدم‎؟ در يك آن‎، همة اين افكار از ذهنم گذشت‎، ولي تنها كاري كه از دستم ساخته بود، اين بود كه با دهان باز و حالتي گيج و مبهوت به او خيره شوم‎. بعد سرم‎ پايين افتادم و وقتي به هق‎هق افتادم‎، دستانم روي صورتم را پوشاندند. اميد با ديدن وضعيتم‎، زيرلب‎ گفتم‎: «خيلي متأسفم‎. دست خودم نيست‎. اگر بخواهي‎، سرپرستي بچه‎ها را به تو مي‎دهم‎. مهريه‎ات را هم تا ريال آخر پرداخت مي‎كنم‎. اين خانه هم مال تو، فقط خواهش مي‎كنم هر چه زودتر از زندگي‎ام‎ بيرون برو.» اين را گفت و از در خانه بيرون زد. چطور امكان داشت يك شبه‎، مرد زندگي‎ام‎، پدر فرزندانم‎ و اولين و آخرين عشق زندگي‎ام را از دست بدهم‎؟
من مرتكب بدترين اشتباه زندگي خود شدم‎. اول اينكه فرصتي در اختيار همسرم قرار دادم تا پرده‎ احترام بين‎مان را از بين ببرد و دوم آنكه به توصيه‎هاي خانواده اميد و خانواده خودم گوش نكردم و برخلاف ميل‎شان راضي به جدايي شدم‎. چون زندگي در آن فضاي سرد و عاري از عشق و علاقه برايم‎ ممكن نبود و فكر مي‎كردم طلاق‎، تنها مرهم قلب شكسته و زخم خورده‎ام است‎. به اين شكل‎، به راحتي‎ ميدان را خالي كردم تا حريف به راحتي در آن تاخت و تاز كند. خانواده‎هايمان نهايت تلاش‎شان را به كار بستند تا بين من و اميد، صلح و صفا برقرار كنند. حتي مادر شوهرم‎، به در خانه شكيلا رفت و آبروريزي‎ به راه انداخت‎، ولي هيچ حربه‎اي براي باز گرداندن همسرم به زندگي مشتركمان مؤثر واقع نشد. من از مدت‎ها قبل‎، اميد را از دست داده بودم‎. سرانجام جدا شديم و اميد همان طور كه قول داده بود، خانه و زندگي و بچه‎ها را به من داد و مهريه‎ام را تا ريال آخر پرداخت كرد. برخي معتقد بودند كه بايد سرپرستي‎ بچه‎ها را به پدرشان واگذار كنم تا شكيلا نتواند به راحتي صاحب اميد من شود. ولي حتي فكر دوري از جگر گوشه‎هايم غيرممكن بود. بي‎رحمي سرنوشت را پذيرفتم و قلبم بي‎صدا شكست‎. ولي در آن زمان‎، نمي‎دانستم كه خدا صداي شكسته شدن قلبم را شنيده است و راست مي‎گويند كه دنيا دار مكافات‎ است‎.
تبديل به مادري تمام وقت شدم و براي بار آوردن فرزنداني سالم و با وجدان عزم خود را جزم كردم‎. نمي‎خواستم فرزندانم مثل پدرشان‎، بي‎وجدان بزرگ شوند. دورادور از زندگي همسر سابقم خبر داشتم‎. هر وقت بچه‎ها به ديدن پدرشان مي‎رفتند، با كوله‎باري از خبر به خانه بر مي‎گشتند. شنيده بودم كه قرار است اميد به زودي با شكيلا ازدواج كند و براي هميشه به خارج از كشور بروند، ولي ديگر اين چيزها برايم اهميتي نداشتند و برخلاف گذشته‎، كفري نمي‎شدم‎. تا اينكه روزي بچه‎ها از بيماري عجيب‎ پدرشان خبر آوردند. تصور نمي‎كردم چيز مهمي باشد. ولي طولي نكشيد كه متوجه بيماري مهلكي شدم‎ كه بدن اميد را گرفته بود. اميد در عنفوان جواني به سرطان معده مبتلا شده بود. شكيلا هم پس از مطلع‎ شدن از بيماري اميد، او را رها كرده و به سراغ سرنوشتش با مرد ثروتمند ديگري رفته بود! پس از آن‎، بچه‎ها با اصرار از من مي‎خواستند كه به ديدن پدرشان در بيمارستان بروم‎. مي‎گفتند: «حال بابا خيلي بد است‎. مامان‎، به خاطر خدا به ديدنش بيا. او منتظر توست‎.»
دل من از سنگ نبود كه نرم نشود. هنوز هم عاشق اميد بودم و از شنيدن آن خبر شوكه كننده‎، قلباً غمگين شده بودم‎. پس روزي همراه فرزندانم به عيادت اميد در بيمارستان رفتم‎. شايد باور نكنيد اگر بگويم كه ابتدا اميد را نشناختم‎! ظرف آن مدت كوتاه انگار سال‎ها پير شده بود. بيماري حسابي او را از پا در آورده بود. آن چنان غمي در چهره‎اش موج مي‎زد كه ديدنش سخت بود. ترس شديدي در صورتش‎ بود؛ ترس از بيماري و مرگ‎، پزشكان از درمانش قطع اميد كرده بودند و اميد از اين حقيقت آگاه بود. با نگاهش بابت گذشته از من عذرخواهي مي‎كرد ولي چه فايده داشت‎؟ بغضم شكست و قطرات اشك‎ بي‎امان از چشمانم سرازير شدند. خوب مي‎دانستم اميد تاوان چه گناهي را پس داده است‎، گناه شكستن‎ قلب مرا. قلبي كه بي‎صدا شكسته بود، ولي پروردگار صداي شكستنش را شنيده بود. ولي باور كنيد راضي به زجر كشيدن او و ديدن وضعيت وخيمش نبودم و همان موقع شفاي او را از خداوند درخواست‎ كردم‎. ولي عمر اميد به دنيا نبود و او يك ماه بعد در سن سي و پنج سالگي در بيمارستان‎، براي هميشه‎ چشم از جهان فرو بست‎. در مراسم سوگواري او، از ته دل گريستم و براي آرامش روحش دست به دعا شدم‎. پس از آن‎، تمام دست نوشته‎هاي دوران نوجواني خود را به در و ديوار خانه‎ام زدم و عكس‎هاي‎ مختلفي از اميد را كنارشان چسباندم‎. همان دست نوشته‎هايي كه با تك تك حروف خود داد مي‎زدند: «اميد عاشقت هستم‎.» من اميد را بخشيدم و اميدوارم روحش در آرامش باشد. او تقاص گناه خود را در همين دنيا پس داد. و حالا تمام مدت‎، زيرلب زمزمه مي‎كنم‎: «چرا غافل از احوال دل خويشتنيم‎؟»





به او كه هميشه با من است

23 03 2009

هشت هفته مي‎شد بر سر مزار خواهرم نيامده بودم‎؛ طولاني‎ترين مدت از زمان جدايي ظاهريمان‎. دلم‎ پر مي‎زد براي اينكه بنشينم كنارش و برايش تمام ماجراهاي سفرمان را تعريف كنم‎. با وجود اختلاف‎ ساعت و پرواز خسته كننده بين دو قاره‎، عصر روز پس از رسيدنم پيش زهره آمدم‎، گل‎هاي رز صورتي را روي سنگ مزارش گذاشتم و گفتم كه چقدر به عليرضا، عاطفه و تازه دامادمان ـ فروهر ـ خوش گذشته و چطور در هر لحظه از سفرمان جاي او و صادق را خالي كرده‎ايم‎.
طي سال‎هاي مهاجرتمان‎، من بارها به ايران رفته بودم‎، ولي نه براي تفريح‎. هميشه دو سه هفته‎اي را در منزل خاله و عمه‎ام در تهران مي‎گذراندم و بعد از ديدار با اقوام بدون اينكه به هيچ شهر ديگري سفر كرده باشم‎، بر مي‎گشتم‎. اما اين بار بچه‎ها از قبل برنامة همه چيز را چيده بودند و مي‎گفتند مي‎خواهند با وطن حقيقي‎شان آشنا شوند. آن‎ها با وجود آنكه از دو، سه سالگي در كانادا زندگي كرده بودند، بعد از بيست و سه چهار سال اشتياق عجيبي براي ايران داشتند. آن‎ها تا ده سال پيش‎، قبل از فوت پدر و مادرشان هر دو سال يك بار به ايران مي‎آمدند و خيلي وقت‎ها مي‎ديدم از اينكه مجبورند تابستان‎ها را برخلاف همكلاسي‎هايشان كه به اردوهاي متنوع مي‎رفتند برنامة ثابت سفر را داشته باشند، حرص‎ مي‎خورند. اما حالا همه چيز برعكس شده بود.
هركس ما را مي‎ديد تصور مي‎كرد من مادر بچه‎ها هستم و كسي حدس نمي‎زد كه هرگز ازدواج نكرده‎ام‎ و تمام زندگي ام را در تنهايي گذرانده‎ام‎. در طي آن شش هفته همة ما شادترين دوران خود را سپري‎ كرديم‎. در پايان سفر، وقتي به تهران برگشته و با عجله مشغول بستن وسايل‎مان بوديم‎، عليرضا گفت كه‎ مي‎خواهد مدت بيشتري بماند چون از حضور در اين فضا لذت مي‎برد. او قول داد پيش از آغاز سال‎ تحصيلي برگردد و ترم آخر فوق ليسانس‎اش را بگذراند. و ما با خيال راحت به خانه آمديم‎. همين طور كه‎ سفرمان را مرور مي‎كردم‎، ديدم در ميان تصاوير جور واجور، تصوير يك نفر از نظرم خارج نمي‎شود. من‎ ناخودآگاه به آقاي محسني ـ راهنماي يكي از تورهايمان ـ فكر مي‎كردم و نمي‎توانستم باور كنم كه براي‎ اولين بار و آن هم در پنجاه و پنج سالگي حس عميق عشق را با تك تك سلولهايم لمس مي‎كنم‎. در تمام‎ سال‎هايي كه خواهرم و بقية دوستانمان به ازدواج و تشكيل خانواده فكر مي‎كردند و رويا مي‎بافتند، من‎ هزاران كيلومتر دورتر از دنياي آن‎ها، خود را وقف تحصيلاتم كرده بودم و خيال مي‎كردم از همه‎شان‎ موفق ترم‎. البته كه در بيست و شش سالگي توانستم دكتراي خود را بگيرم ولي در اصل به موجودي تك‎ بعدي تبديل شده بودم‎. آدمي كه قدرت نزديك شدن به ديگران را نداشت و جز كار به هيچ چيز ديگري‎ نمي‎توانست فكر كند. طي سال‎هاي بعد، دلخوشي من‎، خواهرم و بچه‎هايش بودند. ما پدرمان را سال‎ها پيش از دست داده بوديم و وقتي بعد از فوت مادرمان‎، زهره و همسرش تصميم گرفتند مهاجرت كنند، من هم ديدم كه ماندنم بي‎معني است‎. آن‎ها تنها موجودات باارزش زندگي‎ام بودند و من نمي‎خواستم‎ تحت هيچ شرايطي از دستشان بدهم‎. وگرنه زندگي در غرب جذابيت خاصي براي من نداشت‎. دار و ندارمان را فروختيم و راهي شديم‎. در آن زمان قوانين مهاجرت به سختي امروز نبود. در هر حال هر سة‎ ما فكر مي‎كرديم اين تصميم به نفع بچه‎هاست و آن‎ها آيندة بهتري خواهند داشت‎. به خاطر همين هم‎ءے؛ ّّ حتي وقتي زهره و صادق در تصادف وحشتناكي جان‎شان را از دست دادند، با وجود آن همه تنهايي و افسردگي در كانادا ماندم و سعي كردم نهايت تلاشم را به كار ببرم تا زندگي بچه‎ها با كمترين تغييري ادامه‎ پيدا كند. و حالا، يكي از بچه‎هاي من پر گرفته و به آشيانة خود رفته بود و ديگري هم مرد كاملي بود كه‎ قطعاً تا چند سال بعد، مستقل مي‎شد و من در انتظار ايفاي نقش مادربزرگي براي نوه‎هايم بودم و نمي‎دانستم تقدير چه سرنوشتي برايم پيش‎بيني كرده است‎. يك ماه گذشت‎. عمه جان كه عليرضا پيش‎اش مانده بود زنگ زد و بعد از كلي مقدمه چيني در مورد اينكه بايد به خواستة بچه‎ها احترام‎ گذاشت اضافه كرد: خواهرزاده‎ام تصميم گرفته در ايران بماند و با تدريس زبان و ترجمه‎، زندگي‎اش را تأمين كند. باورم نمي‎شد. من آرزو داشتم او را در كسوت استادي بهترين دانشگاه‎هاي دنيا ببينم‎، آن وقت‎ او مي‎خواست زندگي ساده‎اي در تهران داشته باشد؟ با عجله بليط گرفتم و در اين فاصله به هر كسي كه‎ فكر مي‎كردم حرفهايش مي‎تواند روي عليرضا مؤثر باشد تلفن كردم و خواستم نصيحتش كنند. در اي‎ميلي به آقاي محسني هم گفتم چه اتفاقي افتاده‎. او از جمله معدود افرادي بود كه مثل عمه جان فكر مي‎كرد و مي‎گفت نبايد قدرت انتخاب را از بچه‎ها گرفت‎. من براي باز گرداندن خواهرزاده‎ام برگشتم اما سرانجام‎، خودم هم ماندگار شدم‎. خواستگاري و ابراز محبت صادقانة ابراهيم باعث شد تا براي اولين‎ بار در عمرم به اين نتيجه برسم كه تنهايي فقط برازندة خداست‎. ما طي مراسم ساده‎اي ازدواج كرديم و من به كانادا برگشتم تا ترتيب بازنشستگي پيش از موعد خود و فروش خانه‎ام را بدهم تا بتوانم تمام‎ روزهاي باقيمانده را كنار او باشم و با هم به برنامه‎ها و آرزوهايمان برسيم‎. يك ماه بعد من و ابراهيم‎ زندگي مشترك خود را در آپارتمان قديمي او در يكي از محله‎هاي مركزي شهر شروع كرديم‎. روزها با هم‎ به گشت و گذار در گوشه و كنار تهران مي‎پرداختيم‎، هر جا كه مي‎شد غذا مي‎خورديم و با هم تا مي‎توانستيم به سفر مي‎رفتيم‎. طي سه سال بعد، ما خوشبخت‎ترين زوج دنيا بوديم‎. خاطراتمان پر بود از ياد آدم‎هايي كه دوست داشتيم و آن هايي كه اتفاقي شناخته بوديم‎. من و ابراهيم از نوشيدن چاي تعارفي‎ يك چوپان در كنار جاده‎اي پرت لذت مي‎برديم و مي‎خواستيم با هم تمام دنيا را كشف كنيم‎. اوقاتي كه‎ در تهران بوديم عليرضا هم كه ديگر نامزد داشت پيش‎مان مي‎آمد. تقريباً تمام تابستان‎ها، عاطفه و همسرش هم به جمع كوچك ما مي‎پيوستند و من هر هفته از اين فاصلة بسيار بسيار دور، با زهره حرف‎ مي‎زدم‎، برايش مي‎گفتم كه چقدر خوش شانس بوده‎ام كه در اين سن‎، سرانجام همسر خود را يافته‎ام‎.
صبح تابستاني گرمي بود. از خواب كه بيدار شدم ابراهيم را كنار خود نديدم‎. فكر كردم شايد زودتر بلند شده و دارد صبحانه را آماده مي‎كند. براي ترساندنش پاورچين پاورچين به آشپزخانه رفتم اما وقتي‎ به آنجا رسيدم تا حد مرگ ترسيدم و ناخودآگاه با صدايي كه هرگز در خود سراغ نداشتم‎، شروع به جيغ‎ زدن كردم‎. همسر عزيز و مهربان من روي موزائيك‎ها افتاده بود و هيچ واكنشي نشان نمي‎داد. با عجله‎ شمارة اورژانس را گرفتم و در آن فاصله هر كاري را كه به ذهنم مي‎رسيد برايش انجام دادم‎. اما متأسفانه‎ خيلي دير شده بود. همسر پنجاه و نه سالة من بدون داشتن هيچ گونه عارضة قلبي‎، يك باره دچار سكته‎ شده و از دنيا رفته بود. من مانده بودم و تنهايي و احساس گناهي كه دست از سرم بر نمي‎داشت‎. نمي‎توانستم خودم را به خاطر خواب سنگينم ببخشم‎. شايد اگر كمي زودتر بيدار شده بودم‎، ابراهيم از دست نمي‎رفت‎. همه مي‎گفتند نبايد تنها بمانم‎. معتقد بودند با مدرك تحصيلي و تجربة طولاني‎اي كه‎ دارم مي‎توانم كار تازه‎اي را آغاز كنم‎. اما من كه سال‎ها به عنوان مددكار اجتماعي فعاليت كرده بودم‎، حالا مي‎ديدم با وجود تمايل قلبي‎ام‎، نمي‎توانم موفق باشم چرا كه طغيان احساساتم نمي‎گذاشت تا به درد ديگران برسم‎. زندگي بدون او خالي و پوچ به نظر مي‎رسيد. باورم نمي‎شد اين همه سال به راحتي تنهايي‎ را پذيرفته باشم و حالا حتي براي لحظه‎اي نمي‎توانستم فقدان عشق او را تحمل كنم‎. ما زمان زيادي را براي برنامه‎ريزي در مورد آينده سپري كرده بوديم و حالا، آينده هيچ مفهومي نداشت‎. هفت ماه بعداز درگذشت ابراهيم در حالي كه عاطفه به شدت اصرار مي‎كرد به كانادا برگردم و به او در بزرگ كردن دختر كوچولويش كمك نمايم‎، متوجه نكتة عميقي شدم‎. من مي‎توانستم براي هميشه در وضع فعلي‎ام بمانم و مدام براي خودم و آرزوهاي برباد رفته‎ام دل بسوزانم و اشك بريزم‎، اما راه ديگري هم وجود داشت‎: اينكه روياهاي مشترك‎مان را به تنهايي دنبال نمايم يا حتي به فكر هدف‎ها و برنامه‎هاي ديگري براي‎ زندگي‎ام باشم‎.
وقتي با عليرضا در مورد نظرم صحبت كردم‎، اشك را در چشم‎هاي مهربانش ديدم‎. او كه روي تنها كاناپة خانة شلوغ و پلوغ‎اش از ميان ده‎ها مجله و روزنامه‎، جايي براي نشستن خودش و من باز كرده بود، و به من گفت از اينكه شجاعت تشخيص واقعيت را پيدا كرده‎ام‎، خوشحال است و به آن افتخار مي‎كند. اما به نظر من‎، اسم اين احساس‎، شجاعت نبود. مرگ ناگهاني ابراهيم ديدگاه مرا نسبت به زندگي تغيير داده بود. درست همانطور كه وقتي مه و غبار كنار مي‎روند، آدم مي‎تواند چشم‎انداز مقابلش را به درستي‎ ارزيابي كند. دوستان جديد من و همسرم و همسايه‎هاي مهربانمان نمي‎گذاشتند تنها بمانم‎. لطف و توجه‎شان باعث مي‎شد به تدريج متوجه تفاوت‎هاي عميق بين مردم ايران و ساكنان كشوري كه‎ سال‎هاي طولاني از عمرم را در آنجا سپري كرده بودم‎، بشوم‎. در كانادا و ساير كشورهاي غربي‎، مردم‎ هرگز در مورد مرگ صحبت نمي‎كنند. آن‎ها ترجيح مي‎دهند به جاي همدردي در مورد عزيزان از دست‎ رفته‎شان‎، به تنهايي در خيابان‎ها قدم بزنند. مرگ براي آن‎ها معمايي حل نشدني است كه بايد ناديده‎ گرفته شود. در حالي كه در اينجا، حيات و ممات دوشادوش هم در زندگي روزمره حضور دارند. هر شب‎ جمعه‎، در مغازه‎ها و كنار خيابان‎ها مي‎توان بسته‎هاي خرماي خيراتي را ديد و همة اموات را با خواندن‎ فاتحه‎اي ياد كرد. حضور در مراسمي مثل ختم انعام كه از نوجواني در آن‎ها شركت نداشتم و شنيدن‎ تفسيرهاي زيبا از قرآن به آدم گوشزد مي‎كند كه فاصلة دو دنيا چقدر كوتاه است و چطور ما انسان‎ها به‎ خيال باطل خود دل بسته‎ايم و تصور مي‎كنيم جاودانه‎ايم‎. وقتي شنيدم خداوند فرموده مرگ از رگ گردن‎ به انسان نزديك‎تر است‎، بار سنگيني از دوشم برداشته شد. شايد لزومي نداشت احساس گناه كنم‎. اين‎ خواست خدا بود كه ما مدتي كوتاه را كنار هم زندگي كنيم و بعد از هم جدا شويم‎. هر چند زندگي بدون‎ حضور همسرم برايم خيلي سخت بود و من در گوشه گوشة خانه‎، شهر و اين كشور زيبا به ياد خاطرات‎ مشتركمان مي‎افتادم اما به تدريج ياد گرفتم‎، با نوشتن افكار و احساساتم به آن‎ها انسجام ببخشم و آرام‎ آرام درك كنم‎، وجود ابراهيم هديه‎اي بوده كه بايد قدرش را بدانم‎، چه بسا ممكن بود به پيري برسم‎ بدون آنكه لحظه‎اي طعم عشق خالصانه را چشيده باشم‎. من هميشه تصور مي‎كردم با اعمال قدرت و تحميل نظراتم به عاطفه و عليرضا دارم به آن‎ها ابراز محبت مي‎كنم‎، اما ابراهيم به من ياد داد كه اگر كسي‎ را دوست دارم بايد بي‎قيد و شرط به او عشق بورزم و آزادش بگذارم تا هر تصميمي كه دوست دارد براي‎ زندگي‎اش بگيرد. تقريباً يك سال و نيم بعد از آن واقعة ناگوار، سرانجام توانستم خودم را بازسازي كنم و پس از آشنايي با يك مركز خيريه‎، فعاليت داوطلبانة خود را در آنجا آغاز نمايم و مسئول چندين خانواده‎ و بيش از بيست كودك دانش‎آموز شوم‎. بچه‎ها مرا «مادر» صدا مي‎كنند و من با ديدن لبخند شاد آن‎ها و موقعيت‎هايي كه براي پيشرفت‎شان فراهم مي‎شود، احساس مي‎كنم مفيد هستم‎. شايد اين لطف خدا بود كه به اين طريق من لياقت خدمت به مردم سرزمين خودم را پيدا كنم‎. هر روز صبح كه از خواب بيدار مي‎شوم‎، به خودم قول مي‎دهم ثواب هر كار خيري را كه انجام خواهم داد به خانواده و همسر عزيزم‎ هديه نمايم و به اين ترتيب است كه هر لحظه آن‎ها را كنار خود مي‎بينم و ديگر احساس تنهايي و افسردگي نمي‎كنم‎.





هرگز نگو «هرگز»

23 03 2009

بچه‎ها كاوه را دوست نداشتند. موضع‎گيري‎شان از همان روز اولي كه او را به بخش‎مان فرستادند، كاملاً مشخص بود. آن‎ها تا جايي كه مي‎توانستند، رئيس جديد را ناديده مي‎گرفتند و با بي‎تفاوتي كامل با او برخورد مي‎كردند. به خاطر همين‎، دلم برايش مي‎سوخت‎. البته مي‎ديدم كه كاوه يك تنه از پس‎ همه‎شان بر مي‎آيد ولي چون خودم هم تازه وارد بودم‎، احساس او را درك مي‎كردم‎. در آن شركت بزرگ‎، هر بخش رئيس جداگانه‎اي داشت‎. مسئول قبلي دوستي و كار را با هم قاطي كرده بود، طوري كه گاهي به‎ راحتي مي‎شد دفتر را با كافي‎شاپ يا مهماني عوضي گرفت‎. برخورد كاركنان و شوخي‎هايشان هيچ‎ ربطي به محيط اداري نداشت‎. كاوه چند روز اول را صرف تنظيم مسئوليت‎ها و روابط كرد و از همه زهر چشم گرفت‎. بچه‎ها بايد مي‎پذيرفتند كه ضيافت به پايان رسيده است‎. برخلاف سم‎پاشي‎هايي كه در اين‎ جور مواقع اتفاق مي‎افتد و كاركنان‎، تازه وارد را به جاسوسي براي هيئت مديره متهم مي‎كنند و از هيچ‎ كاري براي تخريب او دست بر نمي‎دارند، من نسبت به كاوه احساس بدي نداشتم و از اينكه مي‎ديدم‎ جلوي رفتارهاي نادرست را گرفته‎، خوشحال بودم‎. ولي چند هفته بعد به دليل قبولي در آزمون‎ كارشناسي ناپيوسته‎، مجبور شدم ساعت كاري‎ام را تقليل دهم و به بخش ديگري بروم‎. به همين دليل‎ ديگر در جريان اتفاقات نبودم‎. اما سه چهار ماه بعد شنيدم كاوه حكم انتقال‎هاي يكي از بچه‎ها به كارگاه‎ را امضاء كرده و باعث ناراحتي‎شان شده‎. بالاخره كار پشت كامپيوتر كجا و ايستادن سر ساختمان كجا!
چند سال گذشت‎. من كار بهتري در يك سازمان دولتي پيدا كردم و استخدام شدم و كاوه و آتلية هفت‎ و تمام داستان‎ها را از ياد بردم‎. البته گاهي با دخترها تماس داشتم و از اوضاع و احوال‎شان خبر مي‎گرفتم‎. تا اينكه در يك سمينار تخصصي به طور اتفاقي با كاوه برخورد كردم‎. آن برنامة سه چهار روزه‎، فرصتي‎ بود براي آشنايي واقعي ما. طوري كه در روز آخر حس مي‎كردم دلم نمي‎خواهد به او «خداحافظ‎» بگويم‎. در رديف پشت سر كاوه نشسته بودم و او را مي‎ديدم كه با دقت به مباحث گوش مي‎دهد اما خودم‎ نمي‎توانستم بحث‎ها را دنبال كنم‎. از همان لحظه دلم داشت برايش تنگ مي‎شد. وقتي در زمان صرف‎ ناهار كارت ويزيتش را داد و خواست تا شماره تماس‎ام را بدهم‎، توي دلم گفتم‎: «چه فايده‎! اين كارت را هم مي‎گذاري بغل ده‎ها كارت ديگري كه داري و شايد عيدها وقتي براي همه مي‎خواهي پيام تبريك‎ بفرستي‎، جلوي اسم مرا هم يك علامت بزني‎. شايد اصلاً آن موقع هم به يادم نيفتي‎.» و با اين اطمينان‎ كه تا چند سال ديگر از او خبري نخواهم داشت و او هيچ وقت از احساسي كه در روح من برانگيخته‎ مطلع نخواهد شد، كارت را به دستش دادم‎. شايد بعضي‎ها حال مرا درك نكنند اما كاوه اولين شخصي‎ بود كه ذهن و روياهاي مرا پر كرده بود و من اطمينان داشتم هيچ وقت ديگر، هيچ كس نمي‎تواند جايش‎ را بگيرد. بدبختي اينجا بود كه حتي نمي‎دانستم او مجرد است يا متأهل و نمي‎توانستم از كسي هم در موردش بپرسم‎. بچه‎هاي آتلية هفت‎، همين كه چيزي دربارة مسايل احساسي كسي مي‎فهميدند تا همه را باخبر نمي‎كردند و با آب و تاب دادن به ماجرا، داستان هيجان‎انگيزي نمي‎ساختند، دست بر نمي‎داشتند. اين مسئله براي من اهميت نداشت اما كاوه هنوز در آنجا كار مي‎كرد و من نمي‎خواستم در معرض شايعات قرار بگيرد و ذهنيت‎اش خراب شود. چهارده پانزده روز از سمينار گذشته بود كه درءے؛ ّّ نهايت تعجب و خوشحالي شماره‎اش را روي صفحة موبايلم ديدم‎. فكر كردم حتماً مسئله‎اي كاري پيش‎ آمده‎، اما كاوه با صدايي لرزان از من خواست اگر ممكن است و ناراحت نمي‎شوم شماره تلفن منزلمان را بدهم تا خانواده‎هايمان با هم آشنا شوند.
نفسم بند آمده بود. انتظار هر چيزي را داشتم جز خواستگاري سربسته و مؤدبانة او را. فكر كردم اگر بخواهم كلاس بگذارم بايد بگويم اجازه دهيد فكر كنم و با بابا و مامان حرف بزنم‎، بعداً خبر مي‎دهم‎، اما قلبم‎، طاقت ديدن انتظار او را نداشت‎. پس شماره را گفتم و با خوشحالي به خانواده‎ام خبر دادم چه‎ اتفاقي افتاده است‎. آنها دورادور كاوه را مي‎شناختند و اميدوار بودند اين آشنايي قديمي تأثير خوبي‎ داشته باشد. چهار روز بعد، كاوه و پدر و مادرش با يك سبد زيبا از گل‎هاي نرگس به خانة ما آمدند و من و او براي اولين بار بعد از شش سال كه از اولين ملاقاتمان مي‎گذشت‎، دربارة خودمان با هم حرف زديم‎. شباهت‎هاي خانواده‎هاي ما باور كردني نبود. با اينكه آن‎ها اهل شرق كشور بودند و ما اصالتاً به جنوب‎ تعلق داشتيم اما اعتقادات و سبك زندگي‎مان خيلي شبيه هم بود. والدين كاوه هم درست مثل پدر و مادر من براي تربيت فرزندان خود، نهايت سعي‎شان را به كار برده بودند. آن‎ها هم به مسايل ديني و حلال و حرام عقيده داشتند و پول در آوردن به هر روش ممكن را تأييد نمي‎كردند. به خاطر همين مسايل بود كه‎ ماجراي ما به سرعت پيش رفت و ما به مرحلة تصميم‎گيري نهايي رسيديم‎. تقريباً هشتاد درصد به‎ انتخاب كاوه مطمئن بودم‎، و بيست درصد مابقي را سپرده بودم به زمان و مراودات دو فاميل‎. همة‎ تحقيق‎ها و بررسي‎ها هم در مورد آن‎ها نتيجة خوبي داشت و والدينم از اينكه چنين جوان خوبي به‎ خواستگاريم آمده‎، خدا را شاكر بودند. دوستي‎ِ محكمي ميان مسعود برادرم و او شكل گرفته بود طوري‎ كه گاهي به صميميت آن دو حسودي‎ام مي‎شد. من تازه داشتم مي‎فهميدم ديو حسادت غول آسايي در قلبم خانه دارد و نمي‎گذارد محبت و دوستي مرد مور علاقه‎ام با هيچ شخص ديگري را تحمل كنم‎. اما به‎ خودم مي‎گفتم عشق بدون انحصارطلبي معني ندارد و رفتارم غيرطبيعي نيست‎. خيلي خوشحال بودم و روزهايي آفتابي را مي‎گذراندم تا آن روز عصر كه فريبا ـ يكي از بچه‎هاي آتلية هفت كه سال‎ها پيش از شركت بيرون آمده و در دبي اقامت داشت ـ با من تماس گرفت‎. فكر كردم ايرادي ندارد موضوع را بگويم‎ و همه چيز را برايش گفتم‎. انتظار داشتم خوشحال شود و تبريك بگويد اما او به سردي جمله‎اي براي‎ رفع تكليف بر زبان آورد و به بهانه‎اي ارتباط را قطع كرد. البته دو سه ساعت بعد مجدداً زنگ زد و اين بار در حالي كه خودش را خيلي ناراحت نشان مي‎داد گفت كه بايد پيش از هر تصميمي به حرف‎هايش گوش‎ دهم چون حتماً اين كار خدا بوده كه بعد از ماه‎ها به ياد من بيفتد و از موضوع‎، پيش از آنكه كار از كار بگذرد، مطلع شود و واقعيت را بگويد. قلبم داشت از دهانم بيرون مي‎آمد. چه واقعيتي وجود داشت كه‎ من بي‎خبر بودم‎؟ فريبا آرام آرام برايم گفت بعد از رفتن من چه ماجراهايي در آتليه رخ داده‎. كاوه هر چند هفته يك بار، به يكي از دخترها ابراز علاقه مي‎كرده و موضوع‎اش با يكي دو نفر هم خيلي جدي شده‎ ولي با همة قول و قرارها لحظة آخر به هم زده‎. فريبا براي اثبات ادعايش مي‎گفت كه فرستادن‎ِ هامون به‎ كارگاه هم فقط براي دور كردنش از سپيده ـ دختر مورد علاقه‎اش ـ بوده تا دست كاوه بازتر شود. او قسم‎ خورد عين واقعيت را مي‎گويد و من اگر مي‎خواهم مطمئن شوم مي‎توانم با بقية بچه‎ها صحبت كنم‎. خيلي عصبي شده بودم‎. اشك هايم همين طوري مي‎جوشيدند. به خصوص وقتي سپيده و افسانه هم‎ اين مسايل را تأييد كردند از پا در آمدم‎. كاوه چطور مي‎توانست صاف صاف توي چشم‎هاي من نگاه كند و بگويد من تنها دختري هستم كه دوستم دارد و آن وقت‎… احساس مي‎كردم مورد خيانت واقع شده‎ام و او عشق پاكم را به مسخره گرفته‎. از كاوه بدم مي‎آمد، آن قدر كه حاضر نبودم حتي براي يك لحظه‎ ببينم‎اش يا حرف‎هايش را گوش كنم‎. مامان و بابا و مسعود با نگراني پشت در اتاقم ايستاده بودند و خواهش مي‎كردند بيايم بيرون‎. اما من مثل ديوانه‎ها گريه مي‎كردم و فرياد مي‎زدم تنهايم بگذارند. صبح‎ روز بعد كه حالم كمي بهتر شد گفتم به خانوادة آن‎ها خبر بدهند از ازدواج منصرف شده‎ام‎. هر چه‎ پرسيدند چرا و گفتند اين كار درست نيست و من هر چه را شنيده‎ام بايد با كاوه در ميان بگذارم و حرف‎هاي او را هم بشنوم نپذيرفتم‎. دلم مي‎خواست تصور كنم مردي كه عاشقش بوده‎ام‎، مرده است‎. اين طوري ديگر خيانت و بي‎صداقتي آزارم نمي‎داد. حالم خيلي بد بود. از باغ بهشت‎، پرت شده بودم‎ وسط جهنم و هيچ راه فراري نداشتم‎. هر كس مي‎خواست حرف كاوه را پيش بكشد، مانعش مي‎شدم‎. حتي درخواست مادر او را براي ديدارمان رد كردم‎. من مي‎خواستم با كتمان عشقم‎، وانمود كنم موضوع‎ اهميت ندارد. از ترس روبه‎رو شدن با آن‎ها بيرون نمي‎رفتم‎. از محل كارم مرخصي گرفته بودم و موبايلم را هم روشن نمي‎كردم‎. اينترنت‎، تنها مونسم بود. توي وب مي‎چرخيدم و با اسامي ناشناسي وارد چت‎ روم‎هاي مختلف مي‎شدم و با آدم‎ها حرف مي‎زدم‎. يكي دو هفته بعد، كاملاً به اينترنت عادت كرده بودم‎ و فقط وقتي غرق بحث مي‎شدم‎، او و هر آنچه بين‎مان گذشته بود، فراموش مي‎كردم‎. به تدريج حالم بهتر شد و به سر كار برگشتم‎. اما سراغ صندوق پيامك سيم كارت سابقم نرفتم و خوشحال بودم كه دور از دسترس كاوه هستم‎. برادرم براي ادامه تحصيل به هند رفت و من يكي از آي‎دي‎هاي جديدم را در اختيارش گذاشتم‎. اصلاً خبر نداشتم او هنوز با كاوه ارتباط دارد و آن را به او مي‎دهد. هنوز هم بعضي‎ شب‎ها چت مي‎كردم و همانجا بود كه با شخصي با نام مستعار برومند آشنا شدم‎. ارتباط ما از يك بحث‎ پرهيجان به دوستي مسالمت‎آميز و به حرف زدن راجع به مسايل مختلف كشيده شد. خيلي طول نكشيد كه ديدم دارم حرف‎هاي خصوصي‎ام را به او مي‎گويم‎. برايش حتي از ضربه‎اي كه خورده بودم گفتم و او برعكس بقيه تشويقم نكرد با كاوه تماس بگيرم و از او توضيح بخواهم‎. ما اطلاعات چنداني از مشخصات هم نداشتيم‎. فقط مي‎دانستم چهار سال از من بزرگتر است و در يكي از رشته‎هاي مهندسي‎ تحصيل كرده‎. عدم تمايل برومند براي فهميدن جزييات زندگي من باعث مي‎شد، با خيالي آسوده به‎ چت كردن ادامه بدهم و ناگهان متوجه شوم كه مثل دختربچه‎هاي احساساتي دارم عاشق موجودي‎ مي‎شوم كه حتي براي يك بار هم نديدم‎اش و شايد هيچ وقت هم در دنياي واقعي او را نشناسم‎. كي‎ مي‎دانست برومند در كجاي كرة زمين زندگي مي‎كرد و آيا واقعاً فقط چهار سال مسن‎تر از من بود يا چهل‎ سال‎. ولي عشق وقتي وارد قلبي شود به اين چيزها اهميت نمي‎دهد. حس مي‎كردم او موجود راستگو و قابل اعتماديست ولي هيچ دليلي براي اثبات آن نداشتم‎. مي‎دانستم شايد به خاطر اين اعتماد ضربة‎ ديگري بخورم اما خودم را به دست امواج زندگي سپرده بودم و ادامه مي‎دادم‎. تابستان رسيد و مسعود به ايران برگشت‎. برايش از برومند گفتم و از اصرار او براي ديدارمان در روزهاي بعد و انكار خودم‎. پيشنهاد كرد با من بيايد و من كه تصور مي‎كردم در اين صورت هيچ خطري تهديدم نمي‎كند با او قرار گذاشتم‎. دو روز پيش از آن كاوه در نامه‎اي از من خواسته بود كينه‎ها را كنار بگذارم و اجازه دهم به شكلي‎ منطقي با هم حرف بزنيم‎. اما من پيك را با جوابي كوتاه فرستادم‎. نوشته بودم‎: «متأسفم‎. من برنامه‎هاي‎ ديگري براي زندگي‎ام دارم و ديگر مايل نيستم با شما حرف بزنم‎.» پنجشنبة پر استرس رسيد. من و مسعود سر ساعت پنج بعد از ظهر در كنار يكي از نيمكت‎هاي ورودي پارك جمشيديه منتظر برومند بوديم‎. دو سه دقيقه از قرار گذشته بود كه ناگهان ديدم كاوه دارد به ما نزديك مي‎شود. خيلي عصباني‎ شدم‎. او اينجا چكار داشت و چرا دست از سرم بر نمي‎داشت‎؟ اصلاً از كجا فهميده بود ما اينجا هستيم‎؟ مي‎خواستم صورتم را به طرف ديگري برگردانم اما فكر كردم اين رفتار خلاف ادب است‎. به هر حال‎، ما كه پدركشتگي نداشتيم‎. با اكراه جواب سلامش را دادم و به مسعود اشاره كردم تحويلش نگيرد. نمي‎خواستم برومند و او با هم روبه‎رو شوند. اما مسعود انگار متوجه نبود و خيلي گرم داشت حرف‎ مي‎زد. كلافه شده بودم كه مسعود دستم را گرفت و روي نيمكت نشاند و گفت‎: «ليلا جان‎، مي‎دانم از كاوه‎ دل خوشي نداري اما نمي‎داني او همان كسي است كه در اين هفت هشت ماه هر روز با نام برومند با او چت كرده‎اي‎. اگر حرف‎هاي اين فرد ناشناس به دلت نشسته بايد به شخصيت واقعي‎اش هم اجازه بدهي‎ تا فرصت معرفي خودش را به تو پيدا كند.» برادرم اين را گفت و ما را تنها گذاشت‎. باورم نمي‎شد. نمي‎دانستم چه عكس‎العملي نشان بدهم‎. هم خوشحال بودم و هم ناراحت‎. اما وقتي به قلب خود رجوع كردم ديدم خوشحالي‎ام بيشتر از حس‎هاي منفي است‎. ما شروع كرديم به حرف زدن‎. حرف‎هاي‎ معمولي و من به روشني فهميدم تنها آنچه كه قلب‎ها مي‎بينند واقعيت دارد و نمي‎توان در چنين‎ موضوعات مهمي فقط به گوش‎ها و چشم‎ها اعتماد كرد. بايد اشتباهم را مي‎پذيرفتم و عذر مي‎خواستم‎. چون قطعاً اگر جايگاه ما در اين رويداد برعكس مي‎شد، هرگز كسي را كه فرصت حرف زدن را از من‎ گرفته بود، نمي‎بخشيدم‎. موقع خداحافظي او نامه‎اي را كه توضيحات كاملي را به همراه داشت به من داد و خواست براي تأييدش با هر يك از مديران مجموعه كه صلاح مي‎دانم‎، صحبت كنم تا كذب حرف‎هاي‎ آن‎ها ثابت شود. كاوه به من نگفت اما من بعداً فهميدم فريبا به او علاقه داشته و از هر راهي براي به‎ دست آوردن دل او استفاده كرده و وقتي با بي‎توجهي روبه‎رو شده‎، به خارج رفته و اعتماد كوركورانة من‎، راه‎ِ گرفتن‎ِ انتقام را برايش باز گذاشته‎. دوباره موضوع ازدواج ما مطرح شده و من هر روز در پارك نزديك‎ محل كارم به ديدن او مي‎روم كه با يك پاكت ارزن منتظرم مي‎ايستد و تصوير او با آن قد بلند و پرنده‎هايي‎ كه دورش جمع شده‎اند، زيباترين تصوير عالم را مي‎سازد.





خواهر عزيزم‎، چنين قصدي نداشتم‎!

23 03 2009

پس از آنكه پدر و مادرم به خارج از كشور رفتند، مجبور شدم براي مدتي در خانه خواهر بزرگترم‎ زندگي كنم‎. او همسر و دو فرزند خردسال داشت‎. در كنار او، هميشه احساس مي‎كردم كه كم مي‎آورم و از امر و نهي كردن‎هاي او به تنگ مي‎آمدم‎. او زني سلطه‎جو و از خود راضي بود. من سال آخر دبيرستان را سپري مي‎كردم و از نظر درسي تحت فشار شديدي بودم‎، بنابراين اصلاً حال و حوصله فخرفروشي‎ها و اندرزهاي خواهرم را نداشتم‎. دلم به شدت براي پدر و مادرم تنگ شده بود، ولي پول كافي براي سفر نداشتم و خواهرم نيز هيچ كمكي به من نمي‎كرد. با اينكه فقط شش سال بزرگتر از من بود، هميشه‎ مي‎خواست نظرات خود را به من تحميل كند و از همة كارهاي من ايراد مي‎گرفت و انتقاد مي‎كرد. انگار در زندگي‎ام‎، هيچ اراده و اختياري از خود نداشتم‎. خواهرم هميشه نقش بزرگتر را ايفا مي‎كرد و من مجبور بودم دستورات او را به كار ببندم‎، وگرنه روزگارم سياه مي‎شد، وقتي وارد دانشگاه شدم‎، با پسري ساده و مهربان آشنا شدم‎. طولي نكشيد كه او به من پيشنهاد ازدواج داد، ولي وقتي در خانه خواهرم به‎ خواستگاري‎ام آمد، آنچنان افتضاحي به بار آمد كه آن سرش‎، ناپيدا! در واقع بزرگ‎ترين اشتباه من اين بود كه قبول كردم به خواستگاري‎ام بيايد. خواهرم كه موافق به ازدواج من در آن سن و سال نبود، به محض‎ ديدن خواستگارم‎، با نگاه‎هايي پرنفرت به او فهماند كه اصلاً از او خوشش نيامده است‎. او را سؤال پيچ‎ كرد و در آخر از قيافه و وضعيت مالي و كاري او ايراد گرفت‎. خواستگارم كه حسابي جا خورده بود، با ديدن اين وضعيت‎، فرار را بر قرار ترجيح داد و ديگر پشت سرش را هم نگاه نكرد!
آن روز، بزرگ‎ترين دعواي بين و من و خواهرم به راه افتاد. من كه تا قبل از آن‎، هميشه مراعات او را مي‎كردم‎، شروع به بد و بيراه گفتن كردم و از او خواستم در زندگي خصوصي‎ام دخالت نكند. از آن به‎ بعد، رابطه من و او تيره و تار شد، ولي فكر گرفتن انتقام لحظه‎اي آرامم نمي‎گذاشت‎. بايد كاري مي‎كردم تا خواهرم مي‎فهميد كه حق ندارد با زندگي ديگران بازي كند. زماني كه او مهماني بزرگي به مناسبت جشن‎ تولد يكي از فرزندانش به راه انداخت‎، بهترين فرصت ممكن براي گرفتن انتقام از او عايدم شد!
مي‎دانستم كه دوستان و همكاران همسرش را به مهماني دعوت كرده و با آن‎ها حسابي رودربايستي‎ دارد. اصلاً دوست نداشتم در آن مهماني حضور داشته باشم‎، ولي به اصرار خواهرم ماندم و نقشه‎اي‎ بي‎عيب و نقص كشيدم‎! بايد خواهرم را مقابل دوستان و آشنايانش كوچك مي‎كردم‎. شوهر خواهرم‎، حسابداري با تجربه و معروف بود كه پيش دوستان و همكارانش حسابي آبروداري مي‎كرد. خواهرم كلي‎ غذا تدارك ديده بود و من لحظه به لحظه به زمان اجراي نقشه‎ام نزديك‎تر مي‎شدم‎. در فرصتي مناسب‎، وقتي هيچ كس در آشپزخانه نبود، به بهانه كمك در همه ليوان‎هاي نوشيدني‎ها، مقداري عصاره گياهي‎ خواب‎آور ريختم‎. وقتي تصور مي‎كردم كه مهمانان پس از خوردن نوشيدني‎ها، به سرعت خوابشان‎ مي‎برد، از خنده روده بر مي‎شدم‎.
به سرعت نقشه‎ام را اجرا كردم و بي‎سر و صدا از آشپزخانه خارج شدم‎. وقتي مهمانان از راه رسيدند، نوشيدني‎ها را با رويي خوش به آن‎ها تعارف كردم و هر كه نمي‎خواست بخورد، به اصرار از او مي‎خواستم كه حتماً بخورد! خواهرم مطابق معمول‎، مرا زير ذره‎بين خود قرار داده بود و سر انتقاد كردن‎هايش باز شده بود. از لباسم‎، طرز پذيرايي‎ام و… ايراد مي‎گرفت و مي‎خواست به من درس بدهد. تإے؛ ّّ چند دقيقه ديگر، مهماني‎اش به هم مي‎خورد و من كلي ذوق مي‎كردم‎! خواهرم هنوز مشغول ايراد گرفتن‎ از من بود كه مهمانان يكي پس از ديگري از حال رفتند. شوهر خواهرم كه شوكه شده بود، به شدت‎ دست و پاي خود را گم كرده بود و نمي‎دانست چه بايد بكند. با عصبانيت سر خواهرم فرياد مي‎كشيد و به او ناسزا مي‎گفت‎. عملي كه هرگز از او سر نزده بود! نقشه‎ام بهتر از آنچه تصور مي‎كردم‎، پيش رفته بود!
ولي يك جاي قضيه را نخوانده بودم‎. همان باعث شد كه شوهرخواهرم به خيال اينكه خواهرم‎جنوشيدني مسموم به مهمانان داده است به كلي از او رويگردان شود. همان شب‎، پس از انتقال دادن همه‎ج‎مهمانان به بيمارستان‎، ساكش را برداشت و خانه را ترك كرد. آن شب نمي‎دانستم كه شانه‎هايم محلي‎ثبراي گريستن خواهرم مي‎شود. او مي‎خواست بهترين هديه تولد را به فرزندش بدهد، ولي در عوض كلي‎جنفرين و ناله عايدش شده بود. شوهرش را از دست داده بود و از آن به بعد، من نيز از او جدا شدم‎.تخواهرم از همسرش جدا شده است و به تنهايي با فرزندانش زندگي مي‎كند. هيچ تغييري نسبت به‎تگذشته نكرده است و من هنوز دچار احساس گناه و عذاب وجدان هستم‎. من فقط مي‎خواستم مهماني‎0خواهرم را به هم بزنم‎، نه زندگي مشترك او را!





خانم دكتر، دلم برايتان تنگ شده است‎!

23 03 2009

كلي نمي‎توانست آن احساس غريب و ناشناخته را از خود دور كند. احساسي قوي و واقعي بود، با اينكه‎ نمي‎توانست توضيحي براي آن پيدا كند. انگار كه اين حس غريب‎، مانند پتويي سنگين احاطه‎اش كرده بود. او پزشك متخصص اطفال بود و اقتضاي حرفه‎اش چنين بود كه در دنياي واقعي زندگي كند، ولي گاه و بيگاه‎، به خصوص اين اواخر، دچار حسي مي‎شد كه برايش ناآشنا بود. گاهي احساس مي‎كرد كه در خواب‎ راه مي‎رود و رخدادهايي را تجربه مي‎كرد كه نمي‎توانست برايشان توضيحي پيدا كند. گاهي دچار دلشوره‎اي عجيب مي‎شد و به وحشت مي‎افتاد. گاهي احساس مي‎كرد حضوري در كنارش هست كه به او نگاه مي‎كند، ولي وقتي خوب به اطرافش نگاه مي‎كرد، كسي را نمي‎ديد. اين حس تمام مدت همراه كلي‎ بود، تنها كاري كه از دست او ساخته بود، اين بود كه افكار ناخوشايند و غريب را از ذهنش دور كند و نسبت‎ به آن‎ها بي‎توجه باشد. آن شب‎، دوباره كلي آن حس را تجربه كرده بود. او براي دستيابي به آرامش ذهني‎، به‎ حمام رفت‎. مي‎خواست به كمك گرماي مطبوع آب‎، افكار ناشناخته را از خود دور كند. ولي باز هم‎، حسي‎ به او نهيب مي‎زد كه خوب به اطرافش نگاه كند. انگار حضوري در كنارش بود كه او را به ديدن خود دعوت‎ مي‎كرد. پس با احتياط‎، نگاهي به اطراف خود انداخت و زماني كه چيزي را روي آينه بخار گرفته حمام ديد، مثل فنر از جاي خود پريد. مطمئن بود كه حركتي را روي آينه بخار گرفته ديده است‎، ولي نمي‎دانست چه‎ چيزي بود. قلبش تندتند مي‎زد و اضطراب بر وجودش پنجه افكنده بود. فوراً حوله‎اي به دور خود پيچيد و به سالن خانه‎اش برگشت‎. سكوت و تاريكي همه جا را فرا گرفته بود. ولي كلي به ناچار قدم به داخل‎ سالن تاريك و پرابهام گذاشت‎. سايه‎هاي بلند و كوتاه روي ديوارها به چشم مي‎خوردند، ولي كسي آنجا نبود. كلي به سرعت خود را به كليد برق رساند و چراغ سالن را روشن كرد. وقتي مطمئن شد كه همه چيز سر جاي خود قرار دارد، نفس راحتي كشيد. به سختي مي‎كوشيد افكار و احساسات اضطراب‎آور اخير را از ذهنش بيرون كند. ناگهان به ياد آورد كه هنوز خود را خشك نكرده است‎. به اتاقش رفت و لباس پوشيد. پس از آن به سالن برگشت و كتاب مورد علاقه‎اش را برداشت تا با خواندن آن‎، فكرش را متمركز كند. آتش‎ شومينه در كنار كاناپه راحتي‎اي كه كلي روي آن نشسته بود، به او حس گرماي خوشايندي مي‎بخشيد و به‎ كاهش سرماي عجيب ناشي از آن احساسات‎ِ غريب كمك مي‎كرد. در حالي كه كتاب را باز كرده بود، مي‎كوشيد تا فكرش را روي نوشته‎ها متمركز كند، ولي باز هم حسي به او نهيب مي‎زد كه حضوري در كنارش‎، او را تماشا مي‎كند. حالا نسبت به سلامتي عقل خود دچار شك و ترديد شده بود. دوباره نگاه خود را روي نوشته‎هاي كتاب ثابت نگه داشت‎، ولي بي‎فايده بود. حتي يك كلمه از آن را هم نمي‎فهميد. نگاهي‎ به اطراف خود انداخت‎، در حالي كه انتظار داشت فردي را در كنار خود ببيند، ولي هيچ كس آنجا نبود. به‎ آشپزخانه رفت و يك ليوان شير گرم در ليوان ريخت به اميد آنكه با خوردن آن‎، كمي آرام بگيرد. مي‎دانست‎ خواب شبانه راحتي نخواهد داشت‎. شايد خوردن شير باعث مي‎شد راحت‎تر بخوابد. با ليوان شير به سالن‎ برگشت‎، كتابش را روي ميز جلوي كاناپه گذاشت و به سوي پله‎ها رفت‎. در حالي كه به آرامي از پله‎ها بالا مي‎رفت‎، يك جرعه از شير را نوشيد، ولي به محض آنكه به پالاي پلكان رسيد، سرمايي غريب وجودش را فرا گرفت و دستانش بي‎حس شد. در حالي كه به سالن نگاه مي‎كرد ليوان از دستش رها شد. ناگهان متوجه‎ءے؛ ّّ گ شد كتابش روي كاناپه است‎. او مطمئن بود كه آن را روي ميز جلوي كاناپه گذاشته است‎. پس كتاب روي‎ كاناپه چه كار مي‎كرد؟ حالا نمي‎توانست نگاهش را از كتاب بر گيرد. كمي فكر كرد و بعد به خود خنديد. حتماً خيالاتي شده بود. يا شايد هم به خاطر فشار كار، حواس پرت شده بود. تكاني خورد، از حالت‎ ميخكوب شده خارج شد و به سرعت به اتاقش رفت‎. در را بست و به آن تكيه كرد. چند نفس عميق كشيد تا كمي آرام بگيرد. همه چراغ‎ها را روشن كرد و گوشه گوشه اتاق را جست و جو كرد، داخل كمد، داخل‎ دستشويي و حتي زير تخت را. سرانجام‎، وقتي مطمئن شد كه كسي آنجا نيست‎، روي تخت دراز كشيد و به‎ سقف خيره شد. انگار انتظار مي‎كشيد، انتظاري ناشناخته‎. آن شب هم مانند چند شب گذشته‎، خواب به‎ چشمانش راه پيدا نكرد.
صبح روز بعد، منگ و خواب آلود راهي بيمارستان محل كارش شد. در طول راه به خود نهيب مي‎زد كه‎ در بيمارستان‎، فكرش را فقط روي كارش متمركز كند. ولي خسته و بي‎حال بود. پس قبل از سر زدن به‎ بخش كودكان‎، چرت كوتاهي در اتاقش زد. سر و كار داشتن با كودكان بيمار آسان نبود. هر وقت كودكي‎ بيمار را به بخش مي‎آوردند، حال بدي پيدا مي‎كرد. او دوست داشت همه كودكان را با استفاده از معلومات‎ و مهارت‎هايش به زندگي عادي توأم با سلامتي بازگرداند، ولي گاهي از دست او هيچ كاري ساخته نبود. اين‎ زجرش مي‎داد. خودش بچه نداشت و تمام كودكان بخش را فرزندان خود مي‎دانست‎. نهايت تلاشش را براي بهبود آنها صورت مي‎داد، ولي زماني كه يكي از آن‎ها را از دست مي‎داد، تا مدت‎ها افسرده مي‎شد و قلبش به درد مي‎آمد. اين واقعيتي بود كه او مي‎بايست به عنوان يك پزشك باور مي‎كرد: مرگ و زندگي در دستان خداوند است و پزشكان به سان وسايلي هستند كه مي‎توانند با اراده و مشيت الهي‎، راه را براي‎ بيماران خود هموار سازند. هر وقت كودكي به كمك دستان ورزيده و ماهر او، مسير بهبود را طي مي‎كرد، از ديدن لبخند و شور زندگي در چهره معصوم آن‎ها سراپا شور و شادي مي‎شد و از صميم قلب خدا را شكر مي‎كرد. ديدن شور زندگي در چهره بي‎گناه كودكان‎، براي كلي دنيايي ارزش داشت‎. حتي نجات يكي از آن‎ها از مرگ‎، براي او به سان پيروزي بزرگي محسوب مي‎شد. حالا احساس مي‎كرد كه ديگر به اين شكل‎، قادر نيست به فرزندان بيمارستاني‎اش كمك كند. تمركز حواس نداشت و اين خطري بزرگ براي حرفه‎ حساسش بود. بي‎خوابي‎هاي متوالي شبانه‎، او را از پا در آورده بودند. خسته و كلافه بود. بايد كاري مي‎كرد. پس از نيم ساعت‎، حالش بهتر شده بود. يك فنجان چاي گرم خورد و خميازه‎كشان‎، كش و قوسي به خود داد. به اين اميد كه افكار و احساسات شب گذشته را از خود دور كند تا بتواند با انرژي و فكري متمركز به‎ سراغ كودكان برود. آن روز، تمام مدت در بخش بود و وضعيت كودكان را با دقت بررسي مي‎كرد. هر وقت‎ از بهبود كودكي مطمئن مي‎شد، لبخندي چهره‎اش را مي‎پوشاند. در حالي كه هر وقت متوجه وخيم شدن‎ حال كودكي ديگر مي‎شد، براي سلامتي او از خداوند كمك مي‎خواست‎. آن روز سپري شد و كلي با حالي‎ تلخ و شيرين به خانه‎اش برگشت‎. ولي به محض آنكه از اتومبيلش پياده شد و به پنجره‎هاي خانه‎اش نگاه‎ كرد، خشكش زد! چراغ اتاق خوابش روشن بود. او اطمينان داشت كه آن را خاموش كرده بود. نفس عميقي‎ كشيد و قفل در ورودي را باز كرد. تمام قواي خود را در پاهايش جمع كرد تا بتواند قدم به داخل خانه‎اش‎ بگذارد. چرخي در سالن خانه‎اش زد و ناگهان صداي گريه‎اي ضعيف و بچه‎گانه را شنيد! منبع صدا مشخص نبود. وقتي دوباره آن صدا به گوشش خورد، مطمئن شد كه دچار توهم و خيالات نشده است‎. صدا قطعاً متعلق به يك كودك بود كه از اتاق خوابش به گوش مي‎رسيد. كلي كه به وضوح مي‎لرزيد و احساس سرما مي‎كرد، با گام‎هايي لرزان به سوي اتاق خوابش رفت‎. پرتو نور از زير در اتاق به چشم‎ مي‎خورد. حالا صدا بلندتر شده بود. كلي به سرعت دستگيرة در را چرخاند و در را باز كرد، در حالي كه‎ نمي‎دانست در اتاق با چه كسي روبه‎رو مي‎شود. خود را براي مواجهه با هر چيزي آماده كرده بود. ولي‎ وقتي به وسط اتاق رسيد و نگاهش به كنج ديوار افتاد، سر جاي خود ميخكوب شد!
دختربچه‎اي حدوداً پنج ساله‎، آن گوشه نشسته بود. دستانش را دور پاهايش حلقه كرده بود و آرام آرام‎ مي‎گريست‎. كلي با يك نگاه او را شناخت‎. او جنيفر بود. همان دختربچه‎اي كه چند هفته قبل به علت‎ سرطان خون در بخش كودكان بيمارستان از دنيا رفته بود. همان دختربچه دوست داشتني و زيبايي كه كلي‎ نتوانسته بود به بازگشتش به دنيا كمك كند و جان به جان آفرين تسليم كرده بود. كلي به خاطر مرگ او خيلي‎ غصه خورده بود و حالا روح دخترك در اتاق او بود. ترس و وحشت به سرعت از وجود كلي رخت‎ بربستند و جاي خود را به حسي خوشايند دادند. در حالي كه به سوي دخترك مي‎رفت‎، دوست داشت او را در آغوش بگيرد. دخترك با نگاهي غمگين به او خيره شد و با لحني محزون گفت‎: «خانم دكتر، خيلي دلم‎ برايتان تنگ شده بود. مدت‎هاست كه در كنارتان هستم‎، ولي جرأت نداشتم نزديكتان شوم‎. خيلي دوستتان‎ دارم‎. خواهش مي‎كنم اجازه دهيد پيش شما بمانم‎…» كلي كه احساس آرامش مي‎كرد گفت‎: «البته كه اجازه‎ داري پيش من بماني‎، دخترم‎. تا هر وقت كه مايلي‎.» ناگهان گريه دخترك قطع شد و لبخندي شيرين چهره‎ معصوم و زيباي او را پوشاند. كلي به خوبي مي‎دانست كه رخدادي غريب در زندگي‎اش رقم خورده است‎، ولي آن را به فال نيك گرفت و پس از هفته‎ها، آرامشي خوشايند را تجربه كرد. چون حالا روح يكي از فرزندانش در كنار او بود!





بهشت‎ِ من

23 03 2009

فكر و ذكر همه شده بود ازدواج من‎. هرچه مي‎گفتم‎، من هنوز آمادگي ندارم‎، به خرج هيچ كدام‎شان‎ نمي‎رفت‎. هر چند وقت يك بار، يكي از شش خواهر و برادرم دختري را معرفي مي‎كرد و گاهي حتي‎ پيش از هماهنگي با من‎، قرار هم مي‎گذاشت تا در معذوريت اخلاقي قرار بگيرم و مجبور شوم به‎ خواستگاري بروم‎. ولي از آنجا كه قسمت نبود، هر بار داستان به نقطه‎اي مي‎رسيد كه خود رابطان محترم‎ هم مي‎گفتند بهتر است منصرف شويم‎. من به خانه‎داري و كدبانوگري همسر آينده‎ام اهميت زيادي‎ مي‎دادم و از آنجا كه آشپزي مادرم آن قدر خوب بود كه به ندرت مي‎توانستم دست‎پخت شخص ديگري‎ را بخورم‎، بي‎رودربايستي و بدون ژست‎هاي الكي در مورد اهميت روح و انديشه و اين جور حرف‎ها، تكليفم را با خودم روشن كرده بودم و مي‎دانستم‎، نمي‎توانم با زني كه به تميزي خانه و مزه و شكل غذا اهميت نمي‎دهد، زندگي كنم‎. بنابراين‎، دور اين جور آدم‎ها با تمام محاسن ديگرشان را خط قرمز كشيده‎ بودم‎. اما عجيب اين بود كه حتي در موارد معدودي كه همه چيز به نظر مناسب مي‎رسيد، ناگهان روشن‎ مي‎شد عروس خانم بي‎سليقه يا بي‎تفاوت است‎. مثلاً يكي از آخرين دفعه‎ها، خواهرم دختري را از خانوادة همسرش به من معرفي كرد و با اصرار گفت مطمئن است هيچ ايرادي نمي‎توانم بگيرم چرا كه‎ آشپزي مادر و خواهرش عاليست و او هم قطعاً خانم با سليقه‎اي خواهد شد. آن‎ها بعد از جلسة معارفه‎ مجبورم كردند همراه با گروه طبيعت گردي كه دختر خانم عضوش بود به راه‎پيمايي بروم‎. فكرش را بكنيد، من بيچاره كه عاشق استراحت در روزهاي تعطيل هستم و حتي در مسافرت هم خوابيدن در اتاق‎ را به گشت و گذار ترجيح مي‎دهم‎، ساعت چهار صبح جمعه از خواب بيدار كردند تا به گروه ملحق شوم‎. سرتان را درد نياورم ما از ساعت هشت صبح تا يك بعد از ظهر پياده‎روي كرديم و تمام مدت فكر و ذهن‎ من‎ِ شكمو پيش قابلمة غذايي بود كه او همراه داشت‎. فكر مي‎كردم قطعاً خوراك ويژه‎اي تهيه كرده ولي‎ چشم‎تان روز بد نبيند. وقتي در ظرف باز شد، از شدت ناراحتي كم مانده بود، فرياد بزنم‎. خانم گياه‎خوار تشريف داشتند و دو تا قارچ آب پز، چهار تا هويج و كمي كلم بروكلي بخارپز همراه آورده بودند… همانجا مطمئن شدم با ايشان هم نمي‎توانم زندگي كنم‎. گذران عمر بدون لذت غذا خوردن براي من يكي‎ معنا نداشت‎!
خلاصه‎، ازدواج من به ماية خندة خانواده‎ام تبديل شده بود. برادرهايم به مادرمان اعتراض مي‎كردند كه پسر آخرش را لوس بار آورده و خواهرهايم دل مي‎سوزاندند كه اگر اين قدر حساس نبودم اين‎ مشكلات برايم پيش نمي‎آمد. اما من زياد به اين مسايل اهميت نمي‎دادم چون مي‎دانستم وقتي خدا بخواهد همه چيز به سرعت برق و باد و به شكلي باور نكردني درست مي‎شود. اتفاقاً همين طور هم شد. انتقال خواهرم و خانواده‎اش به شهرستان و همراهي مادرم با آن‎ها موجب تنهايي من براي چند هفته‎اي‎ شد. مامان مقداري غذا براي من در فريزر گذاشته بود، اما من خيلي زود ته شان را در آوردم و شروع‎ كردم به گشتن به دنبال رستوراني كه هم نزديك خانه باشد و هم قيمت و غذاي مناسبي داشته باشد. اين‎ طوري بود كه در خيابان پشت منزل‎مان‎، رستوراني دنج و كوچك با غذاي عالي را كشف كردم‎. آن‎ رستوران توسط آقا و خانمي ميان سال و بسيار خوش برخورد اداره مي‎شد و غذاهاي خانگي ويژه‎اي‎ءے؛ ّّ داشت‎. چيزي نگذشت كه من مشتري هميشگي آن‎ها شدم و جز شب‎هايي كه خواهرها و برادرهايم مرا به منزل خود دعوت مي‎كردند، هميشه آنجا بودم‎. آقا عماد با آن پيش‎بند سفيد اكثراً كنار پيشخوان‎ مي‎ايستاد و سر حرف را باز مي‎كرد، هنوز مادرم برنگشته بود كه ما دوستاني صميمي شديم‎. من‎ مي‎دانستم آن‎ها دو دختر دارند و در خانه‎اي سه طبقه كنار خواهر و مادر آقا عماد زندگي مي‎كنند و آن‎ها هم فهميدند كه من مجرد و در استخدام سازمان هواپيمايي هستم‎. تا يادم نرفته بگويم كه آن‎ها خوراك‎ مرغي فوق العاده لذيذي درست مي‎كردند كه اگر هر هفت شب هفته از آن مي‎خوردم سير نمي‎شدم‎. سفر مامان طولاني شد و ارتباط من و آن‎ها هم بيشتر. يكي از شب‎ها كه طبق معمول منتظر سفارش بودم‎ آقا عماد گفت كه دخترش مي‎خواهد در مورد رشته‎هاي مرتبط با پرواز اطلاعاتي كسب كند. چند لحظه‎ بعد كيميا كنار ميز من بود و من كه تا آن روز هميشه تجربه‎هاي دوستانم در مورد عشق در نگاه اول را به‎ مسخره مي‎گرفتم‎، نمي‎دانستم بايد چه كاري انجام دهم‎. انگار خدا آن دختر زيبا را از روي تصورات من‎ خلق كرده بود. با همان آرامش و همان متانتي كه من در جست و جويش بودم‎. عادي جلوه دادن حالم‎ خيلي خيلي سخت بود، اما من نمي‎بايست اعتماد آن‎ها را با رفتار نسنجيده‎ام از بين مي‎برم‎. تا جايي كه‎ مي‎توانستم راهنمايي‎اش كردم و گفتم اطلاعات بيشتر را از سايت‎ها جمع‎آوري مي‎كنم و به پدرش‎ مي‎دهم‎. كيميا تشكر كرد و به آشپزخانه برگشت و من آن شب نتوانستم غذايم را بخورم‎. دل درد را بهانه‎ كردم و خواستم تا خوراك را در ظرف بكشند تا ببرم‎. باورم نمي‎شد. تا آن روز با دخترهاي زيادي برخورد داشتم ولي هيچ وقت‎، هيچ كس اين طور مرا مسحور خود نكرده بود و من نمي‎توانستم بفهمم كه آيا بايد به اين احساس توجه كنم يا نه‎؟ مي‎ترسيدم عجله كنم و تصميمي بگيرم كه نه عاقلانه باشد و نه صحيح‎. تا سه روز به رستوران برنگشتم‎. مي‎ترسيدم با او روبه‎رو شوم‎. ولي همانطور كه قبلاً او در زمان حضور، از آشپزخانه خارج نمي‎شد، حالا هم پيش مشتري‎ها نمي‎آمد. خيلي فكر كردم‎. آن‎ها خانوادة خوبي بودند. شايد بعضي‎ها ترجيح مي‎دادند با خانواده‎اي با كلاس‎تر وصلت كنند، اما من فضاي شاد و صميمي‎شان‎ را دوست داشتم و از اينكه با روي گشاده از مردم پذيرايي مي‎كردند خوشم مي‎آمد. آقا عماد و همسرش‎ بعد از سال‎ها كار اداري اين غذاخوري را افتتاح كرده بودند و هر وقت بحثي دربارة ادبيات و سياست و ساير مسايل روز پيش مي‎آمد، با اظهار نظرهاي خود نشان مي‎دادند افراد مطّلعي هستند. سجادة‎ كوچكي هميشه در گوشه‎اي دنج از سالن پهن بود كه هر كس مي‎خواست مي‎توانست آنجا نماز بخواند. همين نشانه‎ها باعث شد تا من بدون اينكه شناختي از كيميا داشته باشم به طور جدي به ازدواج فكر كنم‎ و براي اولين بار با مادرم در اين مورد حرف بزنم‎. مامان خيلي تعجب كرد. باورش نمي‎شد با گوش‎هاي‎ خودش از من مي‎شنود، مي‎خواهم با هم به خواستگاري برويم‎. به خاطر همين دو روز بعد، با عجله آمد و جلسة اضطراري خواهر و برادرها در منزلمان برپا شد.
طبق معمول بعد از توضيح ماجرا، هركس چيزي گفت‎. از نظر اكثريت چنين انتخابي نمي‎توانست‎ درست باشد. در فاميل ما، اغلب ازدواج‎ها با اقوام يا دوستان قديمي صورت مي‎گرفت و معدود ازدواج‎هايي كه با غريبه‎ها انجام مي‎شد، مبتني بر آشنايي در محل كار يا تحصيل بود. اما من داشتم از اين‎ ديوار حفاظتي مي‎گذشتم و مي‎خواستم با دختري زندگي كنم كه هيچ شناختي از او و فامليش نداشتم و فقط به خاطر حس آرامشي كه در آن فضا تجربه كرده بودم‎، خيال مي‎كردم‎، با او خوشبخت مي‎شوم‎. برخلاف پيش‎بيني‎ام كه افراد مسن را محتاط‎تر از جوان‎ها مي‎دانستم‎، مامان به پشت‎گرمي‎ام در آمد و گفت كه نبايد فرصت آشنايي و بررسي را از دست بدهيم‎. او كه هميشه با توكل به خدا در لحظه به لحظه‎، زندگي‎اش پيش برده بود، همه را از پيش‎بيني‎هاي منفي بازداشت و قول داد كه ترتيب كارها را بدهد. ديگر نمي‎توانستم به عنوان مشتري پا به رستوران بگذارم‎. بايد مشخص مي‎شد كه آيا من عضوي از خانواده‎شان مي‎شوم يا نه‎؟ اگر جواب منفي مي‎شد، ديگر هيچ وقت آنجا نمي‎رفتم و از آن خيابان هم به‎ خاطر روبه‎رو نشدن با آقا عماد و همسرش و كيميا رد نمي‎شدم‎. عصر روز بعد، مامان پيش از ساعت‎ سرو شام‎، پيش آن‎ها رفت و با فرشته خانم صحبت كرد و قراري براي آشنايي خانواده‎ها گذاشت‎. من‎ خيلي خوشحال بودم كه اجازة ورود به منزل آن‎ها را به دست آورده‎ام اما از اين مي‎ترسيدم كه همة‎ خواهر و برادرهايم و همسرهايشان بخواهند بيايند. مي‎دانستم آن‎ها ذوق دارند دختر انتخابي مرا ببينند اما اين كار دور از ادب بود. به همين خاطر از مادر خواستم تا فقط به خواهر و برادر بزرگم اجازه دهد با ما باشند. فكر نمي‎كنم هيچ مرد جواني روزي را كه به خواستگاري همسر آينده‎اش رفته از ياد ببرد. اين جور خاطره‎ها از ذهن پاك نمي‎شوند. من هم تمام جزييات را به خاطر دارم‎. يادم هست رازقي حياط‎مان پر از گل شده بود و يك پرندة كوچك روي درخت انجير پير به ميوه‎هاي كال آن نوك مي‎زد. من يك ساعت‎ زودتر، لباس پوشيده و آماده كنار پنجره ايستاده بودم و مي‎ديدم كه مادرم با خيال راحت لباس‎هايش را اتو كرده و مي‎خواهد از بين روسري‎هايش زيباترين‎شان را انتخاب كند. ولي خواهر و برادرم مثل خودم‎ نگران بودند. هر چند دقيقه يك بار تماس مي‎گرفتند و مي‎گفتند كه در كدام خيابان در ترافيك گير كرده‎اند. به هرحال‎، رفتيم و من در پاركينگ منزل آن‎ها ماشين شاسي بلند قشنگي را ديدم كه اطمينان‎ داشتم به آقا عماد تعلق ندارد. بعداً فهميدم دو ماه قبل‎، دختر عمة كيميا نامزد كرده و آقاي داماد كه‎ برخلاف من به خانواده‎اي فوق العاده پولدار تعلق دارد، اين ماشين را هم به عنوان هديه به نامزدش داده‎. نمي‎دانم شايد اگر در مرحلة تصميم‎گيري اين مسايل را مي‎شنيدم‎، جا مي‎زدم‎. من جوان خود كم بيني‎ نيستم و توانايي‎هاي خودم را باور دارم ولي از مقايسه شدن بدم مي‎آيد و از آن مهم‎تر هيچ وقت دلم‎ نمي‎خواهد همسر آينده‎ام براي لحظه‎اي از اينكه مجبور است با شرايط زندگي كارمندي كنار بيايد، غصه‎ بخورد. در هر حال‎، همه چيز با لطف و توجه خدا پيش رفت‎. ما و خانواده‎هايمان در آخرين مرحله به‎ استخاره روي آورديم و با پاسخ خيري كه از قرآن مجيد گرفتيم‎، با اميد تمام تصميم قطعي خود را گرفتيم‎ و نامزد شديم‎. من مرد خوشبختي بودم كه همسري لايق و مهربان همچون كيميا پيدا كرده بودم‎. ولي‎ متأسفانه نمي‎توانستم از مقايسة خودم و بهزاد دست بردارم‎. بهزاد چهار سال كوچك‎تر از من بود اما چندين برابر من سرمايه داشت و براي نخستين سفر مشترك‎شان همسرش را به دور اروپا برده بود. در حالي كه من براي سفر سه روزه به مشهد هم مجبور بودم كلي حساب كتاب كنم تا كم نياورم‎. خيلي‎ وقت‎ها كه به ديدن نامزدم مي‎رفتم‎، سميرا هم آنجا بود و من مي‎ديدم كه هيچ روزي لباس تكراري بر تن‎ ندارد و هر ماه زيورآلات جديدي به خود مي‎آويزد. كيميا هيچ وقت به اين مسايل اشاره نمي‎كرد و براي‎ يك بار هم شده‎، نمي‎خواست كاري خارج از حد توان مالي‎ام انجام دهم‎. اما من آن قدر حساس شده‎ بودم كه فكر مي‎كردم نامزدم حتي مرا لايق نمي‎بيند كه خواسته‎اي داشته باشد. به خاطر همين دو هفته‎ قبل از تاريخ عقدمان‎، فكرهايم را كردم و به او گفتم از اينكه نمي‎توانم مثل بهزاد خرج كنم‎، متأسفم و شرمنده‎ام كه جشن عقدمان يك پنجم مهماني آن‎ها هم مهمان ندارد. ولي اگر او فكر مي‎كند در آينده‎ نمي‎تواند زندگي ساده‎مان را تحمل كند، بدون جنجال و ناراحتي از او جدا مي‎شوم و طوري هم برخورد نمي‎كنم كه كسي او را مقصر بداند. من به خاطر عشقم حاضر بودم همة گناه‎ها را به گردن بگيرم‎. بلورهاي‎ اشك در چشمان معصوم نامزدم‎، گرانبهاتر از بزرگ‎ترين و خالص‎ترين الماس‎هاي جهان بودند. او پرسيد مگر چيزي گفته يا حركتي كرده كه باعث چنين سوءتفاهم بزرگي شده و بعد برايم توضيح داد كه با وجود زندگي در كنار سميرا، هيچ وقت از لحاظ فكري شبيه او نبوده و معيارهاي دختر عمه‎اش را نمي‎پسنديده‎. پدر و مادر كيميا او را طوري تربيت كرده بودند كه نسبت به مال دنيا، حرص و طمع‎ نداشته باشد. اگر غير از اين بود نمي‎توانستند با بحران‎هاي مالي و مشكلاتي كه براي بازگشايي رستوران‎ متحمل شده بودند، كنار بيايند و به ثبات برسند. كيميا به من گفت هيچ وقت حسرت زندگي كسي را نخورده و حالا هم مي‎داند كه همين سميرا، با آن ظاهر غلط اندازش خيلي وقت‎ها به صميميت و دوستي ما غبطه مي‎خورد، چون چيزهايي در رابطة احساسي وجود دارند كه هيچ قيمتي نمي‎توان بر آن‎ها گذاشت‎. كيميا خيلي جوان‎تر از من است اما حرف‎هايش نشانم داد چقدر بازتر به دنيا نگاه مي‎كند و من چقدر مي‎توانم از او ياد بگيرم‎. قدم زنان به خانه برگشتيم‎، درحالي كه حس مي‎كردم سنگين‎ترين‎ بارها را از دوشم برداشته‎اند و از گل‎فروش خياباني‎، يك بغل گل رز سفيد گرفتم تا كيمياي زندگي‎ام بداند دوستي‎اش با ارزش‎ترين دارايي من است‎. نامزدم اين گل‎ها را خشك كرده و نگه داشته تا به در خانه مان‎ بياويزيم‎. به جايي كه مي‎خواهيم بهشت آرامش‎مان باشد. دعا مي‎كنم بخت يار تمام جوان‎ها باشد و آن‎ها هم مثل من همسر مورد علاقة خود را به پيدا كنند.





بازگشت به آينده

23 03 2009

مي‎دانستم الهه برگشته‎، اما اصلاً انتظار نداشتم به اين زودي و اين طور بي‎خبر ببينم‎اش‎. خواهرم‎ سپيده‎، هفتة پيش براي استقبالش به فرودگاه رفته بود، اما من و بقيه نخواسته بوديم همراهش شويم ولي‎ در عين حال مانعش هم نشده بوديم‎. با وجود همة آن اتفاقات تلخ‎، آن‎ها هنوز مثل دو تا خواهر بودند و هيچ چيزي نمي‎توانست جدايشان كند. سپيده براي ملاقات دوباره‎شان خيلي شور و شوق داشت‎. من‎ هم خيلي دلم مي‎خواست بدانم او چه تغييري كرده اما عصر روز بعد، وقتي خواهرم به خانه برگشت‎، يك جور عجيبي به نظر مي‎رسيد؛ خيلي غمگين و افسرده و بي‎نهايت ساكت‎. فقط گفت الهه خيلي‎ خسته بوده و جدايي اثر بدي روي روحيه‎اش گذاشته‎.
راستش را بخواهيد، دلم خنك شد. اگر قرار بود آدم‎ها نتيجة رفتارشان را نبينند كه عدالت معنا نمي‎داد! شايد حالا او مي‎فهميد وقتي با سنگدلي رهايم كرد، چه شب‎هاي طولاني دردناكي را گذراندم و چطور به مرگ خورشيد ايمان آوردم‎. اما خب‎، آن هم گذشت و آفتاب دوباره طلوع كرد. همان طور كه‎ اطمينان داشتم اين روزهاي سخت هم براي الهه و خانواده‎اش تمام خواهند شد. فكر مي‎كردم او كه پس‎ از ازدواجش آن قدر مبادي آداب شده‎، حالا منتظر مي‎ماند تا مامان و بابا به ديدنش برود و بعد، يك‎ شب كه بر مي‎گردم از پشت شيشة مشجّر ورودي آپارتمان‎، ساية او و خاله سوسن و شقايق را مي‎بينم كه‎ مثل قديم‎ها توي هال ما نشسته‎اند و ريز ريز حرف مي‎زنند. اما مطمئناً اين بار، صداي خنده‎هايشان مثل‎ جريان تند رودخانه فضاي راه‎پله را پر نمي‎كرد. آن‎ها هر چقدر هم كه مي‎خواستند خودشان را نسبت به‎ اين موضوع بي‎خيال و به اصطلاح‎، امروزي نشان دهند، نمي‎توانستند. اما به جاي همة اين پيش‎بيني‎ها، فردا ظهر وقتي از ناهارخوري شركت به طبقة خودمان برگشتم او را ديدم كه منتظرم نشسته بود. يك نگاه‎ كوتاه كافي بود تا بفهمم ديگر از آن غرور و اعتماد به نفس عجيب و غريب چيزي باقي نمانده‎. طراوت و شادابي الهه كه آن همه به آن مي‎نازيد درست مثل گلبرگ‎هايي كه زير گرماي بي‎رحم تابستان پژمرده و رنگ پريده مي‎شوند، از بين رفته بود. آنجا روي آن مبل خاكستري رنگ‎، دختري نشسته بود كه زماني‎ تمام عشق و احساس مرا به خود اختصاص داده بود و حالا ترحمم را برمي‎انگيخت‎.
ما از بچگي با هم بوديم و آن قدر از يكديگر شناخت داشتيم كه بدانم كوچك‎ترين علامت تعجبي را در چهره‎ام خواهد خواند و مدت‎ها به آن فكر مي‎كند. پس خودم را سريعاً جمع و جور كردم و انگار نه‎ انگار كه متوجه چيزي شده‎ام‎، درست مثل يك دوست خانوادگي معمولي با او سلام و احوالپرسي كردم‎. لبخند غم انگيزي روي چهرة خسته‎اش نشست‎. گفت نمي‎خواسته بي‎خبر مزاحم شود ولي شمارة دفتر جديدم را نداشته و خوشش هم نمي‎آمده كسي از ملاقات ما باخبر شود. فكر كردم‎: «براي چي‎؟ مگر ديگر رازي بين ما باقي مانده كه نخواهيم كسي بفهمد؟» اما هيچ نگفتم‎. برايش چاي سفارش دادم و منتظر شدم تا علت آمدنش را بگويد. سالن انتظار كه خلوت شد، الهه حرف‎هاي عادي‎اش را به پايان‎ رساند. خيلي جدي نگاهم كرد و گفت در شرايط بدي قرار دارد و هيچ كسي را جز من اين قدر نزديك و مطمئن نمي‎بيند كه بتواند روي كمكش حساب كند و از عمو ـ يعني پدر من ـ هم خجالت مي‎كشد تا بعضي مطالب را مطرح نمايد. گوشم از اين حرف‎ها پر بود. به ذهنم فشار آوردم تا به ياد بياورم كي براي‎ءے؛ ّّ اولين بار چنين جمله‎هايي را از زبانش شنيده‎ام‎. شش سال پيش بود يا پنج سال قبل‎؟ نمي‎دانستم اما خوب به ياد داشتم چطور از اينكه توانسته‎ام توجه الهه را به خودم جلب كنم‎، احساس شادي و غرور مي‎كردم‎. من شيفتة او بودم‎. نه فقط شيفتة زيبايي و جذابيتش كه روز به روز به آن افزوده مي‎شد، من‎ جسارت الهه در برخورد با مشكلات را ستايش مي‎كردم‎. دوستي قديمي خانواده‎هاي ما آن قدر نزديك‎ بود كه مي‎دانستم او از همان روز بعد از كنكور، خودش را موظف دانسته در مخارج خانه مشاركت كند و كمك مادرش باشد. مرگ نابهنگام پدر الهه و شقايق باعث مشكلات زيادي شده بود. آن‎ها در منزل‎ قديمي پدربزرگشان زندگي مي‎كردند و با حقوق بازنشستگي اندكي روزگار را مي‎گذراندند. پيش‎تر كه‎ پدربزرگشان سالم بود، به هر سختي كه شده ماه را به آخر مي‎رساندند ولي بيماري پيرمرد اوضاع را سخت كرده بود. خيلي‎ها نمي‎دانستند اما ما خبر داشتيم كه قبلاً خاله سوسن با نگهداري از بيماران و سالمندان درآمدي كسب مي‎كرد كه حالا آن هم قطع شده بود. پدربزرگ به مراقبت دايمي نياز داشت و الهه با قدرت و انرژي تمام مي‎خواست تمام چاله‎هاي زندگي‎شان را به تنهايي پر كند. او آن سال‎ نتوانست وارد دانشگاه سراسري روزانه بشود و از ثبت نام در دانشگاه آزاد و غيرانتفاعي هم صرفنظر كرد. مي‎گفت آن قدر درس مي‎خواند كه بالاخره در دورة روزانه قبول شود. ولي هيچ كس به اين حرف‎ ايمان نداشت‎. چطور مي‎شد فقط با شبي چند ساعت مطالعه با بچه‎هايي كه كاري جز درس خواندن‎ ندارند رقابت كرد؟ اما الهه باز هم نشان داد با بقيه متفاوت است‎. مهرماه آينده‎، او دانشجويي بود كه‎ ساعت‎هاي بيكاري‎اش را در شركت دوست پدر من كار مي‎كرد. من هم كه سرباز بودم‎، بعد ازظهرها پس‎ از ترخيص از پادگان به آنجا مي‎رفتم و اين طوري شد كه تقدير من و او را كنار هم قرار داد. براي ماه‎ها فقط‎ دو همكار بوديم‎. اما الهه هر وقت مشكلي پيش مي‎آمد، با من مشورت مي‎كرد و از همانجا احساسي ناب‎ در قلب من شكل گرفت‎. نمي‎توانستم باور كنم دليل مشورت‎ها و اعتماد الهه به من‎، حس مشتركي است‎ كه مي‎تواند آينده‎مان را بسازد. او سر كار طوري رفتار مي‎كرد كه هيچ كس نمي‎توانست حدس بزند با چه‎ مشكلاتي در زندگي خصوصي‎اش روبه‎روست و من‎، واقعاً به عزت نفسش كه مانع طمع آدم هاي پست‎ مي‎شد افتخار مي‎كردم‎. طرز لباس پوشيدن و بلند نظري الهه اين تصور را در ذهن همه به وجود آورده‎ بود كه هيچ نيازي به حقوقش ندارد و فقط براي ارضاي حس تنوع‎طلبي خود كار مي‎كند در حالي كه فقط‎ من و رئيس‎ام مي‎دانستيم هر اسكناس پانصد توماني چه ارزشي براي آن‎ها دارد. نمي‎توانستم باور كنم‎ دوستش دارم‎. به نظرم اين گناهي نابخشودني به حساب مي‎آمد. ما از كودكي مثل دو تا خواهر و برادر بزرگ شده بوديم و حالا من نمي‎توانستم به خودم اجازه بدهم حسي جز آن احساس بي‎آلايش قديمي‎ داشته باشم به همين خاطر هر لحظه به قلبم نهيب مي‎زدم كه خود را كنترل كند و به اين نحو چهار سال‎ گذشت‎.
حس مي‎كردم الهه از حال من باخبر است و انتظار مي‎كشد تا قدم پيش بگذارم‎. اما من نمي‎توانستم با خودم كنار بيايم‎. تا اينكه متوجه شدپم يكي از كاركنان جديد شركت از او خواستگاري كرده‎. نيما پسر بدي نبود اما الهه لياقت همسري به مراتب بهتر را داشت‎. از ترس اينكه از دستش بدهم‎، همان روز مرخصي گرفتم و زودتر از معمول به خانه رفتم و با هر جان كندني كه شده به مامان گفتم كه مي‎خواهم با او ازدواج كنم‎. انتظار داشتم تعجب كند اما او فقط لبخندي زد و گفت كه خيلي وقت پيش منتظر بوده و او و خاله سوسن بارها در اين مورد با هم حرف زده‎اند. از نظر بزرگترها مانعي براي ازدواج ما وجود نداشت‎. جلسة خواستگاري رسمي برگزار شد. من و الهه چند بار در حضور خانواده‎هايمان با هم‎ صحبت كرديم‎، بيرون از خانه و دفتر همديگر را ديديم و حرف‎هايمان را زديم‎. اما درست سه روز قبل از نامزديمان‎، پدربزرگ پير و بيمار او از دنيا رفت‎. به خيالم فقط بايد زماني را براي احترام به او صبر مي‎كرديم اما هنوز چهلم نشده بود كه عموها و عمه‎هاي الهه به فكر تقسيم ارثيه افتادند و به آن‎ها گفتند بايد هر چه زودتر خانه را تخليه كنند. از همان موقع بود كه الهه كاملاً عوض شد و من در يك غروب‎ دلگير از مادرم شنيدم كه او ديگر نمي‎خواهد كنارم بماند. دلايلش برايم قابل فهم نبود. نمي‎توانستم درك‎ كنم الهه براي چي بايد از من و عشق‎مان بگذرد. ولي شش هفته بعد علت اصلي تغيير عقيدة او را دانستم‎. دختر روياهاي من‎، خواستگار پولداري پيدا كرده بود. يكي از اقوام دور پدري‎اش كه بعد از سال‎ها از آمريكا آمده و تصادفاً او را در مراسم ختم ديده بود، مي‎خواست با او ازدواج كند. سيامك‎خان‎ آن قدر مال و اموال داشت كه به راحتي آب خوردن مي‎توانست يك آپارتمان خوب براي خانوادة الهه‎ بخرد و سر تا پاي او را طلا بگيرد. در اين صورت او ديگر مجبور نبود نگران آيندة مادر و خواهرش باشد و غصة بي سرپناهي‎شان را بخورد. در اين ميان فقط يك چيز بدجوري توي ذوق مي‎زد. موهاي يك‎ دست سپيد سيامك و هم سن و سال بودنش با پدر خدابيامرز الهه‎. البته موضوع بچه‎هاي او از ازدواج‎ قبلي‎اش هم بود، ولي آن‎ها با مادرشان در اروپا زندگي مي‎كردند و مزاحم به حساب نمي‎آمدند! چند روز قبل از عقد آن‎ها، به الهه تلفن زدم و گفتم كه به خاطر خودش هم كه شده تصميم‎اش را عوض كند. گفتم‎ روزي رسان خداست‎. اگر او را فراموش كنيم و به بنده‎ها دل ببنديم دو طرف را باخته‎ايم‎. اما الهه با لحن‎ سردي گفت كه نمي‎خواهد بقية عمرش را در نگراني بگذراند و آرزو مي‎كند من هم خوشبخت شوم‎. فقط پدر و مادرم به مراسم عروسي آن‎ها رفتند و سپيده پيش من ماند. ما در آلبوم عكس‎هايي كه به تمام‎ مهمان‎ها هديه داده شده بود، بزرگ‎ترين نگين الماسي را كه مي‎شد تصور كرد بر انگشت زيباي الهه‎ ديديم‎. او غرق در تجمل شده بود و روياهاي خود را در ويلاي بورلي هيلز سيامك‎، منطقة اعيان نشين‎ لس‎آنجلس دنبال مي‎كرد. پيش از سفر آن‎ها، تازه داماد آپارتمان بزرگي در شمال تهران براي خاله سوسن‎ و شقايق رهن كرد ولي برخلاف تصور الهه حاضر به خريد آن نشد. او به سرعت نشان داد تصميم گيرندة‎ اصلي چه كسي است‎. اما بايد ماه‎ها مي‎گذشت تا اين دختر ساده لوح و زود باور بفهمد با چه كسي‎ ازدواج كرده‎. سيامك با وجود دارايي ميلياردي‎اش‎، مرد خسيسي بود كه حتي حساب تك تك ميوه‎هاي‎ داخل يخچال‎شان را هم داشت‎، چه برسد به پول و هزينه‎هاي زندگي را. بعدها خاله سوسن با گريه براي‎ مامان تعريف كرد كه اگر الهه بخواهد بيرون از خانه ساندويچ يا قهوه‎اي بخورد بايد پولش را خودش‎ پرداخت كند. سيامك آن قدر سخت گرفته بود كه گاهي از ايران براي الهه پول و وسيله مي‎فرستادند! او بارها خواسته بود سركار برود اما شوهرش اجازه نداده بود و به اين ترتيب بعد از نزديك به سه سال‎، تحمل تنهايي و رنج ازدواجي كه آن قدر رويايي و ايده‎آل به نظر مي‎رسيد با اشك و آه به پايان رسيده‎ بود. عقد ايراني آن‎ها مهرية چنداني نداشت و وكلاي آمريكايي سيامك هم سند ازدواج‎شان را طوري‎ تنظيم كرده بودند كه چيزي نصيب الهه نمي‎شد. آن‎ها مي‎بايست تا چند ماه بعد خانه را هم تخليه‎ مي‎كردند و…
خيلي دلم مي‎خواست بگويم‎: «واقعاً مي‎ارزيد كه اين بلا را سر خودت و من بياوري‎؟» اما نگفتم‎. الهه‎ ويران‎تر از آني بود كه فكر مي‎كردم‎. مي‎گفت به شدت به كار نياز دارد. گفتم شايد بتوانم با رئيس سابق‎مان‎ صحبت كنم تا در آنجا دوباره مشغول شود. اما او نمي‎توانست با آن حقوق كنار بيايد. مي‎گفت ماهانه‎ دست كم هشتصد هزار تومان مي‎خواهد. با تعجب پرسيدم ولي اين رقم كه خيلي بالاست‎. و او با حالتي‎ كه از صد بغض غم انگيزتر بود گفت طي اقامت در آمريكا به كراك معتاد شده‎. و هزينه‎هاي اعتيادش‎ حداقل چهارصد هزار تومان مي‎شود. خشكم زده بود. چرا دختري با جسارت او مي‎بايست اين طور خودش را زبون و بدبخت مي‎كرد.
به سختي آب دهانم را قورت دادم و در حالي كه سعي مي‎كردم صدايم را كنترل كنم گفتم پيش از هر چيزي بايد به فكر سلامتي خودش باشد وگرنه زني جوان و در شرايط نابسامان او ممكن است‎ گرفتاري‎هاي زيادي پيدا كند. الهه رفت و من فهميدم علت غصه و اندوه خواهرم چه بوده‎. آيا سوسن‎ خانم ماجرا را مي‎دانست‎؟ آيا ما جوان‎ها با پنهان كردن واقعيت مي‎توانستيم مسايل را حل كنيم‎؟ پس‎ الهه كي مي‎خواست بفهمد خودش به تنهايي نمي‎تواند همة مشكلات را از بين ببرد؟ مرخصي گرفتم و درست مثل همان روز خيلي زود به خانه برگشتم‎. غمگين و آشفته بودم‎. اما در را كه باز كردم بوي عطر گل يخ مشامم را پر كرد. مامان شاخه‎هاي پر گل را از حياط چيده و كنار راه پله گذاشته بود. غم سنگيني‎ كه در تمام آن بعد از ظهر احساس كرده بودم‎، ناگهان پر زد و رفت‎. تا وقتي خوبي در دنيا بود و عشق و زيبايي و او كه خالق همة اين خوبي هاست‎، مگر جايي براي استيصال مي‎ماند؟ همه چيز را به پدر و مادرم گفتم و خواستم كمكش كنند. الهه نياز به كمك جدي داشت وگرنه عاقبت بدي در انتظارش بود. نمي‎دانم آن‎ها چطور اين موضوع را به خاله سوسن گفتند و خبر هم ندارم كه او چگونه با موضوع برخورد كرد ولي حالا چند روزيست الهه براي ترك در بيمارستان بستري شده‎. گاهي عصرها برايش چند شاخه‎ گل مي‎برم و به دفتر پرستاري مي‎دهم تا توي اتاقش بگذارند. شايد لطافت آن‎ها، او را به زندگي بر گردانند و شايد روزي بتواند باور كند هنوز هم مي‎توان صميمانه دوست داشت و با وجود همة مشكلات‎ عاشق باقي ماند و سعادت را از كسي خواست كه خزانة غيب‎اش بي‎انتهاست‎.








دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.